لیست کلیه پارتهای رمان راز گل بهارنارنج : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 1
فصـــل اول هرروز بعدازظهر همین بساط بود. صدای هیاهوی بچهها که توی محل میپیچید سینا دیگر آرام و قرار نداشت. چهارپایهی چوبی عزیزه را زیر پایش میگذاشت و نگاه پرحسرتش را از پشت پنجرهی شمالی خانه به بازی پرسروصدای بچهها میدوخت. آنروز هم مثل همیشه صدای پرقیل و قال بچهها به وقت بازی گلکوچیک،...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 2
تاکسی زرد رنگ ابتدای کوچهی بهار ایستاد و نگار با دستانی پر از ماشین پیاده شد. دسته ی چرمی کیف سیاهش را روی شانه بالا کشید و پلاستیک سبزی و میوه را در دستش جابجا کرد تا جعبه ی پیتزا از دستش نیفتد. لحن بانمک پسربچه ای که با هیجان مشغول گزارش بازی فوتبال خیابانی بود فضای کوچه را پر کرده بود و او ر...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 3
سعی کن زیاد ازین جوشونده بهش ندی. اون بنده خدا باید دارو مصرف کنه اینا جوابگوی دردش نیست. نگار بسته را از روی میز برداشت و عصبی لندید: - این تحریمها پدر مردمو درآورده. دارو پیدا میشه مگه!... گره کور ابروان شهاب از هم باز شد و به چهرهی کلافهی نگار کوتاه و بانمک خندید: - چه خشن!... - بخدا دا...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 4
- خواهرت یه کم بی معرفته سینا جان. اما من مث اون نیستم. هر موقع تو بخوای واسه بازی آمادهم. قبل از اینکه نگاهش سمت او برود لبش زیر دندان گیر کرد. سینا زودتر از نگار سوی او چرخید و شهاب چشمک ریزی به خنده ی معصومانه اش زد: - ببین چی برات آوردم آقا سینا... یه پیتزای بزرگ و خوشمزه سینا با شوق پیتز...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 5
که دوسال پیش به مناسبت تولد نگار از آن مغازهی دونبش برایش خریده بود و به وقت رنگبهرنگ شدنهای دخترانهی نگار داخل اتاق پرو کنار گوشش عاشقانه لب زده بود: چقدر رنگ آبی بهت میاد حضرت یار... همان عصر پاییزی هفت رنگ که دوش به دوش هم روی برگهای سرخ و نارنجی کف خیابان ولیعصر قدم زده بودند و صدای خش...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 6
بس کن نگار. باز رفتی سر خونه اولت؟ این بچه اونجا دووم نمیاره. به ما وابستهس. همون ساعتهایی که تو خونه نیستی به قائده هزار بار میتونه بپرسه نگار کجاست... میخوای دقِّش بدی؟ مگه من مرده باشم. جمله ی آخرش در گلو لرزید. نگار حوله به دست سینا را از دستشویی بیرون آورد و آرام به طرف آشپزخانه رفت: - دو...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 7
هوا تاریک شده بود که با سینی حلوا از خانه بیرون زد و در را پشت سرش بست. میدانست رفتنش به خانهی همسایه با خودش است اما برگشتنش با مژده، دخترک نوجوانی که پر از شور زندگی بود. محال بود نگار را ببیند و تمام شیطنتهای کودکانهاش را با کلی آب و تاب کف دست او نگذارد. نگاهی به آسمان سیاه شهر انداخت و طبق...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 8
مرضیه خانم پشت سرش کمی جلو آمد و با گونه هایی که از فرط ترس و نگرانی گل انداخته بود لبخندی گل و گشاد و بی محتوا به روی نگار پاشید و در حیاط را به روی او باز کرد: - خوش اومدی نگار جان بفرما تو. خدا رحمت کنه پدر و مادرتو. دستت درد نکنه، قبول باشه. عزیزه خانم چطورن؟ چادر روی سرش سر خورد و روی شانه...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 9
- عه... این حرفو نزن عزیز دلم. حالا اونم چیز خارقالعادهای نبوده که... مطمئن باش حتما خیلی هم تلخ بوده. - خوردن و نخوردنش مهم نیست. مهم اینه که زور میگه. خودش تعریف میکنه قدیما هر شب تو کافه ها پلاس بوده، اینقدر که خانجونم تصمیم میگیره زنش بده بلکه سرش به زن و زندگیش گرم بشه. نگار عمق حرفش را ...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 10
نگاهش روی برگهای پت و پهن نارنج بالای سرشان چرخی زد و طوری که انگار رویاهای شیرینش را لابلای شاخ و برگ درخت تماشا میکند لبخندی به لب گذاشت و گفت: - یعنی ... مثلا من دلم میخواد برم استادیوم آزادی و فوتبال رو از نزدیک تماشا کنم. لباس آبی بپوشم و روی صورتم پرچم ایران بکشم و با هر توپی که میره تو در...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 11
