پارت دوم :

سکوت مثل طناب کشیده بین‌شون سفت شده بود.
کایلا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد یه‌هو با لج بچگانه‌ای که همیشه وقتِ زخمی شدنش رو می‌شد توش دید، از تخت بلند شد.
صاف ایستاد روبه‌روش چونه بالا داد و چشم‌هاش براق شد؛
– معلومه که می‌خوام برم.فکر کردی بمونم اینجا شب پیشت.
طعنه‌ش تیز بود.رهاب حتی پلک هم نزد.
فقط خیلی خونسرد گفت:
– درست می‌فرمایید. ما فقط همکاریم.
"همکاریم"....این کلمه مثل تیغ کشیده شد روی پوست غرور کایلا....
رهاب ادامه داد:
– اغراق میکنم آوردنتون اینجا اشتباه بود.
لحنش رسمی شده بود و دوباره فاصله ساخت.
– می‌تونستم همون تو ماشین صبر کنم تا حالتون جا بیاد، بعد برسونمتون خونه.
تصمیم عجولانه ای گرفتم.
کایلا لبخند زد.اون لبخند خطرناکش رو.
– آها… همین خوبه. خوبه که می‌دونی اشتباه کردی.
اما توی سینه‌ش انگار یه چیزی فشرده شده بود
"همکار".
"اشتباه"
"تصمیم عجولانه"
پس این بود؟همه‌ی اون نگرانی… فقط یه اشتباه بود ؟
با خشم گفت:
– از اولم نباید دخالت می‌کردی.
رهاب کوتاه جواب داد:
– حق با شماست.
این «حق با شماست» بدتر از هر مخالفتی بود.
چرا نمی‌جنگه؟چرا نگه بمون؟چرا حتی یه ذره…؟
کیفشو از روی میز برداشت.
_خیلی خب.دیگه مزاحم نمی‌شم.
قدم برداشت سمت در.هر قدمش پر از انتظارِ یه صدا بود.
بگو برسونمت.
بگو صبر کن.
بگو تنها نرو.
دستش روی دستگیره نشست.
سکوت بود فقط قلبش محکم میکوبید.
برگشت نگاهش کرد.
رهاب همون‌جا ایستاده بود.
دست‌هاش تو جیب شلوارش بود و
چهره خیلی خنثی تر از حد انتظار.
فقط نگاهش عمیق‌تر از حد معمول بود.
کایلا در دل با خودش گفت:
– نمی‌خوای بگی برسونمت؟
سؤال رو نپرسید.اما توی نگاهش فریاد می‌زد.
رهاب آروم گفت:
– مراقب خودتون باشید.
همین.
نه پیشنهاد رسوند نه خواهش برای موندن
چیزی تو وجود کایلا شکست.
لبخند تلخی زد:
– نگران نباشید. بلدم از خودم مراقبت کنم.
در رو باز کرد.هوای خنک راهرو خورد به صورتش.
یه ثانیه مکث کرد.شاید…شاید صداش کنه.
هیچی.
قدم زد بیرون.
در پشت سرش بسته شد.
صدای بسته شدن در توی سکوت خونه پیچید.
داخل…
رهاب چند ثانیه به در خیره موند.
فکش منقبض شده بود دستش مشت شد.
اما هیچ‌کدوم حرکت نکرد.
کایلا با قدم‌های تند از راهرو گذشت.
آسانسور رو زد.
نفس‌هاش تند بود و چشم‌هاش می‌سوخت.
– همکار؟… خیلی خب آقای آریامهر
در آسانسور بسته شد.
وقتی از ساختمون زدم بیرون، هوای سرد مثل سیلی خورد تو صورتم.
ایستادم کنار جدول.نفس عمیقی کشیدم.
دستم مبیرزید.به ساعت گوشیم نگاه کردم.
۳:۴۷ عصر رو نشون میدادسه و چهل و هفت دقیقه.
تقریباً چهار....چهار ساعته که زندگیم افتاده بود تو یه گرداب مسخره.
پوف کشیدم.
