راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهارم :
- خواهرت یه کم بی معرفته سینا جان. اما من مث اون نیستم. هر موقع تو بخوای واسه بازی آمادهم.
قبل از اینکه نگاهش سمت او برود لبش زیر دندان گیر کرد. سینا زودتر از نگار سوی او چرخید و شهاب چشمک ریزی به خنده ی معصومانه اش زد:
- ببین چی برات آوردم آقا سینا... یه پیتزای بزرگ و خوشمزه<با احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥹❤️
۷ ماه پیشم
1چقدر قشنگ ساده بی ریاست شهاب 🙏🏻🖤
۸ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
❤️❤️
۸ ماه پیشمژگان
0خوبه قشنگح
۲ سال پیشریحانه ام
0عالیه بود مچکرازقلمتون
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
مرسی از شما که همراهید🌺🙏
۲ سال پیشریحانه ام
0خوبه امیدوارم خوب پیش بره
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🙏🌺
۲ سال پیشبهاره
0ای جانم چه لطیف
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥰❤️❤️❤️
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0اخیی چه قشنگگ
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🙏🏻🌺🌺
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🙏🏻🌺
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌺🙏🏻
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشخوب نیلوفر
0خو ب
۲ سال پیشحسن
0خوبه
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🙏🏻🌺
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0وای خدایا دل منم با اعترافش رفت...😍