ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت سی :
به خودش که آمد باز در ماشین پرهام نشسته بود، نگاه پرهام خیره به خیابان و شلوغی آن بود. قصهی پرهام را کامل باور کرده بود.
_ انگار اومدنم بیهوده بود... متاسفم.
پرهام در آینه نگاهش کرد، نگاهی عمیق اما کوتاه و دوباره خیابان.
_ ولی تو به من لطف بزرگی کردی..
روجا نگاهش به شیشهی کنارش و جایی نامعلوم بود، خواست بگوید نه کاری نکرده اما غرورش اجازه نداد، به هرحال او از دانشگاه زد
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.