راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت ششم :
بس کن نگار. باز رفتی سر خونه اولت؟ این بچه اونجا دووم نمیاره. به ما وابستهس. همون ساعتهایی که تو خونه نیستی به قائده هزار بار میتونه بپرسه نگار کجاست... میخوای دقِّش بدی؟ مگه من مرده باشم.
جمله ی آخرش در گلو لرزید. نگار حوله به دست سینا را از دستشویی بیرون آورد و آرام به طرف آØبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1هومن این وسط نخود آشه،وگرنه نکارم از شهاب خوشش اومده انگار
۸ ماه پیشریحانه
0عالی است اینننن
۱ سال پیشترکفر هستم
0دستت درد نکنه نویسنده مهربان
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
مرسی از همراهی شما 🌺☘️
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0شخصیت اصلی هومنه یا شهاب؟
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
قهرمان این قصه دونفر هستن نگار و مژده که هر کدوم در مسیر خودشون نقش ایفا میکنن
۲ سال پیشنیلوفر
0عالی
۲ سال پیشاحمد
0دنبال میکنم داستان جالبیست
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
امیدوارم از داستان لذت ببرید
۲ سال پیشاکرم بانو
0چی شد چی شد؟هومن چی میگه؟شهاب چی پس؟
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
باید ادامه شو بخونید🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0خدا به زندگی همه کسانی که بچه های این مدلی دارن صبر و برکت بده❤️. واقعا سخته حرف نگارو درک میکنم