لیست کلیه پارتهای رمان راز گل بهارنارنج : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 61
فصـــل هفتـــم*** ساعتی بعد مقابل مجتمع تجاری فرمانیه از ماشین پیاده شدند. آسانسور طبقهی چهارم ایستاد و درست روبروی سالن نمایشگاه باز شد. سبد بزرگ گلی که هومن برای افتتاحیه سفارش داده بود هوای اطرافش را عطرآگین کرده بود و صدای موسیقی کلاسیک باخ آرامش عجیبی به فضای طبقهی چ...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 62
شنیدن اظهارات این دختر برایش زیادی دلچسب و شیرین بود. لبش قوس ملایمی گرفت و در جواب محبت او گفت: - خوشحالم که اینو میشنوم. اما خارج از تمام توصیفات قشنگی که تو برای این عکسها داشتی، این مجموعه برای من حس و حال دیگه ای داره. نگاهش سریع و گذرا روی قابهای چسبیده به دیوار چرخی زد و ادامه داد: -...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 63
مرد بیهوا به پشت برگشت و بلافاصله نم گوشهی چشمش را گرفت: - سـ سلام دخترم. اتفاقا داشتم پی شما میگشتم. یه عرضی داشتم... چهره اش از آنچه فکر میکرد شکستهتر بود: - خواهش میکنم من در خدمتم بفرمایید. - راستش ... من میتونم این عکس رو از شما بخرم؟ اشارهاش به همان تصویری بود که مقابلش ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 64
- حالا ... اگه ممکنه تمام عکسهایی که از دخترم داری بهم بده. هر چی که هست. هر چقدر لازمه بابتش چک مینویســـ... - این حرفو نزنین لطفا... فقط الان چیزی همراهم نیست. کلی عکس از دخترتون دارم که تو کامپیوترمه. اما اینجا نیست. - کجاست؟... هر جا باشه من خودم میبرمتون. شمام جای دختر خودم. فقط وقت زیا...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 65
- تو خیلی بیجا میکنی. حتما منم وایمیسم تماشات میکنم! میترا چی پیش خودت فکر کردی؟!... شنیدن اسم کوچک محبی از زبان هومن آنقدر عجیب بود که در جا گلویش را خشک کند و ادامه ی حرفهای هومن آب پاکی را روی دستش بریزد: - مگه قرار نبود طوری رفتار کنی که کسی به رابطهمون شک نکنه؟... این رفتارای مزخرف چیه...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 66
صدای هق آرام محبی و زمزمه های آرامتر هومن حالش را خرابتر میکرد. حسی شبیه تهوع دلش را بهم ریخت و صدای عق زدن ناخواستهاش توی راهروی خلوت ساختمان پیچید. تکانی به تن بیجانش داد و پلههای ساختمان را با پاهایی لرزان پایین رفت. از در ساختمان که بیرون رفت صدای غرش رعد به دلش شور عجیبی انداخت. کنار پیاده...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 67
چیزی برای گفتن نمانده بود. چشمها خودشان حرف میزنند. حتی اگر صاحبانشان کتمان کنند. عرض کوچه را به طرف منزلشان طی کرد و کمی جلوتر به در ساختمان کلید انداخت. وارد خانه شد و بیآنکه به چهرهی مستاصل و گرفتهی شهاب نگاه کند در را پشت سرش بست. هنوز وارد خانه نشده بود که صدای دورِ زنگ تلفن به گوشش رس...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 68
دستش را توی جیب شلوارش فرو برد و گوشی را روی میز گذاشت. چشمان بهتزدهی نگار روی گوشی ثابت ماند و کمی بعد با همان حال پرسید: - این کجا بود؟!... دست تو چیکار میکنه؟ - دیشب جلوی آتلیه افتاده بود کنار جوب. نفسش برای یک لحظه توی گلو گره خورد. بزاق دهانش را بیصدا فرو داد و بیربط گفت: - راس...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 69
میخوام سریع کارشو انجام بدم باید زودتر برم. - نگار به من نگاه کن. نگار داشت برای حفظ آرامش تمام تلاشش را میکرد: - لطفا برو کنار هومن. - تا بهم نگاه نکنی نمیذارم بری. به ناچار نگاه دلگیر و حزنآلودش را به چهره ی شیفتهی هومن دوخت و مستاصل لب زد: - چیه چی میگی؟ موج سنگین نگاهش د...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 70
عزیزه لباسها را سر صبر و حوصله تا کرد و گوشهای گذاشت. زیر چشمی نگاهی به نگار کرد و با لحنی مردد گفت: - میگم... میخوای به شهابم بگیم واسه تولد سینا بیاد؟ بچهم شهابو ببینه خوشحال میشه. پرسش عزیزه او را از افکار مُصر و سمجش بیرون کشید و با لحنی کلافه گفت: - عزیزه مگه نگفتی بهش که قراره بر...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 71
