پارت یک :

فصـــل اول
 
هرروز بعدازظهر همین بساط بود. صدای هیاهوی بچه‌ها که توی محل میپیچید سینا دیگر آرام و قرار نداشت. چهارپایه‌ی چوبی عزیزه را زیر پایش میگذاشت و نگاه پرحسرتش را از پشت پنجره‌ی شمالی خانه به بازی پر‌سروصدای بچه‌ها میدوخت. آن‌روز هم مثل همیشه صدای پرقیل و قال بچه‌ها به وقت بازی گل‌کوچیک، بن‌بست  بهار و حوالی خیابان نیروهوایی را پرکرده بود و سینا را ساعتها هیجان‌زده پشت شیشه نگه داشته بود. این جور وقتها حال عزیزه از همیشه بدتر میشد. تنهایی همیشگی سینا از یک طرف و شرایط خاص و دشوار پسرک از سوی دیگر دلش را با غمی سنگین از جا میکند. مشغول پخت و پز بود اما همه‌ی حواسش پی سینا و اندوه کودکانه‌اش میدوید. پیرزن آهی کشید و نگاهش را از سینا گرفت. شعله‌ی گاز را خاموش کرد. درد آرتروز بی‌تابش کرده بود و این روزها ریتم نفسهایش هم گاهی پس و پیش میشد. لنگ لنگان از آشپزخانه بیرون آمد و پشت سر سینا ایستاد و از پشت شیشه نگاهی به پسربچه هایی که هیجان زده دنبال توپ میدویدند انداخت. فقط خدا میداند آن لحظه برای سینای مظلومش چه بلوایی در دلش به پا بود. خم شد و به موهای نرم و زیتونی رنگ سینا بوسه زد. وقتی لب باز کرد صدایش کم جان و غمگین بود:
- دلت میخواد بری پیششون عزیزه؟
همین جمله ی کوتاه کافی بود تا سینا سمت او سر بچرخاند و  نگاه حسرت بارش به یک صدم ثانیه رنگ عوض کند و پر از قدر دانی شود. مگر دلش از سنگ بود این پیرزن دلشکسته که معنی این نگاه معصومانه را نفهمد! لبخندی به روی سینا زد و همزمان گوشه ی لبانش از بغض لرزید.  هنوز هم بعد از هفت سال وقتی ذهنش به آن روز تلخ و نحس نقب میزد همه‌ی وجودش تب میکرد. بزاق دهانش را پرصدا فرو داد و بغضش را پس زد:  
- برو عزیزه... فقط یه گوشه وایسا تماشا کن باشه؟... یه وقت جایی نری... نگارم یه کم دیگه میرسه. هر وقت اومد باهاش بیا بالا. باشه؟...
صدای باشه گفتن سینا را نشنید. فقط خنده ی عمیق چهره اش را دید و وقتی به خودش آمد صدای لخ‌لخ دمپایی‌های سینا که از پله های ساختمان پایین میرفت فضای راه پله را پر میکرد. نگاهش دورتا دور خانه چرخی زد و جای خالی عزیزانش به دلش چنگ انداخت. خانه ای که بعد از فوت اوس رحیم، همسر خدابیامرزش، سقفی شد برای دختر و دامادش که زندگی مشترکشان را  از همان جا شروع کنند و نگار و سینا همان جا متولد شوند و عزیزه تمام آن سالها شاهد خوشبختیشان باشد. باز چشمانش نمناک شد و نفسش سنگین و پر حسرت بیرون زد. همانطور لنگ لنگان به آشپزخانه برگشت و دوباره زیر قابلمه را روشن کرد. بوی داغی آرد که به مشامش خورد طاقت از کف داد و اشک روی گونه های بیرنگ و سردش پایین چکید. هفت سال بود که این صفحه از تقویم برایش عذاب جهنم بود. همیشه شنیده بود که داغ اولاد هیچ درمانی ندارد اما هفت سال بود که بعد از آن تصادف وحشتناک معنی این جمله را با بندبند وجودش حس کرده بود . شعله ی گاز را کم کرد و با قاشق چوبی تابی به آردِ تفت داده‌ی توی قابلمه داد. حمد و سوره ای که زیر لب میخواند مثل همیشه بغض‌آلود و دردناک بود و گاهی انگار کسی توی سرش می‌گفت:«بعد از رفتن دختر و دامادت چطور هنوز زنده ای؟!».

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    شروع خوبی داشت فقط امیدوارم قبلا از این که نوبسنده از سایت حذفش کنه بتونم بخونمش😁

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله عزیزم فعلا فرصت هست نگران نباشید💝

    ۳ ماه پیش
  • شیوا

    1

    بسیار عالی و قوی شروع شده ویدا جان.موفق باشی.

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🙏🥰

    ۱ سال پیش
  • ترکفر هستم

    1

    خوبه غمگینه

    ۱ سال پیش
  • مژگان

    1

    عالییییییی

    ۱ سال پیش
  • Janan

    2

    والا پارت اوله هیچ نظری ندارم امیدوارم موضوعش مثل اسمش قشنگ باشه

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • حانیه

    1

    سرگرم کننده

    ۱ سال پیش
  • باران

    1

    خیلی قشنگ بود

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنون🥰🌺

    ۱ سال پیش
  • ریحانه ام

    1

    سلام.تازه شروع کردم و شروع جالبی داره امیدوارم پایان خوبی باشه بانو چراغیان عزیز ⭐🌹

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    درود🌺امیدوارم تا انتها براتون جذاب و دوست داشتنی باشه

    ۱ سال پیش
  • افسانه

    0

    عالییییی. فوق العاده 😍

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون عزیزم🥰🙏

    ۱ سال پیش
  • اشرف

    0

    عالیییییییئییییییییییی

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنونم 🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    ععععععاااااااللللللییییییی

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • نسرین

    0

    هنوز زوده برای نظر دادن.باید بیشتر جلو برم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    باشه منتظر میمونیم نسرین عزیز 🥰👍🏼❤️

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش

    0

    همین قسمت اولش قلاب اساسی داشت رفیق. دمت گرم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم تو محبت داری🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    سلام خدا قوت امروز ۱۷بهمن۱۴۰۳ تازه شروع کردم ب خوندن رمانت ویدا جون

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    امیدوارم دوسش داشته باشی و تا انتها همراهمون باشی 🥰❤️

    ۱ سال پیش
  • آمته

    0

    رمانها عالی هستن وممنون از شما . لطفا باقی پایگاه ویژه رو هم قرار دهید در برنامه

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    متوجه نشدم منظورتون رو . اینجا صفحه ی راز گل بهارنارنجه دوست عزیز

    ۱ سال پیش
کپی شد!