لیست کلیه پارتهای رمان رودولایت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان رودولایت - پارت 1
– کایلا… صدای منو میشنوی؟ پلکهاش یه ذره لرزید و نفس راحتی کشید. بازوش رو آروم زیر زانوهاش برد. دست دیگهش پشت کمرش و بلندش کرد.سبکتر از چیزی بود که فکر میکرد. درِ ساختمون با لگد آرومی بسته شد. آسانسور دیر میاومد.کلافه دکمه رو چند بار زد. –بیا دیه سگ مصب....… نگاهش پایین افتاد روی صورتش که سر...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 2
سکوت مثل طناب کشیده بینشون سفت شده بود. کایلا چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد یههو با لج بچگانهای که همیشه وقتِ زخمی شدنش رو میشد توش دید، از تخت بلند شد. صاف ایستاد روبهروش چونه بالا داد و چشمهاش براق شد؛ – معلومه که میخوام برم.فکر کردی بمونم اینجا شب پیشت. طعنهش تیز بود.رهاب حتی پلک هم نزد...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 3
شروین از اون طرف میز گفت: – فضا دقیقاً همون حس لوکسی رو میده که میخواستیم. سامیار دست به سینه تکیه داد. – فقط باید ببینیم تو اجرا هم همینقدر قوی درمیاد یا نه. طعنهش نازک بود.برگشتم سمتش و جواب دادم: – نگران نباشید. من کاری رو که نتونم اجرا کنم، طراحی نمیکنم. چشم تو چشم شدیم.بابا دست زد به هم...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 4
– خوبم. فقط یه کم خستهم.باب هم رفت یکم خرید بزنه برای خونه گفت زود میاد چشمهاش دقیقتر شد. –آها خب پس... امروز بازدید داشتین؟ – آره. آتلیه عالیه مامان… عاشقش شدم. لبخند زد و گفت: – معلومه وقتی درباره کارت حرف میزنی صدات عوض میشه. نمیدونست امروز صدای من چند بار عوض شده. – بابات گفت خوب پیش رف...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 5
لبخند مصنوعی زدم: – اول سلام، صبح بخیر مادر من! هیچی، یه قرار کاری دارم الهام جانم، زود میام باشه!! الهام ابروهاشو بالا انداخت: – قرارای کاریت دیگه زیادی زیاد نشدن عزیزم؟ چشم چپ کردم و با عشوه گفتم: – نه مادرِ قشنگم، شما حساس شدی! من باید برم، وقت تنگه فعلاً! قبل از اینکه جواب بده، پریدم ی...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 6
لبهام لرزید، خیره به دیوار زمزمه کردم: – نمیدونم رونا... فقط میدونم یه چیزی بینشون پنهونه... یه چیز خیلی گنده... رونا سکوت کرد، بعد نرمتر گفت: – باشه... شنیدیش، گریهت رو کردی، حالا باید آروم بشی. هرچی باشه، رهاب با یه زنگ بیجواب آتیش نمیگیره. ولی تو اگه اینطوری ادامه بدی، خودت رو می...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 7
رونا خندید، خندهای که بیشتر شبیه یه قاهقه بود. – اغفال؟ خاک عالم! مگه قراره با طلسم و ورد عاشقت کنه؟ سرم رو فرو کردم تو بالش. – تو نمیدونی رونا...اون روز که خونشون بودم… موقعی که حالِ بدم رو دیده بود،برام آب پرتقال آورد.با دستای خودش آبشو گرفت... تو دلم گفتم: _با همون دستاش که رگاش دل آد...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 8
داشتم با نگاهم ازش عکس میگرفتم که یههو گفت: – راستی، ازتون یه چیز میخواستم. برگشتم سمتش. – بفرمایید. لبخند ظریفی زد، همون لبخندی که مرز بین جذابیت و به فنا رفتن من بود: – اون انگشتری که طراحی کرده بودید یادتونه؟ – کدوم؟ رودولایت؟ – آره، همون. مکث کرد، بعد بیرحمانه گفت: – میخوا...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 9
دیگر طاقت نیاوردم. این حجم از فشار، اون هم وقتی قلبم هنوز برای رهاب میتپید و لرزشِ دستام از خستگیِ طراحیها بود، مثل یک سد شکسته شد. بلند شدم، طوری که مبل زیر پام تکان خورد. – اه! بس کن مامان! صدام توی خونه پیچید: – بخوای زیادی زیادهروی کنی، پا میشم میرم میخوابم و حتی برای استقبال هم پایین...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 10
پارت رودولایت اصلی: و بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه، با قدمهای تند از وارد خونه شد. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. نمیدونستم چی کار کنم. از یه طرف، خشم و تحقیری که حس میکردم، از طرف دیگه، ترس از همین حرفهای مامان. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش خودم رو به دست بیارم. وارد سالن شدم. هم...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 11
