رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
احمقانه بود.کاملاً احمقانه.
همون لحظه در زدند.
همه برگشتیم سمت در.
پرستار بود.یه پاکت دستش بود.
_ خانم کایلا مجد؟
اخمام جمع شد.
_ بله؟
_ اینو پایین پذیرش دادن برای شما.
پاکت رو گرفتم و پرستار رفت.
مامان ابرو بالا انداخت.
_ از طرف کیه؟
_ نمیدونم.
واقعاً نمیدونستم.نه فرستنده داشت.نه اسم.
نه هیچ توضیح
لطفا صبر کنید...
