پارت بیست و هشتم :


۲۳ ماه قبل(آذر)

خودش هم نمی‌دانست چرا تک و تنها با پرهام همراه شده و به او اعتماد کرده، در آن عمارت مجلل سکوتی رعب‌آور خودنمایی می‌کرد. استرس و دل‌آشوبه به وجودش سرازیر شد. بند کیفش را به سختی درون دست مچاله کرد و با نگاهی بی‌قرار به طرف صدا برگشت.
_ بشین!
پرهام بود، کتش را درآورده و آستین‌های پیراهن نوک‌مدادی را به بالا تازده بود. بوی عطر تلخش از همان فاصله هم به مشØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عجب بایدبه یکی میگفت بهتربود🙏

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️