دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان اجتماعی, رمان راز گل بهارنارنج, نویسنده ویدا چراغیان ,  دنیای رمان

رمان راز گل بهارنارنج

  • زبان فارسی
  • 83K 👁
  • 338 ❤️
  • 689 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه راز گل بهارنارنج

«راز گل بهارنارنج» پرده از راز آدمهایی برمیدارد که هر کدام عاشقی را به گونه‌ای متفاوت مشق کرده‌اند. نگار دختریست که برای رسیدن به رویاهایش از عشق می‌گذرد و مژده نوجوانیست که برای رسیدن به آرزوهایش پر از شور عشق و زندگیست. یکی درد ناکامی را به جان میخرد تا حسرتهایش را درمان کند و دیگری از عشق طنابی قطور می‌بافد تا به رویاهایش جان ببخشد. و این میان روزگار هم برای به چالش کشیدن آدمها ی این قصه سنگ تمام گذاشته و هر روز برگ تازه ای برایشان رو میکند. اما برای دانستن این راز باید قصه‌اش را بخوانی و با آدمهایش همگام شوی، شاید تو هم در این راز سهیم باشی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصـــل اول
 
هرروز بعدازظهر همین بساط بود. صدای هیاهوی بچه‌ها که توی محل میپیچید سینا دیگر آرام و قرار نداشت. چهارپایه‌ی چوبی عزیزه را زیر پایش میگذاشت و نگاه پرحسرتش را از پشت پنجره‌ی شمالی خانه به بازی پر‌سروصدای بچه‌ها میدوخت. آن‌روز هم مثل همیشه صدای پرقیل و قال بچه‌ها به وقت بازی گل‌کوچیک، بن‌بست  بهار و حوالی خیابان نیروهوایی را پرکرده بود و سینا را ساعتها هیجان‌زده پشت شیشه نگه داشته بود. این جور وقتها حال عزیزه از همیشه بدتر میشد. تنهایی همیشگی سینا از یک طرف و شرایط خاص و دشوار پسرک از سوی دیگر دلش را با غمی سنگین از جا میکند. مشغول پخت و پز بود اما همه‌ی حواسش پی سینا و اندوه کودکانه‌اش میدوید. پیرزن آهی کشید و نگاهش را از سینا گرفت. شعله‌ی گاز را خاموش کرد. درد آرتروز بی‌تابش کرده بود و این روزها ریتم نفسهایش هم گاهی پس و پیش میشد. لنگ لنگان از آشپزخانه بیرون آمد و پشت سر سینا ایستاد و از پشت شیشه نگاهی به پسربچه هایی که هیجان زده دنبال توپ میدویدند انداخت. فقط خدا میداند آن لحظه برای سینای مظلومش چه بلوایی در دلش به پا بود. خم شد و به موهای نرم و زیتونی رنگ سینا بوسه زد. وقتی لب باز کرد صدایش کم جان و غمگین بود:
- دلت میخواد بری پیششون عزیزه؟
همین جمله ی کوتاه کافی بود تا سینا سمت او سر بچرخاند و  نگاه حسرت بارش به یک صدم ثانیه رنگ عوض کند و پر از قدر دانی شود. مگر دلش از سنگ بود این پیرزن دلشکسته که معنی این نگاه معصومانه را نفهمد! لبخندی به روی سینا زد و همزمان گوشه ی لبانش از بغض لرزید.  هنوز هم بعد از هفت سال وقتی ذهنش به آن روز تلخ و نحس نقب میزد همه‌ی وجودش تب میکرد. بزاق دهانش را پرصدا فرو داد و بغضش را پس زد:  
- برو عزیزه... فقط یه گوشه وایسا تماشا کن باشه؟... یه وقت جایی نری... نگارم یه کم دیگه میرسه. هر وقت اومد باهاش بیا بالا. باشه؟...
صدای باشه گفتن سینا را نشنید. فقط خنده ی عمیق چهره اش را دید و وقتی به خودش آمد صدای لخ‌لخ دمپایی‌های سینا که از پله های ساختمان پایین میرفت فضای راه پله را پر میکرد. نگاهش دورتا دور خانه چرخی زد و جای خالی عزیزانش به دلش چنگ انداخت. خانه ای که بعد از فوت اوس رحیم، همسر خدابیامرزش، سقفی شد برای دختر و دامادش که زندگی مشترکشان را  از همان جا شروع کنند و نگار و سینا همان جا متولد شوند و عزیزه تمام آن سالها شاهد خوشبختیشان باشد. باز چشمانش نمناک شد و نفسش سنگین و پر حسرت بیرون زد. همانطور لنگ لنگان به آشپزخانه برگشت و دوباره زیر قابلمه را روشن کرد. بوی داغی آرد که به مشامش خورد طاقت از کف داد و اشک روی گونه های بیرنگ و سردش پایین چکید. هفت سال بود که این صفحه از تقویم برایش عذاب جهنم بود. همیشه شنیده بود که داغ اولاد هیچ درمانی ندارد اما هفت سال بود که بعد از آن تصادف وحشتناک معنی این جمله را با بندبند وجودش حس کرده بود . شعله ی گاز را کم کرد و با قاشق چوبی تابی به آردِ تفت داده‌ی توی قابلمه داد. حمد و سوره ای که زیر لب میخواند مثل همیشه بغض‌آلود و دردناک بود و گاهی انگار کسی توی سرش می‌گفت:«بعد از رفتن دختر و دامادت چطور هنوز زنده ای؟!».

