ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت بیست و سوم :
روجا پوفی کشید و دنبالش رفت.
_ سخت نگیر دیگه، قول میدم مشکلی بوجود نیاد...
هدی کلافه دستانش را روی سرش چفت کرد و ملتمسانه به او زل زد:
_ توروخدا بشین سر درس و مشقت، دایی راضی نیست بری اینجور جاها، میخوای از نبودش سواستفاده کنی؟
روجا میدانست هروقت هدی کم میآورد احساساتش را نشانه میگیرد و با یادآوری موقعیتش سعی دارد او را از برخی کارها منصرف کند، خوشش نیامد، از این
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.