پارت سی و یک :


ایستاد و دور شدن ماشین پرهام را تماشا کرد، مطمئن بود که دیگر نمی‌خواهد او را ببیند اما نمی‌دانست چرا دلش آشوب است، نمی‌دانست چرا فکرش آرام نیست، انگار میان برزخی از علامت سوال رها شده بود، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، باید می‌رفت و فکری به حال غیبت امروزش می‌کرد، دو جلسه‌ را از دست داده بود.
اگر پرهام اصرار بر پنهان کردن دیدارشان نداشت، حالا می‌توانست آن را با ذوق برای هØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    همین طوره،بدبخت کسیکه عاشق کسی می شه که عقل خودشم قبولش نداره چه برسه به بقیه،به هیچکدوم از معیارات نمی خوره ولی دل باز حرف خودشو می زنه و هرچی مقاومت می کنی بی قرارتر می شه🥰

    ۹ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    درسته❤️

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    1

    بگودیگه هدی 🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    چقدر هدی رو درک میکنم عقل رد کنه و دل حالیش نباشه

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    اهوم🥲❤️

    ۱ سال پیش
  • mina. s

    2

    قلم قوی و داستان جذابی داره کاش پارتای رایگان زودتر اپ شه

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️