همون لرزش کوتاه، ولی برای من انگار دنیا یه لحظه ایستاد. نفسم همونجا توی سینهم گیر کرد. نگاه کردم به صفحه.رهاب بود... انگار یکی یه مشت محکم کوبیده باشه وسط قلبم. دستم یخ کرد. گلوم خشک شد. فقط به اسمش زل زده بودم، به همون پنجتا حرف لعنتی که هنوزم اینهمه قدرت داشتن منو به هم بریزن. سپیده ک...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 12
خاله داشت با ذوق از تربیت دختر و ظرافت و نجابت حرف میزد، مامانم هم معلوم بود از اون تعریفها داره تو پوست خودش نمیگنجه. سپیده همونطور که کنار مامانش نشسته بود، تا منو دید یه نگاه ریز و تیز بهم انداخت. متین هم روی مبل نشسته بود، آروم، شیک، ساکت... ولی نگاهش تا منو دید، چند لحظه روی صورتم...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 13
– تازه میگفت قصدم جدیه. میخواد بیاد خواستگاریت. لحنش عوض شد. یه ذره، فقط یه ذره، شبیه حسادت توش بود. – خوبه. زود با هم مچ شدید. اینکه فهمیدم داره حسودی میکنه، یه موجِ گرمِ خوشحالی بهم دست داد. همیشه از اینکه نمیتونستم احساساتم رو کنترل کنم، بدم میاومد. ولی الان... الان که رهاب داشت...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 14
نفس حبس کردم، سعی کردم آروم حرف بزنم. – من هر کاری دلم بخواد میکنم. به تو هم ربطی نداره. حرفم رو محکم گفتم و از قصد چشم توی چشمش شدم. رهاب لبهاش رو محکم به هم فشار داد، عضلههای فکش منقبض شده بود. یه لحظه نگاهم کرد و با صدایی گرفته گفت: – منو دیوونه نکن، کایلا. هر کلمهش مثل ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 15
همونجوری که تازه نفسم جا اومده بود، مامان با اون نگاه تیز و موشکافش زل زد بهم و گفت: – اون شاسیبلند بلندبالا کی بود؟ سرم شدیدا تیر کشید.دیگه واقعاً کشش نداشتم. دستم رو محکم کشیدم از زیر دستش و با کلافگی گفتم: – ای بابا! مگه من بچهم انقدر گیر میدی بهم؟ صدام یههو رفت بالا. – با...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 16
همین سکوتش بدترم میکرد. انگار هرچی حرف بود، توی اون چند ثانیه داشت جمع میشد توی گلوم. بالاخره گفت: – کایلا... – جانم؟ – یه چیزی ازت بپرسم، راستشو میگی؟ دلم فرو ریخت. خیلی آهسته گفتم: – آره حتما.. بابا چند لحظه نگاهم کرد. نه از اون نگاههایی که بخواد مچگیری کنه. از اون نگا...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 17
این بار دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم. سرمو گذاشتم روی شونهی بابا. همونطور که بچگیهام این کار رو میکردم. دستش اومد روی سرم و خیلی آروم نوازشم کرد. – بابا... – جان بابا؟ – اگه... گلوی خشکم رو قورت دادم. – اگه خودمم ندونم چی میخوام، چی؟ بابا بدون معطلی گفت: – پس هنوز وق...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 18
با دیدن رهاب رو توی چارچوب درفهمیدم چقدر ممکنه با دیدن یه نفر، هوا یهدفعه از توی ریههام بره. رهاب،با همون قد بلند، همون صورت سرد، همون نگاهِ تیز و خطرناکی که انگار اول از همه میاومد سراغ آدم. اما این بار چیزی توی صورتش بود که دیشب نبود. خشم.... نگاهش اول روی رساوین افتاد. بعد اومد نشس...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 19
ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. دستش صاحبانه هنوز دور مچم بود... آروم چرخیدم طرفش.چشم تو چشمش شدن و گفتم: – چیه؟ صدام میلرزید اما بلند بود. – چی از جونم میخوای رهاب؟ ولم میکنی یا نه؟ دستم رو کشیدم اما ول نکرد. – اومدی همهجا رو بههم ریختی که چی؟ فکش قفل بود و نگاهش برق میزد. اون ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 20
ماشین رو روشن کردم.نمیخواستم برم خونه. اصلاً حوصلهی نگاههای مامان، سوالهای بیجاش، یا حتی سکوت اتاقم رو نداشتم. فقط یه جا به ذهنم رسید. گالری. جایی که بوی رنگ و بوم میداد. جایی که رونا بود. و رونا تنها آدمی بود که اگر حالم به مرگ هم نزدیک میشد، میتونستم بیهوا برم بغلش کنم و ف...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
- 1
- 2
