پارت سی و سوم :


دختر با دیدن مرد که حالا تنها رکابی و شلوارکی به پا داشت به خودش لرزید، انگار آن‌لحظه و در آن نقطه زندگی نقاب دیگری برداشت و زشت‌تر از همیشه جلویش نمایان شد، اما تصمیم خودش را گرفته بود، او می‌خواست به فقری که حتی ازدواج را بر او غیرممکن کرده بود پایان دهد، او می‌خواست تن نحیفش، تنها چیزی که داشت را به حراج بگذارد!

مرد لبخندزنان آمد و روبه‌رویش نشست، انگار تردید و ترس را د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ن

    1

    لعنتی پرهام داره چیکار می کنه

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    وای چقدر کثافت و لجنه،می دونستم حسم اشتباه نمی کنه 😡

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    1

    وای چه وحشتناک امیدوارم روجاحتی برای کنجکاوی چیزی نپرسه🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    اون دختره کی بود؟پرهام چی کارست؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️