رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت سی و یک :
سکوتی بینمون هر ثانیهاش سنگینتر از قبلی میشد.
صدای تیکتاک ساعت دیواری توی سالن میپیچید و من بیهدف به خطوط روی کاغذ خیره شده بودم.
رهاب روبهروم نشسته بود.
نه حرفی میزد...نه کاری میکرد...
فقط هر از گاهی نگاهش روی طراحی میچرخید و دوباره به سکوت برمیگشت.
انگار بودنش به تنهایی فضا رو پر کرده بود.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
لطفا صبر کنید...
