لیست کلیه پارتهای رمان راز گل بهارنارنج : پارت های 101 تا 115
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 101
ضربان قلب مرضیه تند شده بود و نفسهایش یک در میان تنگ میشد. مسافت خانه تا بیمارستان به قدر یک عمر راه بود. مقابل بیمارستان آنقدر شلوغ بود که جای توقف نبود. نگار میان تمام تشویشهای ذهنی اش نفس بریده لب زد: - شهاب لطفا هر جا میتونی نگه دار من پیاده بشم . ممکنه به این زودی جای پارک مناسب پیدا نکنی...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 102
نگاه هردو در امتداد نگاه نگار تا پل کشیده شد و قبل از اینکه کسی به سوال پر از وحشتش جوابی بدهد از ماشین بیرون پرید و به سمت پل عابر دوید. پاهایش بدون فرمان مغز جلو میرفت چون تمام ذهنش پر بود از سوالاتی که هیچ جوابی برایش نداشت. مژده آدمِ کم آوردن نبود. روح بزرگش چقدر زیر فشار قید و بندهای زندگی...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 103
مژده یک روند و بی وقفه هذیان میگفت. اما کاملا مشخص بود که کنترلی روی رفتارش ندارد و گاهی حتی گیج میزند. نگار از آن بالا نگاهی به جمعیت پایین پل انداخت و مرضیه خانم را دید که قوطی خالی قرص را برداشته و میان حلقه ی مردم به سر و صورتش میکوبد و ضجه میزند. دلش برای زن بیچاره سوخت. مژده هنوز داشت هذیان...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 104
همان وقت صدای شهاب را از پشت سر شنید. مژده به سمت صدا چرخید اما برای یک لحظه کنترلش را از دست داد و به جلو خم شد اما قبل از اینکه از روی نرده سقوط کند نگار یک قدم باقی مانده را سمت او جهید و همزمان وقتی فریاد زد« شهاب بیا نمیتونم نگهش دارم» دستانش را دور کمر او حلقه کرد و تا کمر روی نرده های ...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 105
حال این مرد آنقدر خراب بود که قدرت به آتش کشیدن یک شهر را داشت. نگاه نگران و هراسان نگار از لای پرده ی سبز رنگی که پنجره ی اتاق اورژانس را پوشانده بود به تن نحیف و بیجان مژده روی تخت ثابت ماند. صداهای داخل را نمیشنید اما موجی از نومیدی و نگرانی که در فضای اتاق اورژانس و میان دکتر و پرستاران حاک...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 106
تنها میز خانم محبی مانده بود و تعدادی صندلی چوبی. همان وقت از اتاق آرشیو صدای قدمهای کسی به گوش رسید و لحظه ای بعد هومن با چند حلقه عکس و فیلم که داخل یک فایل کوچک بود از اتاق بیرون آمد. با دیدن نگار ابروانش بالا پرید و با لحنی که خوشحالی و تعجبش در هم ادغام شده بود گفت: - عه!... سلام... کی ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 107
لبخند نگار این بار عمیق تر شد. قاب را روی میز محبی گذاشت. گوشه ای از پلاستیک حبابدار بسته بندی را باز کرد و با دیدن چهره ی پیرمرد روی نیمکت پارک دلش لرزید و نیش اشک به چشمانش نشست. بغضی که راه گلویش را سد کرده بود مجالی برای هیچ حرفی باقی نمیگذاشت. تنها به همان لبخند و نگاه محزون اکتفا کرد و ...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 108
کفشهایش را از داخل جعبه های مقوایی بیرون آورد و روی لباسهای تا شده گذاشت و جواب داد: - چون دارم میرم. دوسه روز دیگه پروازمه. میرم پیش مهران. نگاه بهت زده و منگ نگار روی دستان لرزان مژده چرخی زد و عاقبت مچ دستش را با غیظ گرفت و صورت مژده را سمت خودش چرخاند . - وایسا ببینم. چی داری میگی؟ یعنی ...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 109
همان وقت دستان گرم نگار از روی صورت مژده شل شد و پایین افتاد. مژده این جمله را چنان قاطع و جدی به زبان آورده بود که جای هیچ شک و تردیدی برای نگار باقی نمیگذاشت. لبانش بی اختیار کش آمد و عضلات صورتش از هم باز شد و خنده کنان گفت: - من چرا فکر کردم تو آدم شدی؟!... مژده بی هوا خندید و باز همان قد...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 110
مرضیه با لحنی تند اما شرمگین کلامش را برید: - ای وای نه نگار جان... این چه حرفیه؟... عزیزه خانم برای ما خیلی محترمه. بخدا حاجی بعد فوت مادرش عزیزه خانومو عین مادر خودش میدونه. این که میگم نه، فقط به خاطر اینه که میترسم پدرش برسه خونه ببینه مژده نیست. اون وقت... - اما من که نمیخوام اونجا نگهش د...
بروزرسانی در : ۴۷۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 111
حال شهاب را میفهمید اما حالا موقع دلجویی و رفع کدورت نبود: - لطفا حواست به حاج سعید باشه. اگه این اطراف دیدیش یه جوری تو مغازه معطلش کن تا بابکو بفرستم بره. نگاه بهت زده ی شهاب روی صورت نگران نگار نشست و با همان حال پرسید: - بابکو رد کنی بره؟ سرت به تنت اضافی کرده؟ میدونی اگه... کلامش را با...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 112
به تخت چوبی چسبیده به دیوار آجری حیاط اشاره ای کرد و گفت: - باشه همین جا بشین تا من درو باز کنم. در فلزی با صدای گوش خراشی روی لولای زنگ زده چرخید و بابک با پای گچ گرفته و چوبی که زیر بغل داشت وارد حیاط شد. سلامش پراز بغض و نگرانی بود و از همان بد ورود چشمانش پی مژده میگشت. با دیدن چهره ی ...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 113
نگار در انتهایی ترین قسمت حیاط پشت به آنها ایستاده بود و برای عشق ناکامشان اشک میریخت. مگر دلش از سنگ بود که اینهمه غصه را ببیند و از درد بی کسی آنها فریاد نزند. قلبش مثل یک گلوله سنگ مذاب آتش گرفته بود و درد میکرد. و میان این هیاهوی عاشقانه صدای شهاب بود که مدام توی گوشش تکرار میکرد «چرا دیگه دل...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 114
برای گفتن حرفی که روی زبانش بود دل دل میکرد . عاقبت تاب نیاورد و اضافه کرد: - تو نونوایی رعنا خانومو دیدم. نگار لحظه ای دست از جویدن کشید و گوش تیز کرد. عزیزه ادامه داد: - میگفت شهاب قراره برای ادامه تحصیل بره خارج... نمیدونم چیچیه تحصیلی گرفته . - بورسیه تحصیلی؟... - آهان باریکلا....
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 115
شهاب نگاه حیرت زده و گیجش را از او گرفت و با همان حال زیر لب جواب داد: - آره... بورسیه گرفتم. - چه بی صدا!... میخواستی از کی فرار کنی؟ نفسش آهی طولانی شد و لحظه ای بعد ادامه داد: - بحث فرار نیست. ترجیح میدم یه مدت اینجا نباشم. نگار با یک دنیا استیصال به چهره ی قهرآلودش نگاهی کرد و ...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
