دوست داشتی؟
رمان تاربام، گذرگاه سکون از مریم دولتیاری در دنیای رمان

رمان تاربام، گذرگاه سکون

  • زبان فارسی
  • 115.6K 👁
  • 388 ❤️
  • 949 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جنایی تاربام، گذرگاه سکون

عصر روز چهارشنبه، ۲۱ تیر، دانیار کاملاً اتفاقی در اداره‌ی پلیس با عکسی برخورد می‌کند که شک ندارد همان دختری است که ظهر در اتوبوس دانشگاه دیده و با او صحبت کرده؛ او را از چشمان عجیبش می‌شناسد، چشمان سبزعسلی روشنش؛ ولی حالا پلیس می‌گوید به قتل رسیده و همه‌چیز از این‌جا شروع می‌شود... دانیار به این راحتی نمی‌تواند بی‌خیال آن چشم‌های عجیب شود؛ پس برایش پیغام می‌گذارد: - ای‌ کاش جلوت رو گرفته بودم که از اتوبوس پیاده نشی. و روز بعد پیامش دیده‌ می‌شود. دیگر راه برگشتی نیست؛ او خودش انتخاب می‌کند وارد این بازی خطرناک شود؛ و اگرچه این بازی در مورد آن چشمان عجیب نیست؛ دانیار باید به‌خاطر آن‌ها قهرمان شود و شهر کوچکش را از بحرانی‌ که در یک قدمی به وقوع پیوستن در آن است نجات دهد؛ چگونه؟ قصه‌ی تاربام همین است...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

