پارت بیست :

مگر این خواسته چقدر زیاد بود؟ تمام مسیر کلانتری تا خانه، توی تاکسی، کنار نگار نشسته بود و سرش را روی شانه ی او گذاشته بود. حس عجیبی داشت. درست مثل کودکی که برای یک شادی کودکانه تنبیه شده باشد.
ساعتی بعد تاکسی درست ابتدای خیابان بهار سرنشینانش را پیاده کرد و رفت. هوا کاملا تاریک شده بود و پرنده پر نمیزد. نگار نگاهی به کرکره ی پایین عطاری انداخت و چیزی توی دلش هُری فرو ریخت. حالا مطمئن بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    چند تا خاطرخواه داشتن هم سخته هاا همون بهتر که هیچی ندارم😔😂(وی با این جملات سعی میکند خود را قانع کند)

    ۵ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁به وقتش با اسب سفید از راه میرسه و دل شما رو می‌بره🥰

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    0

    خدا از دهنت بشنوه نویسنده جان❤️😂

    ۵ ماه پیش
  • بهاره

    0

    عالی بود ویدا جانم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    0

    خوب بود خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙏🌺🥰

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    معلوم نیست باخودش چند چنده😥😥😥

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دچار خود درگیر ی حاد شده😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️