ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت بیست و هشتم :
۲۳ ماه قبل(آذر)
خودش هم نمیدانست چرا تک و تنها با پرهام همراه شده و به او اعتماد کرده، در آن عمارت مجلل سکوتی رعبآور خودنمایی میکرد. استرس و دلآشوبه به وجودش سرازیر شد. بند کیفش را به سختی درون دست مچاله کرد و با نگاهی بیقرار به طرف صدا برگشت.
_ بشین!
پرهام بود، کتش را درآورده و آستینهای پیراهن نوکمدادی را به بالا تازده بود. بوی عطر تلخش از همان فاصله هم به مشØ
لطفا صبر کنید...

اسرا
1عجب بایدبه یکی میگفت بهتربود🙏