رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت سی و سوم :
کایلا روی تختش نشسته بود.چراغ اتاق خاموش بود.
فقط نور کمرنگ آباژور گوشه اتاق روشن بود.
گوشی هنوز توی دستش بود.
و نگاهش روی جواب رهاب مونده بود.
«خوبه.»
«برو بخواب.»
لباش جمع شد.
– امر میکنه واسه آدم...
اما خودش هم فهمید ته دلش از جواب دادن رهاب خوشحال شده.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
گوشی رو کنار گذاشت و دراز ک
لطفا صبر کنید...