– همکاریم؟! خیلی خب آقای آریامهر…
کیفمو محکم‌تر چسبیدم.
– تصمیم عجولانه گرفتم!
– اشتباه بود!
– می‌تونستم تو ماشین صبر کنم!
صدای خودمو می‌شنیدم که زیر لب غر می‌زدم.
– غلط کردی که آوردی… غلط‌تر کردی که نگه نداشتی!
یه لحظه ایستادم و اخم کردم
من که نمی‌خواستم نگه‌م داره… احمق!دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
چرا نگفت برسونمت؟مگه چی می‌شد؟
یا شاید…شاید واقعاً براش مهم نبود.این فکر بدجوری میسوزوند.
دستم رو بالا بردم و یه تاکسی نگه داشتم.
باید می‌رفتم سمت شرکت شروین و بابا
نشستم عقب.
در که بسته شد، انگار یه دیوار بین من و اون ساختمون کشیده شد.
ماشین راه افتادو سرمو تکیه دادم به شیشه
خیابون‌ها تار می‌گذشتن.ذهنم گیر کرده بود تو همون خونه.
اون لحظه‌ای که گفت:
«ما فقط همکاریم.»
چشمام رو بستم.
– باشه پس از فردا همون همکار هم دیگه نمیمونیم
نه نگرانی کن
نه دخالت کن
نه آب پرتقال گرفتن با دستای خودت دیگه تکرار بشه
لبمو گاز گرفتم.لعنتی.
چرا اصلاً برام مهمه که خودش گرفتش؟
چرا اون تصویر هی تو ذهنم تکرار می‌شه؟
دستامو مشت کردم. تمومش کن کایلا.
تاکسی پیچید تو خیابون شرکت.
ساختمون شرکت از دور پیدا شد.
آروم صاف نشستم.صورت‌مو تو آینه چک کردم.
چشمام یه کم قرمز بود.
رژ لبم کمرنگ شده بود.
با انگشت صافش کردم.
نمی‌خواستم هیچ‌کس بفهمه نیم ساعت پیش داشتم از عصبانیت می‌سوختم.
تاکسی ایستاد و کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
جلوی در شرکت ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.بابا امروز نباید بفهمه حالمو...
نباید بفهمه حالم بد بوده...
نباید بفهمه یه مرد اعصابمو ریخته به هم.
قدم برداشتم داخل.
لبخند حرفه‌ای روی صورتم نشوند‌م.
اما ته دلم یه چیزی هنوز می‌سوخت.
در شیشه‌ای شرکت رو هل دادم و وارد شدم.
بوی چوب و رنگ تازه همیشه یه حس قدرت بهم می‌داد.
منشی با دیدنم لبخند زد.
– خانم کایلا پدرتون بالا منتظرن.
سر تکون دادم.
پله‌ها رو با قدم‌های محکم بالا رفتم.
هر پله یه جمله تو سرم از رهاب تکرار می‌شد
دستگیره اتاق جلسات رو چرخوندم.
در باز شد.بابا ایستاده بود کنار پنجره، با همون کت سورمه‌ای همیشگیش.
با دیدنم لبخند زد.
– رسیدی دخترم؟
لبخند زدم و رفتم بغلش.
– معلومه که می‌رسم.
کنار میز، سامیار نشسته بود.با همون حالت نیمه‌خونسرد، نیمه‌خودشیفته.
تا چشمش بهم افتاد، صاف‌تر نشست.
– سلام کایلا خانم. حال و احوال؟
نگاهش یه لحظه روی صورتم مکث کرد.
انگار دنبال نشونه می‌گشت.
لبخند حرفه‌ایم رو محکم‌تر کردم.
– ممنون، عالی. شما چطورید؟
– وقتی شما عالی باشید، ما هم عالی‌ایم.
چشم‌هام ناخودآگاه ریز شد.
بابا با خوشحالی گفت:
– خب، طرح اولیه رو دیدم. واقعاً خوبه کایلا. شروین هم خیلی تعریف کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!