هیسسس... یواش مامانم میشنوه. سینه ای صاف کرد و حرف توی حرف آورد که: - به نظرم آدم تا چیزی روتجربه نکنه بزرگ نمیشه. نگار با خنده ای پرمعنی که نوعی ناباوری و نومیدی هم در آن پرسه میزد سری جنباند و چند ثانیه بعد در حالیکه هنوز از افکار و نگرش این دختر شوکه بود با ایما و اشاره به صحبتهای قبلی او گ...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 12
فصل دوم صبح روز بعد به توصیهی هومن زودتر از همیشه از خانه بیرون زد. نرسیده به آتلیه شریعت مقابل نانوایی از تاکسی پیاده شد و عطر خوش نان سنگک را به مشام کشید. جز یک پسر بچه ی هفتهشت ساله کس دیگری آن اطراف نبود. سلامی داد و بی توجه به پسرک گفت: - یه دورو خشخاش هم برای من بذارید. پسرک قبل...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 13
آرش خنده اش را نصف و نیمه جمع کرد و دستش را به نشان سکوت آهسته روی لبانش کوبید: - چشششم ... فقط جلوی این بنده خدا واسه خانم ستوده تریپ مجنونی برندار، واسهت شر میشهها... از ما گفتن. نگاهش با معنی خاصی به چهره ی اخم آلود هومن بود وقتی پاکت عکسها را آرام به سینه ی او کوبید. سمت در رفت و قبل از ا...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 14
صدای هومن بود که از پیامکهای گوشی نگار کنجکاو شده بود. دستان نگار یخ کرده بود و گلویش مثل چوب خشک شده بود. اصلا مایل نبود ذهنیت هومن برای رابطه ای که در آن لحظه خودش هم هیچ تعریفی از آن نداشت مخدوش شود. هنوز نگاهش به صفحهی روشن لپتاپ بود که لبانش را با رطوبت ملایم زبانش نمناک کرد و با صدایی مرتع...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 15
چه عزم راسخی در بیتاب کردن دلش داشت این رئیس جوان و خوش سیما. بزاق دهانش را پر صدا فرو داد و سرش را پایین انداخت. این لحظه ها را بارها و بارها در رویاهایش میدید و قند در دلش آب میشد. اما حالا که واقعی شده بودند ته دلش از هر وقت دیگری نومیدتر بود. وقتی لب باز کرد تا چیزی بگوید صدایش از شرم و هیجا...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 16
چهره ی حاج نعیم زیر ماسک اکسیژن و سرم و لوله های باریک پلاستیکی که به سر و صورتش وصل بود زرد و تکیده به نظر میرسید. رعنا روی تخت، کنار حاج نعیم نشست و موهای کم پشت سرش را نوازش کرد. نگاه نمناکش به همسرش بود اما فکرش هزار جای دیگر پر میکشید. گاهی میان شبهایی که از سالها پیش تا امروز پشت در آیسی...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 17
- این چه حرفیه شهاب؟! اینکه من میخوام با پدر و مادری که الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارن وقت بگذرونی، یعنی میخوام حذفت کنم؟ شهاب لحظه ای ایستاد و به ستون قطور سنگی وسط کوریدور تکیه داد. از اینکه بهراحتی از کوره دررفته بود از خودش راضی نبود. پلکهایش را برای لحظهای روی مرمر سیاه کف لابی بست و ...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 18
سلام خانم . شما دختری به اسم مژده حکمت میشناسید؟ چیزی توی دلش فرو ریخت. در جا ایستاد و در برابر نگاههای متعجب و پرسشگر هومن با لبانی خشک و نفسی بریده گفت: - بله... میشناسم. اتفاقی افتاده؟ - من از کلانتری شعبه بیست و دو تماس میگیرم. نسبت شما باهاش چیه؟ قلب نگار حالا توی دهانش میتپید. هومن نگرا...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 19
و ندید که هومن با همین جملهی کوتاه به ظاهر عاشقانه تا عرش بالا رفت. با افکار شیرینی که برای خودش میساخت و چهره ای که حالاهیچ اثری از دلخوری دقایقی پیش نداشت تا کلانتری بیست و دو بی وقفه راند. کمی بعد نگار از ماشین پیاده شد و وقتی با حالی مضطرب پله های سنگی کلانتری را با عجله بالا میرفت پسر ج...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 20
مگر این خواسته چقدر زیاد بود؟ تمام مسیر کلانتری تا خانه، توی تاکسی، کنار نگار نشسته بود و سرش را روی شانه ی او گذاشته بود. حس عجیبی داشت. درست مثل کودکی که برای یک شادی کودکانه تنبیه شده باشد. ساعتی بعد تاکسی درست ابتدای خیابان بهار سرنشینانش را پیاده کرد و رفت. هوا کاملا تاریک شده بود و پرنده پ...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش