لیست کلیه پارتهای رمان راز گل بهارنارنج : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 21
همان وقت صدای عزیزه از پشت سر غافلگیرش کرد: - حواست کجاست مادر؟!... این سینی رو ازم بگیر. بلافاصله به پشت چرخید. سینی چای و پولکی را از دست او گرفت و دستپاچه لب زد: - ببخشید عزیزه. الان میام کمکتون. عزیزه لنگی زد و خودش را روی نزدیکترین مبل رها کرد. دستی به زانوی متورمش کشید و گفت: - نه مادر...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 22
صدای قدمهای نگار که از پله های فلزی کنار ساختمان پایین می آمد حواس شهاب را سوی خود کشید. از همان فاصله هم حال خوش نگار قابل رؤیت بود. به چهره ی خندانش عاشقانه لبخندی زد و نگاهش کرد. آخرین پله را هم پایین آمد و با لبخندی پت و پهن گفت: - اومدهم چند تا عکس یادگاری ازتون بگیرم. زود باشین ژست بگیر...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 23
- بسه نگار... هر دومون خوب میدونیم جریان چیه. فقط من نمیفهمم تو چرا دوست داری خودتو بزنی به نفهمی؟!... چرا تکلیف منو روشن نمیکنی؟ یه بوم و دو هوا که نمیشه! اگه واقعا از من سیر شدی، چرا درست بهم نمیگی! چرا بازیم می... - اصلا اینجوری نیست شهاب... - بذار حرفم تموم شه. صدای عصبی شهاب بند دل نگار ر...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 24
فصل ســــوم*** نگار مقابل آینه ی کنار در ایستاد و ضمن اینکه موهایش را زیر مقنعه میچپاند گفت: - امروز ممکنه یه کم دیر بیام عزیزه. میرم واسه سینا شلوار بخرم. عزیزه دانه های ریز برنج را داخل سینی گرد استیل چرخی داد و از پشت میز چوبی آشپزخانه گردن کشید: - خبریه؟!... با تعجب سوی عزیزه سر چرخان...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 25
اینکه نمیخوام خانوادهمو تنها بذارم خودخواهیه؟ هومن ساکت شد و سعی کرد در مقابل خشم نگار آرام باشد: - چرا فکر میکنی من تو رو درک نمیکنم؟ چیزی که من میگم به صلاح همهست نمیدونم چرا تو این مورد اینقدر غیر منطقی هستی! - چیزی که تو میگی اصلا کار راحتی نیست. لطفا دیگه تمومش کن. - یعنی تو نمیخوای به...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 26
چینی درست وسط پیشانی عزیزه افتاد و به سختی از کنار سینا بلند شد. خودش را روی نزدیکترین مبل رها کرد و چهره اش از درد زانوانش در هم فرو رفت. قری به گردنش داد و ابروانش را تا به تا کرد و با لحنی پر کنایه گفت: - نه مادر خوبیت نداره. بزرگی گفتن، کوچیکی گفتن... قدیما اگه دختر خواهون داشت میاومدن خون...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 27
فضای رستوران آرام و رمانتیک بود. هومن کنار مادرش ایستاد و با صدایی ملایم معرفی کرد: - مادرم هستن... بانو فخری شریعت وکیل پایه یک دادگستری با بیست سال سابقه کار فخری نرم و ملیح خندید و با همان لحن گفت: - اوووه ... مگه اومدی خواستگاری من پسر؟!... کوتاه بیا... نگار هم به طبعیت از او لبخندی زد و ...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 28
حدس میزدم ماشین پشتی نتونه از پارک درآد. من میرم ماشینو جابجا کنم شما مشغول باشید. نگار با همان لبخندی که هنوز روی لبهایش جا خوش کرده بود سری تکان داد و فخری با نگاهی پرمهر بدرقهاش کرد. لحظهای بعد قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و گوشهی پلکش را با نوک انگشت خاراند: - راستش ... امشب همهش دنبال یه ...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 29
کلافه و معذب بود اما سعی داشت منطقی و آرام صحبت کند: - میدونم عزیزم کار راحتی نیست. اما منم بچهمو خوب میشناسم، اونم مثل خودت آدم بلندپروازیه اما اجازه نمیده هیچ کس بالشو بچینه. واسه همینه دارم بهت هشدار میدم. این مسئله بعدها میتونه باعث اخلاف و دلسردیتون بشه. در مقابل سکوت پر از حرف نگار قاشق...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 30
هومن از اتاقش بیرون آمد و همزمان رو به آرش گله کرد: - آرش با شیشیه؟!... خوب بقیه هم از همون شیشه آب میخورن لعنتی. آرش دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و نگار گفت: - این عکسای آقای ابراهیمی طلسم شده داشتم اونا رو ادیت میکردم. انگار قرار نیست این بنده خدا بیاد عکساشو ببره. - بنده خدا آقای ابرا...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 31
نگار نرم و ملیح خندید و در سکوت منتظر ماند. - یادته میگفتم میخوام دفتر کارمون رو عوض کنم؟ چشمان نگار از شادی برقی زد و هومن درحالیکه گاهی حواسش به رانندگی بود و گاه به نگار ادامه داد: - اگه ببینیش عاشقش میشی. جاش فوقالعادهست؛ بزرگ، دلباز، مجهز... الان میبرمت خودت ببین چه عروسکیه.. اونجا که ب...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 32
دست خودش نبود که نفسهایش میل استشمام عطر لبهایش را داشت. کمی نزدیکتر شد اما نگار شرمگین سرش را عقب کشید و نگاهش را از او گرفت. لحظه ای بعد هومن سینه ای صاف کرد و برای اینکه حواس خودش و او را پرت کند پرسید: - هیچ وقت فکر کردی واسه یه همچین فرصتی میخوای رو چه سوژه ای کار کنی؟ دستی زیر چشمانش...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 33
فدایی همینطور که به طرف دفتر مدیر میرفت خندید و گفت: - معمولا اینجا بچه ها ازین لوس بازیا ندارن. همهشون قدرِ جا و خوراکی که دارن میدونن. صدای معلمی که الفبای فارسی را با شعر و ملودی میخواند فضای مجموعه را پر کرده بود. کمی جلوتر فدایی ایستاد و به در بسته ای اشاره کرد: - همین جاست خانوم. راستی ...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 34
نجفی جعبه ی دستمال کاغذی را مقابل او گرفت : - ما اینجا کلی ازین بچه های مهربون داریم. بهتون قول میدم اگه بیاد اینجا دیگه دلش نمیخواد برگرده. نگار برگی دستمال کاغذی کند و چشمانش را پاک کرد. نجفی برگه ی تایپ شده ای از لای پوشه ی سبز رنگ در آورد و مقابل نگار روی میز گذاشت و گفت: - حالا شما فعلا م...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 35
. تسبیح کهربایی رنگش را در دست چرخی داد و با اشاره به ساعت روی مچش زیر لب لندید: - دیر شد خانم. دست بجنبون... و دوباره سرفه کرد. - ای خدا مرگم بده حاجی... از بوی اسفنده؟... خاک به سرم حواسم نبود. بس که ماشالا بچهم ماه شده. الهی شکر که رخت دومادی به تنش دیدیم حاجی، نه؟... چیزی توی دل شهاب جوش...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 36
چیزی توی دلش جوشید و تا گلو بالا آمد. دستانش یخ کرده بود و این میان پیامهای پی در پی هومن هم به حال بدش دامن میزد. فنجانهای گل سرخی جهاز مادرش را از چای پر کرد و به آخرین پیامکی که بیربط و بیخبر از همه جا برایش ارسال شده بود لبخند تلخی زد: « توخونه ما کسی نیست که دلش برات نرفته باشه. مانی ه...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 37
اگه کسی کنارم باشه که ذهنمو از هزینهها و مسئولیتهای زندگی دور کنه، میتونم خیلی پیشرفت کنم... اما نه تا وقتی که لنگ هزینههای درمانی عزیزه و مراقبت از سینا باشم. شهاب پوزخند تلخی به حرفهایش زد و در ادامه ی توضیحات او اضافه کرد: - و نه تا وقتی مجبوری عشق تحمیلی منو یدک بکشی... آنچه گفته بود ب...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 38
میگه خوبم. اما تا خودم نبینم باورم نمیشه. اون جور که صبح یهو از هوش رفت و افتاد وسط آشپزخونه بعید میدونم الان اینقدر که خودش ادعا میکنه خوب باشه. دکتر اورژانسی که اومده بود خونه میگفت قلبش باید یه چکاپ کامل بشه. هومن جعبهی سنگین را روی میز محبی کنار جعبه های دیگر گذاشت و به چهارچوب در اتاق نگار...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 39
کلید نگار داخل قفل خانه چرخید و خنده اش عمیق تر شد: - پدر من دراومد عزیزه اون وقت شما نگران سینایی؟! جلوتر از نگار داخل خانه شد و چادرش رااز سر برداشت: - یادم باشه از رعنا خانم و مرضیه خانم هم تشکر کنم بندگان خدا هر روز زنگ میزدن احوال پرسی. همسایه خوب نعمته بخدا... خنده ی نگار این بار با بهت...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 40
نگاه نگار این بار تلفیقی از شرم و هیجان بود. خودش را میان الیاف ابریشمین سفید و نباتی و گیپورهای مرواریددوزی شدهی دست صحرا جون تصور کرد و دلش از آنهمه سفیدی غنج رفت. صدای فخری باز او را از خیالات شیرینش بیرون کشید: - حالا اگه عزیزه خانم اجازه بدن آخر هفته با دخترم و هومن خدمت برسیم واسه امر خی...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
