پارت چهارده :

صدای هومن بود که از پیامکهای گوشی نگار کنجکاو شده بود. دستان نگار یخ کرده بود و گلویش مثل چوب خشک شده بود. اصلا مایل نبود ذهنیت هومن برای رابطه ای که در آن لحظه خودش هم هیچ تعریفی از آن نداشت مخدوش شود. هنوز نگاهش به صفحه‌ی روشن لپتاپ بود که لبانش را با رطوبت ملایم زبانش نمناک کرد و با صدایی مرتعش گفت:
- نه. مهم نیست دوستمه. بعدا بهش زنگ میزنم.
همان وقت هومن بی هوا در لپتاپ را بست و صن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    با توجه به هدیه هومن به نشر میاد از شهاب پولدارتره و میتونع حامی نگار برای رسیدن به اهدافش باشن و این برگ برنده اشه

    ۵ ماه پیش
  • بهاره

    0

    ماجرا بیخ پیدا کرد همین اول بسم الله!

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤭خدا به داد برسه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️