******** دور روز بود که سینا به خانه برگشته بود اما از کنار عزیزه و نگار جمب نمیخورد. نه فوتبال دستی سر ذوقش می آورد، نه باب اسفنجی و نه پیتزا. انگار تمام آرزوهایش را یکجا و یکباره در آغوش گرم و مهربان خانواده ی کوچکش یافته بود. بعد از ظهر آن روز وقتی نگار مثل همیشه همراه هومن از آتلیه بیرون می...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 72
من و بابک تا یه ربع، بیست دقیقه دیگه میرسیم فرهنگسرای اشراق. بابک میگه شماها جلوی در فرهنگسرا منتظر ما بمونید تا ما برسیم با هم بریم داخل.» برای چند ثانیه چشمانش تار شد . گوشی در دستانش به اندازه ی یک کوه سنگین شده بود و احساس میکرد توان نگه داشتن آن را ندارد . بیش از ده بار پیام را نگاه کرد...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 73
وقتی آلات موسیقی و دستگاههای مخصوص کارشان را به یکی از بچه های گروه میسپرد زن میانسال قدمی جلو رفت و با لحنی که برای آرام بودنش به سختی تلاش میکرد گفت: - نگران دوستات نباش نباش پسرم ما اینجا هواشونو داریم. برو دنبال رفیقت الهی که خدا پشت و پناهتون باشه. پیمان نگاه خیسش را از زن گرفت و بغض گ...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 74
سینا هنوز داخل ماشین بود و از تماشای صحنه های تلخِ دور و برش حسابی ترسیده بود. نگاه دلواپس نگار برای چند ثانیه سوی سینا دوید و دوباره سمت مژده کشیده شد. هومن کنار ماشین سیگاری اتش زده بود و گهگاه از میان دود غلیظ و خاکستری رنگش نگاه کلافه و دلخورش را به نگار میداد. نگاری که حالا شور سینا را هم به...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 75
مادر بابک به جسم نیمه جانش تکان مختصری داد و در حالیکه برای جمع و جور کردن تن و بدن دردناکش روی صندلی تلاش میکرد، نیم نگاهی هم از سر تکلیف به مرد راننده انداخت و باز چشمانش پر از اشک شد. نه طاقت آزار این مرد را داشت نه میتوانست عاملین این اتفاق را ببخشد. صدای مرد راننده وقتی به مادر بابک نگاه...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 76
یقه ی هودی گلآلود و نمناکش را گرفت و دختر بیچاره را از روی صندلی بلند کرد و با صدایی خشمگین که از میان دندانهای به هم قفل شده اش بیرون میجهید گفت: - بخدا قسم یه مو از سر بچهم کم بشه همهتونو میکشم. با همین دستام خفه تون میکنم. من، تو و باباتو زنده نمیذارم. فهمیدی؟... همان وقت پرستار بخش ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 77
پای رفتن نداشت و تنها چیزی که حالا و این لحظه برایش مهم بود بازگشت بابک به زندگی بود. نه توهین و تحقیر خانم شفیعی او را شکسته بود نه بیحرمتی پدرش مقابل آنهمه تماشاچی و نه کنایه ها و خشم غیر قابل کنترل هومن. کمی بعد وقتی سوار خودروی هومن میشد حس عجیبی داشت. انگار همه ی وجودش دچار یک زلزله ی هشت ر...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 78
لختی بعد وقتی هومن کمی آرام گرفت از آینه بغل نگاهی به ماشینی که در حال سبقت گرفتن بود انداخت و اضافه کرد: - میدونی من امروز چقدر کار داشتم که باید انجام میدادم نگار؟... اما به خاطر تو همه رو کنسل کردم که با تو و سینا باشم. چون میخواستم تو رو خوشحال کنم. اما تو اصلا این چیزا رو نمیبینی. نگاه ن...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 79
به موهای ژولیده اش دستی کشید و وقتی سر سینا را آهسته از روی پایش بر میداشت با صدایی که کوهی از غم، راه کلامش را بسته بود آهسته و بیجان زیر لب تشکر کرد. هومن دستی به پشت گردنش کشید و در حالیکه از نگاه کردن به چشمان غمگین مژده طفره میرفت سری آهسته جنباند و زیر لب گفت: - خواهش میکنم. حالا که ذ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 80
از مقابل در کنار رفت و مژده با پاهایی لرزان وارد شد. دخترک بینوا مثل مجرمی محکوم به اعدام گوشهی حیاط زیر درخت نارنج ایستاد و سرش را به زیر انداخت. حاج سعید از روی پله برخاست. تسبیحش را چرخی داد و بعد توی مشتش جمع کرد و داخل جیبش گذاشت. - حاجی تو رو به روح مادرت قسم آروم باش. بذار اول ببینیم...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