نکته: تمام روایات، اتفاقات و شخصیت‌ها در این رمان زاده‌ی ذهن نویسنده است؛ لذا هر گونه تشابه اسمی، فامیلی و ... اتفاقی و بر حسب تصادف می‌باشد.
به نام خدا
آقای سبحانی با عینک قطور روی چشمانش و موهای مجعد کم پشتش تا آن‌جایی که توانسته بود روی میز خم شده بود و در حالی که برای ورق زدن هر کدام از برگه‌های پوشه‌ی زیر دستش، نصف انگشت سبابه‌اش را تف مالی می‌کرد، زیر لب حرف‌هایی می‌زد و زمزمه‌هایی می‌کرد که من درست متوجه نمی‌شدم و سعی هم نمی‌کردم متوجه شوم که مبادا حوصله‌ی آقا را مخدوش کنم و کارم را راه نیندازد.
چند دقیقه در همان حالت ماند و بعد نگاه از برگه‌ها گرفت و برای پیدا کردن مُهرش همه‌ی وسایل‌ روی میز را کنار زد. بالاخره یافتش و در حالی که برگه‌ها را مهر می‌کرد، گفت:
- گفتی ورودی چند بودی؟
می‌دانستم جواب این سوال را از خودم بهتر می‌داند و فقط می‌خواهد دستم بیندازد... گفتم:
- نود و هفت.
با تاسف نچ نچی کرد.
- دو ترم مشروطی پسر جان؟!
به خدا من همیشه می‌خواستم جلوی زبانم را بگیرم، این‌ها نمی‌گذاشتند. با لبخندی حق به جانب گفتم:
- تازه نزدیک بود سه ترم بشه آقای سبحانی، ولی بالاخره گرفتمش!
سر بلند کرد و چند لحظه با چهره‌ای که بهت و تاسف در آن موج می‌زد نگاهم کرد. بعد پوشه‌ را بست. آن را به طرفم پرت کرد و گفت:
- قابش کن بزنش به دیوار، با معدل سیزده.
پوشه را برداشتم و گفتم:
- ممنون، قابم می‌کنم، ولی اصلش رو.
آقای سبحانی پوفی کرد و با دست چند بار به در خروجی اشاره کرد.
- برو، برو به سلامت.
خندیدم و چند قدم به عقب رفتم.
- آقای سبحانی بد اخلاق نباشید، دیگه من رو نمی‌بینید دلتون برام تنگ می‌شه‌ها.
آقای سبحانی استکان چایی‌ای که روی میزش بود را به طرف خودش کشید و گفت:
- من غلط بکنم دلم برای تو تنگ بشه بچّه جان.
بدون این که لبخند روی لبم را کنار بگذارم، گفتم:
- ولی من می‌شه آقای سبحانی، من می‌شه... خداحافظ.
برگشتم و با سرعت از دفتر بیرون زدم. بچّه‌ها جلوی در آموزش منتظر بودند. با دیدنم، قبل از این‌که بیرون بروم ناگهان شروع به سر و صدا و خنده کردند. من هم خنده‌ام گرفت، امّا انگشت اشاره‌ام را به نشانه‌ی سکوت روی لبم گذاشتم و به لب خوانی گفتم خفه شوند. متین بی توجه به حرفم سوت کشید و محیا بلند دست زد و خندید. بیرون رفتم و با خنده‌ای کنترل شده گفتم:
- بعد شیش سال به زور مدرک گرفتم، می‌تونید کاری نکنید سبحانی بیاد ازم پسش بگیره؟
کامران نزدیکم شد و در حالی که با شوخی و خنده در آغوشم می‌گرفت گفت:
- وای وای دانیار، داداش ما بی تو چه کار کنیم!
او را از خودم جدا کردم و با دست به پشت گردنش زدم.
- همون کاری که تو این یه ماه می‌کردید!
کامران دستش را روی گردنش گذاشت و هم زمان که می‌خندید گفت:
- بابا عجب خریه‌ این! دست پیش می‌گیره پس نیفته، اونی که تو این یه ماه یه زنگ نزده ببینه رفیق‌هاش مرده‌ن یا زنده تو بودی یا ما؟
خواستم جواب کامران را بدهم؛ امّا دیدم چندان هم بی راه نمی‌گوید. یک ماه بود که درسم تمام شده بود و در این‌ مدّت آن‌ها بیش‌تر از چند بار حال من را پرسیده بودند و من فقط یک بار سراغشان را گرفته بودم. چرا؟ حقیقتاً نمی‌دانستم؛ ولی هر چه که بود از بی توجهی نبود، واقعاً نبود.
قبل از این که حرفی بزنم، متین جلو آمد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و با تحسینی مصنوعی نگاهم کرد.
- در هر صورت بهت تبریک می‌گیم داداش، بعد از شیش سال فارغ التحصیل کار هر کسی نیست!
محیا پکی به سیگار دستش زد و بلند خندید.
- ولی دانیار یعنی امشب واقعاً می‌ری؟
ترجیح دادم به جای متین، جواب محیا را بدهم. از کنارشان گذشتم و جلوتر راه افتادم.
- بابام اسکلم کرده دو ماهه. دیگه نمی‌تونم بپیچونمش.
قبل از این که بچّه‌ها جوابی بدهند، ناگهان صدای فریاد غصبناک و آشنایی را از پشت سرمان شنیدیم:
- خانم مقنعه‌ت چرا سرت نیست؟!
محیا ناگهان از جایش پرید و هر سه نفرمان هم زمان به سمت عقب برگشتیم. محیا سیگارش را روی زمین پرت کرد و فوراً مقنعه‌ش را بالا کشید. سیگار را زیر نوک کفشش له کرد و خیره به چهره‌ی خشمگین آقای قاسمی، یک از حراست‌های دانشگاه، گفت:
- سر می‌کنم آقای قاسمی، سر می‌کنم!
قاسمی با تحکّم انگشت اشاره‌اش را به طرف محیا گرفت.
- دفعه بعد با این سر و وضع ببینمت می‌فرستمت کمیته انضباطی.
محیا دست‌هایش را از پشت قفل کرد و با حرصی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
- اوکی.
قاسمی با تاسف از کنارمان گذشت و با رفتنش ناگهان متین و کامران پقی زدند زیر خنده؛ امّا محیا خشمگین گفت:
- یه بار نشد این به من گیر نده، یه بار!
متین و کامران با دیدن خشم محیا خودشان را جمع و جور کردند و متین گفت:
- خیلی خب حرص نخور حالا.
از آن‌جایی که دیرم شده بود و وقت شرکت در بحث‌هایشان را نداشتم، نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم و پرونده‌ام را زیر بغلم دادم. به سمت متین دست دراز کردم و گفتم:
- خب بچّه‌ها من برم دیگه، خیلی کار دارم.
متین دست داد و هم زمان جلو آمد و در آغوشم گرفت.
- برو داداش، مواظب خودت هم باش. کی بر می‌گردی بهمون سر بزنی؟
نود درصد اوقات دیوانه بودند، امّا آن ده درصد اوقات رفیق‌های خوبی می‌شدند!
من هم در آغوشش کشیدم و گفتم:
- نمی‌دونم، می‌آم حالا.
از او جدا شدم و کامران را هم در آغوش گرفتم. گفت:
- ولی جدی می‌گم، ما بدون تو چه کار کنیم؟
چند ضربه به پشتش زدم و گفتم:
- قوی باش مرد! تو از سه تا شکست عشقی تو دانشگاه جون سالم به در بردی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان تاربام، گذرگاه سکون
  • مهدیس

    1

    من قبل نخوندم الان دوست داشتم بخونم ک قسمتاش تموم شده ولی نمیتونم بخاطر چاپ چیکار کنم 😔

    ۸ ماه پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    شرمنده عزیزم فعلا راهی در دسترس نیست برای خوانش♥️

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    1

    ۱هفته دیگه ازشهرآشوب خبری نیست امیدوارم دوباره بارمان معمایی برگردی

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    در پارت 1730

    عالی بود ولی دوس داشتم بدونم دانیار و کمند باهم میتونن باشن یا نه🙁🫠 ❤️🫶

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    به عهده‌ی شما تصمیم اینکه با هم باشن یا نه:)

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 1730

    💐💐💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • نفس

    در پارت 1730

    ممنون و خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی‌ شما

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 1731

    اممنون عالیه حیلی خیلی ممنون مریم گلی امیدوارم توچاپ به پرفروش ترین رمان برسه واقعاشهرآشوب ریبایی بودولی معلوم نشدعشق محیاکی بود😁البته فقطحدس میزدیم مستقیم نگفتی تابدونیم🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    ممنون عزیز دلم از همراهی‌تون.💚 در مورد محیا، واقعیتش یه پیرنگ فرعی براش در نظر گرفته بودم که بعدا کنسل کردم بنا به دلایلی... زیاد تاثیرگذار نبود. خوشحالم که دوست داشتید🤍

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    در پارت 1720

    اخیی چقدر ب موقع اومدن خوب شد ممنونم ازت برای رمان بی نظیرت🫶❤️🥹❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    عزیزم ممنون از همراهی‌تون🤍🤍🤍😍😍😭 خوشحالم دوست داشتید

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    در پارت 1720

    فدات گلم❤️🫶 رمانت ارزش دنبال کردن داره امیدوارم رمان دیگه ای استارت زدی مثل این عالی باشه❤️🫶❤️🥹

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    بله حتما به زودی اعلام می‌شه🤍🤍

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 1721

    وای فقط یه پارت دیگه مونده 😭دیگه کجادانیارکله خراب پیداکنیم بخونیم😔ممنون مریم گلی عالی امیدوارم رمان دیگه استارزدی 💋💋💋

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    فقط یه پارت مونده درسته:( ممنونم از همراهی‌تون تا اینجای داستان🤍

    ۲ سال پیش
  • ااسرا

    0

    به گیرکی افتادندمریضهایانه🙏❤

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    پارت بعد🤍

    ۲ سال پیش
  • سحر

    در پارت 1700

    چقدر از کمند بدم میاد حیف دانیار باید ولش بکنه بره دنبال زندگیش

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    گفت که دانیار ولش کرده دیگه...

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 1700

    عجب پلیس دهن لقی کمندچه دانیاردوست شده🙏❤

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    😂😂😂🤍 هیچ وقت شما از کمند خوشتون نیومد که نیومد

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 1690

    پلیس که به کمندنگفته دانیارنازیین پیش همن گفته🤔🙏

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    می خونیم حالا

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    آخ آخ نازیین چه بیجاره ست ولی منتظرپارت بعدی تقایل این دونفر🙏💋

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    بالاخره داره تکلیفشون روشن می‌شه😅

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 1670

    بیچاره دانیارکه هیچوقت نسبت به احساس کمتداعتمادنداره🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    چون کمند بهش اطمینان نداده:)

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ای باباخشم نازیین دوباره برانگخته فعلاکمندول کن 🙏💞

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    نمی‌تونه ول کنه😂

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