رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
– کایلا… صدای منو میشنوی؟
پلکهاش یه ذره لرزید و نفس راحتی کشید.
بازوش رو آروم زیر زانوهاش برد.
دست دیگهش پشت کمرش و بلندش کرد.سبکتر از چیزی بود که فکر میکرد.
درِ ساختمون با لگد آرومی بسته شد.
آسانسور دیر میاومد.کلافه دکمه رو چند بار زد.
–بیا دیه سگ مصب....…
نگاهش پایین افتاد روی صورتش که سرش افتاده بود روی سینهی خودش.
این نزدیکی خطرناک بود.برای هر دوشون.
اما اون لحظه فقط یه چیز مهم بود.
سلامتیش.
در آسانسور باز شد و سریع داخل رفت.
انعکاس تصویرشون تو آینه افتاد.
کت رسمیش، صورت جدیش،و دختری بیحال تو بغلش.
این صحنه هیچوقت تو برنامههاش نبود.
هیچوقت قرار نبود از اون مرز رد بشه.
ولی الان تقریبا این اتفاق افتاده بود...کلید رو از جیبش درآورد و درِ خونه رو باز کرد
با پا درو بست و مستقیم رفت سمت اتاق مهمان.
آروم گذاشتش روی کاناپه.چند ثانیه همونجا موند.
دستش هنوز پشت شونهی کایلا بود.
انگار نمیخواست رهاش کنه.آروم دستشو عقب کشید.
چند قدم عقب رفت.اما نتونست.دوباره برگشت کنار کاناپه کرم رنگ.
خم شد و یه تار مو افتاده بود روی صورت کایلا با احتیاط کنارش زد.
– من نمیخواستم نزدیکت بشم مجبور شدم
و بعد نفس عمیقی کشید و ایستاد.
رفت سمت آشپزخونه تا آب بیاره.
اما ذهنش هنوز تو همون رستوران مونده بود.
اون لحظهای که دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
آشپزخونه تاریک بود.چراغ رو روشن کرد.
نور سفید روی کابینتهای طوسی پخش شد.
چند ثانیه همونجا ایستاد.دستاش هنوز کمی میلرزید.
به خودش لعنت فرستاد.
– آروم باش رهاب چته دیوانه...
و بعد یخچال رو باز کرد.
بطری آب پرتقال نبود.چشمش افتاد به سبد میوه وپرتقالها.
نفس عمیق کشید.آستین پیرهن جذبش رو بالا زد.
یکی برداشت و بعد یکی دیگه و بعد چاقو رو برداشت.پوست پرتقال زیر تیغه باز شد.
آبِ میوه روی تخته چکید و آبمیوهگیری رو آورد....پرتقالها رو با فشار دست چرخوند.
آب نارنجیرنگ آروم تو لیوان شیشهای بالا اومد.
لیوان رو برداشت.چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد برگشت سمت اتاق مهمان.
کایلا نیمههوشیار بود.صدای قدمهاش رو شنید و چشمهاش آروم باز شد.
و اولین چیزی که دید…رهاب بود.
با یه لیوان آب پرتقال تو دستش.
چند ثانیه طول کشید تصویر کامل جا بیفته براش...
اخم کرد و گفت:
– من… کجام؟
– خونهی منی نگران نباش...
لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشت.
– باید یه کم قند برسه به بدنت...
کایلا چند ثانیه سکوت کرد بعد مغزش کامل روشن شد.
چشمهاش گرد شد و لب زد:
– چی؟!
سریع نشست سر جاش...سرش هنوز سنگین بود اما عصبانیتش بیشتر بود.
– به چه حقی آوردی منو خونهت؟!
رهاب صاف ایستادو خیلی ریلکس شده گفت:
– حالت بد بود...
کایلا چشم ریز کرد:
– بیمارستان نبود؟!؟! خونهی خودم نبود؟!
صداش بالا رفت:
– تو کی باشی منو بیاری اجازه م بیاری اینجا؟!
رهاب سعی کرد آروم حرف بزنه:
– کایلا، تعادلتو از دست داده بودی. بیهوش شدی.
– که چی؟!فکر کردی قهرمان بازی دربیاری خیلی جذابه؟!
– موضوع جذابیت نیست...
– پس چیه؟ کنترل؟!
چشمهای رهاب تیره شد و گفت:
– کلمههاتو با دقت انتخاب کن خانم مجد...
بازهم با نام خانواده صدایش زد...
و همین باعث هرس بیشتر کایلا و به جوش آمدن خونش شد و گفت:
– چرا؟! اینجا قلمرو توئه؟!
از کاناپه پایین اومد.
یه لحظه تلوتلو خورد. رهاب ناخودآگاه جلو اومد بگیردش و کایلا دستشو پس زد.
– بهم دست نزن!
– زمین میخوری آروم باش...
– لازم نکرده!
نفسنفس میزد.
– فکر کردی چون یه طرح طراحی کردی هر کاری دلت خواست بکنی؟!
– من فقط نمیخواستم حالت بدتر شه همین در لحظه هم تنها فکری که به ذهنم رسید همین بود
– تصمیم گرفتی به جای من؟!
– چون نمیتونستی تصمیم بگیری!
چند ثانیه سکوت منفجرشد بینشون..
چشم تو چشم بودن نفسهای کایلا تند شده بود
کایلا با حرص گفت:
– من ازت کمک نخواستم.
رهاب آرومتر اما عمیقتر گفت:
– ولی نیاز داشتی اون لحظه یکی کمکت کنه چرا لج میکنی مثل بچه ها...
اون جمله بدجوری خورد به غرورش.
– لطفاً نقش منجی رو بازی نکن.خودتم بچه ای نه من..
رهاب قهقه ای زد:
_مشخصه کی بچه ست...بعدشم من نقش بازی نمیکنم.
– پس چی کار میکنی؟!
رهاب یه قدم جلو اومد و خیلی نزدیکش شد و گفت:
– نخوردمت که ....حالا که حالت جا اومده میپری به آدم...
لحنش پایین بود و کنترلشده.اما برق عجیبی تو نگاهش بود.
– پاشو برو.
کایلا مات نگاهش کرد.
– چی…؟
– در بازه حالت بهتر شده پس میتونی بری.
سکوت سنگینی به وجود اومد
رهاب عقب رفت و باز ادامه داد:
– فکر نکن هر کاری کردم برای نزدیک شدن بهت بوده ، اگه نزدیک شدن میخواستم، راهش این نبود.
قلب کایلا محکم به قفسه سینه ش کوبید
غرورش میگفت بره.کنجکاویش میگفت بمونه.
رهاب دستاشو تو جیبش فرو کرد.
– انتخاب با خودته.
سکوت سنگینی خونه رو گرفته بود...
لطفا صبر کنید...
