خلاصه رمان جنایی تاربام، گذرگاه سکون
عصر روز چهارشنبه، ۲۱ تیر، دانیار کاملاً اتفاقی در ادارهی پلیس با عکسی برخورد میکند که شک ندارد همان دختری است که ظهر در اتوبوس دانشگاه دیده و با او صحبت کرده؛ او را از چشمان عجیبش میشناسد، چشمان سبزعسلی روشنش؛ ولی حالا پلیس میگوید به قتل رسیده و همهچیز از اینجا شروع میشود... دانیار به این راحتی نمیتواند بیخیال آن چشمهای عجیب شود؛ پس برایش پیغام میگذارد: - ای کاش جلوت رو گرفته بودم که از اتوبوس پیاده نشی. و روز بعد پیامش دیده میشود. دیگر راه برگشتی نیست؛ او خودش انتخاب میکند وارد این بازی خطرناک شود؛ و اگرچه این بازی در مورد آن چشمان عجیب نیست؛ دانیار باید بهخاطر آنها قهرمان شود و شهر کوچکش را از بحرانی که در یک قدمی به وقوع پیوستن در آن است نجات دهد؛ چگونه؟ قصهی تاربام همین است...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 173
نازنین کنار تختم روی صندلی نشسته بود. گردنش محافظ داشت و دور چشمها و بینیاش کبود شده بود؛ ولی بهنظر سرحال میآمد. او هم مثل من امروز مرخص میشد و میتوانستم درک کنم این ملاقات یکهویی و لحظهای آخریاش چه معنیای میتوانست داشته باشد. نگاهش را از من دزدید و گفت: - میخوان ببرنم بازداشتگاه....
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 172
درست در چند متریمان تعداد زیادی از بیمارها ایستاده بودند. با سر و وضعی آشفته و ترسناک. عدهای روی زمین نشسته بودند و عدهای کاملاً سرحال ایستاده بودند. لباسهایشان کثیف بود و بدنها و سر و صورتشان از لکههای خون قرمز. چه بلایی سر خودشان آورده بودند؟! قلبم از شدت هیجان و ترس محکّم به قفسهی سینه...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 171
وارد آسانسور شدم و به طبقهی بالا رفتم. احساس میکردم در خلاءی عحیب هستم. هیچوقت تا الان چنین حسی را تجربه نکرده بودم. هیچوقت تا الان اینقدر سعی نکرده بودم بر خودم و احساساتم غلبه کنم. تمام این ماجراها داشت از من آدمی دیگر میساخت، آدمی جدید... در آسانسور باز شد و دکتر را دیدم که تلفن به دس...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 170
کمند با دقت به دستهایم نگاه کرد. مثل فرماندهی دشمنی که به سربازهای تسلیم شده و شکستخوردهی جبههی مقابل نگاه میکند. مردمک سیاه و گشادشدهی چشمانش میان تیلههای روشن و براقش میلرزید. مایوس گفت: - یعنی دیگه دوستم نداری؟ دستهایم را پایین آوردم و داخل جیبم گذاشتم. با بغض نگاهم را روی صورتش ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
رمان تمام شده است و به درخواست نویسنده به علت چاپ، امکان مطالعه آن وجود ندارد

مریم دولتیاری | نویسنده رمان
شرمنده عزیزم فعلا راهی در دسترس نیست برای خوانش♥️
۷ ماه پیشاسرا
1۱هفته دیگه ازشهرآشوب خبری نیست امیدوارم دوباره بارمان معمایی برگردی
۲ سال پیشAlieh
در پارت 1730عالی بود ولی دوس داشتم بدونم دانیار و کمند باهم میتونن باشن یا نه🙁🫠 ❤️🫶
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
به عهدهی شما تصمیم اینکه با هم باشن یا نه:)
۲ سال پیشستاره
در پارت 1730💐💐💐💐💐
۲ سال پیشنفس
در پارت 1730ممنون و خسته نباشید
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما
۲ سال پیشاسرا
در پارت 1731اممنون عالیه حیلی خیلی ممنون مریم گلی امیدوارم توچاپ به پرفروش ترین رمان برسه واقعاشهرآشوب ریبایی بودولی معلوم نشدعشق محیاکی بود😁البته فقطحدس میزدیم مستقیم نگفتی تابدونیم🙏💋💞
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
ممنون عزیز دلم از همراهیتون.💚 در مورد محیا، واقعیتش یه پیرنگ فرعی براش در نظر گرفته بودم که بعدا کنسل کردم بنا به دلایلی... زیاد تاثیرگذار نبود. خوشحالم که دوست داشتید🤍
۲ سال پیشAlieh
در پارت 1720اخیی چقدر ب موقع اومدن خوب شد ممنونم ازت برای رمان بی نظیرت🫶❤️🥹❤️
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
عزیزم ممنون از همراهیتون🤍🤍🤍😍😍😭 خوشحالم دوست داشتید
۲ سال پیشAlieh
در پارت 1720فدات گلم❤️🫶 رمانت ارزش دنبال کردن داره امیدوارم رمان دیگه ای استارت زدی مثل این عالی باشه❤️🫶❤️🥹
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
بله حتما به زودی اعلام میشه🤍🤍
۲ سال پیشاسرا
در پارت 1721وای فقط یه پارت دیگه مونده 😭دیگه کجادانیارکله خراب پیداکنیم بخونیم😔ممنون مریم گلی عالی امیدوارم رمان دیگه استارزدی 💋💋💋
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
فقط یه پارت مونده درسته:( ممنونم از همراهیتون تا اینجای داستان🤍
۲ سال پیشااسرا
0به گیرکی افتادندمریضهایانه🙏❤
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
پارت بعد🤍
۲ سال پیشسحر
در پارت 1700چقدر از کمند بدم میاد حیف دانیار باید ولش بکنه بره دنبال زندگیش
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
گفت که دانیار ولش کرده دیگه...
۲ سال پیشاسرا
در پارت 1700عجب پلیس دهن لقی کمندچه دانیاردوست شده🙏❤
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
😂😂😂🤍 هیچ وقت شما از کمند خوشتون نیومد که نیومد
۲ سال پیشاسرا
در پارت 1690پلیس که به کمندنگفته دانیارنازیین پیش همن گفته🤔🙏
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
می خونیم حالا
۲ سال پیشاسرا
0آخ آخ نازیین چه بیجاره ست ولی منتظرپارت بعدی تقایل این دونفر🙏💋
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
بالاخره داره تکلیفشون روشن میشه😅
۲ سال پیشاسرا
در پارت 1670بیچاره دانیارکه هیچوقت نسبت به احساس کمتداعتمادنداره🙏⚘
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
چون کمند بهش اطمینان نداده:)
۲ سال پیشاسرا
0ای باباخشم نازیین دوباره برانگخته فعلاکمندول کن 🙏💞
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
نمیتونه ول کنه😂
۲ سال پیش
مهدیس
1من قبل نخوندم الان دوست داشتم بخونم ک قسمتاش تموم شده ولی نمیتونم بخاطر چاپ چیکار کنم 😔