رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت سی و دوم :
دستم روی دستگیرهی در بود که مکث کردم.
_ خب... خداحافظ.
چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد.
اخمام رفت تو هم.
_چیه؟
چند ثانیه گذشت و بعد خیلی آروم گفت:
_ فردا میتونم ببینمت؟
قلبم یه ضرب جا موند.سرمو سریع برگردوندم سمتش.
_ برای چی؟
نگاهشو ازم نگرفت.
_ببینمت... میگم.
_ خیلی مرموزی.
_میدونم.
حرصم گرفت و گفتم:
لطفا صبر کنید...
