پارت هفده :

- این چه حرفیه شهاب؟! اینکه من میخوام با پدر و مادری که الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارن وقت بگذرونی، یعنی میخوام حذفت کنم؟
شهاب لحظه ای ایستاد و به ستون قطور سنگی وسط کوریدور تکیه داد. از اینکه به‌راحتی از کوره دررفته بود از خودش راضی نبود. پلکهایش را برای لحظه‌ای روی مرمر سیاه کف لابی  بست و سکوت گوشهایش را پر کرد. چند ثانیه بعد صدای نفسش توی گوشی پیچید و آهسته لب زد:
- معذرت میخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاره

    0

    اون تلفنه باعث شد برم پارت بعد

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👍🏼❤️

    ۱ سال پیش
  • باران

    0

    خیلی عالی بود

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙏🥰

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    بازهم مژده ناراضی وهنوزمعلوم نیست چرااین رفتارداره نگار🙏

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نگاردختر بلند پروازیه که خواسته هاش با امکانات زندگیش تناقض داره. باید دید آیا میتونه این دوتا رو با هم همسو کنه یا نه🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️