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان راز گل بهارنارنج
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 1150

    خیلی قشنگ و پر از احساس بود. خسته نباشی ویدا جان، قلمت همیشه سبز💚

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهت عزیزم مرسی از همراهیت 🙏🥰❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 960

    چه عجب نگار یه تکونی خورد!! خداروشکر بابکم داره به هوش میاد 😍

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اعصابت آروم شد ؟ 😂

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 960

    اصلا یه آخیییییش از ته دل گفتم😁😁

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 740

    چقدر هومن حال به هم زنه! کاش جای بابک تو میرفتی زیر ماشین. نکبت😒

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤦🏽‍♀️😁

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 680

    من جای نگار بودم قطعا دهن هومنو سرویس میکردم😒 جناب عنترالدوله🥴

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤦🏽‍♀️🤭😁

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 650

    هومن جان خسته نباشی، خدا قوت!!! نگار خانوم تحویل بگیر انتخاب عاقلانه تو!😒😒

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 440

    ویدا جان رخصت بده من دو دقیقه با نگار تنها باشم😎

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    رخصت 😁💝

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 100

    من چطوری میتونم بقیه رمان هاتون رو بخونم؟

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مهسا جان در حال حاضر رمان آنلاین دیگه‌م « اگر باران ببارد» هست که میتونی با خرید سکه یا عضویت در رمان اون رو بخونی البته اگه حوصله داشته باشی، هر هفته یک پارت رایگان هم داریم💝

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 220

    و منی که تاره فهمیدم رمان قراره حذف بشه و یادم اومد هنوز نخوندمش🥴 چقدر منتظر بودم تموم بشه بخونم 🤦

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مهتاب جان من خیلی اعلام کردم که اگه دوستان مایل هستن بخونن عزیزم. مدت زیادی هم رایگان بود اما الان دیگه از حالت رایگان خارج شد کم سعادتی من بوده جانم💝

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 220

    با افتخار عضو شدم و از قلم زیباتون لذت می برم💜 همیشه بدرخشی ویدا جان😘

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوش نشین دلت باشه مهتاب جان💝

    ۲ ماه پیش
  • موسوی

    در پارت 1150

    ویداجان لذت برم ازرمان زیبات قلمت مانا وپایدار عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم مرسی از همراهی شما💝

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 1150

    ویدا جان عالی بود دست مریزاد چقدر زیبا و دلنشین پایان دادی ممنون عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم مرسی از همراهیتون💝🌷

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 1150

    ممنون بابت رمان بسیارزیباتون خسته نباشی خداقوت قلمت ماناعزیزم❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم مرسی از کامنت پرمهرتون💝🌷

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1151

    خسته نباشید عالی بود...شهاب واقعا مرد بود،نمیدونم اگه کسی دیگه هم بود میتونست ببخشه یانه... بهترین هارو براتون ارزو میکنم🌹🌹🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گوارای جان عزیزم خوشحالم دوسش داشتید و ممنون برای تمام کامنتهای شیرین دو نظرات ارزشمندتون 💝💐

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1140

    فرصت ادم ها به اندازه موندگاری بهارنارنج روی شاخه درخته.... چقدر قشنگ و بامفهوم

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🌼🍃🌼🍃🌼🍃

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1120

    چقد این دوتا مظلوم بودن تو این رمان🥺🥺🥺🥺🥺

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥹💔💔

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1110

    چقد خوبه کسی باشه که همیشه و در هر حالی بگه نگران نباش،حواسم هست🥹🥹🥹🥹

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ای جانم بله خیلی حس خوبی به آدم میده💝

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