خلاصه رمان عاشقانه راز گل بهارنارنج
«راز گل بهارنارنج» پرده از راز آدمهایی برمیدارد که هر کدام عاشقی را به گونهای متفاوت مشق کردهاند. نگار دختریست که برای رسیدن به رویاهایش از عشق میگذرد و مژده نوجوانیست که برای رسیدن به آرزوهایش پر از شور عشق و زندگیست. یکی درد ناکامی را به جان میخرد تا حسرتهایش را درمان کند و دیگری از عشق طنابی قطور میبافد تا به رویاهایش جان ببخشد. و این میان روزگار هم برای به چالش کشیدن آدمها ی این قصه سنگ تمام گذاشته و هر روز برگ تازه ای برایشان رو میکند. اما برای دانستن این راز باید قصهاش را بخوانی و با آدمهایش همگام شوی، شاید تو هم در این راز سهیم باشی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 115
شهاب نگاه حیرت زده و گیجش را از او گرفت و با همان حال زیر لب جواب داد: - آره... بورسیه گرفتم. - چه بی صدا!... میخواستی از کی فرار کنی؟ نفسش آهی طولانی شد و لحظه ای بعد ادامه داد: - بحث فرار نیست. ترجیح میدم یه مدت اینجا نباشم. نگار با یک دنیا استیصال به چهره ی قهرآلودش نگاهی کرد و ...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 114
برای گفتن حرفی که روی زبانش بود دل دل میکرد . عاقبت تاب نیاورد و اضافه کرد: - تو نونوایی رعنا خانومو دیدم. نگار لحظه ای دست از جویدن کشید و گوش تیز کرد. عزیزه ادامه داد: - میگفت شهاب قراره برای ادامه تحصیل بره خارج... نمیدونم چیچیه تحصیلی گرفته . - بورسیه تحصیلی؟... - آهان باریکلا....
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 113
نگار در انتهایی ترین قسمت حیاط پشت به آنها ایستاده بود و برای عشق ناکامشان اشک میریخت. مگر دلش از سنگ بود که اینهمه غصه را ببیند و از درد بی کسی آنها فریاد نزند. قلبش مثل یک گلوله سنگ مذاب آتش گرفته بود و درد میکرد. و میان این هیاهوی عاشقانه صدای شهاب بود که مدام توی گوشش تکرار میکرد «چرا دیگه دل...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 112
به تخت چوبی چسبیده به دیوار آجری حیاط اشاره ای کرد و گفت: - باشه همین جا بشین تا من درو باز کنم. در فلزی با صدای گوش خراشی روی لولای زنگ زده چرخید و بابک با پای گچ گرفته و چوبی که زیر بغل داشت وارد حیاط شد. سلامش پراز بغض و نگرانی بود و از همان بد ورود چشمانش پی مژده میگشت. با دیدن چهره ی ...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
نوش نگاهت عزیزم مرسی از همراهیت 🙏🥰❤️
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 960چه عجب نگار یه تکونی خورد!! خداروشکر بابکم داره به هوش میاد 😍
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
اعصابت آروم شد ؟ 😂
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 960اصلا یه آخیییییش از ته دل گفتم😁😁
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 740چقدر هومن حال به هم زنه! کاش جای بابک تو میرفتی زیر ماشین. نکبت😒
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🤦🏽♀️😁
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 680من جای نگار بودم قطعا دهن هومنو سرویس میکردم😒 جناب عنترالدوله🥴
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🤦🏽♀️🤭😁
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 650هومن جان خسته نباشی، خدا قوت!!! نگار خانوم تحویل بگیر انتخاب عاقلانه تو!😒😒
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 440ویدا جان رخصت بده من دو دقیقه با نگار تنها باشم😎
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
رخصت 😁💝
۲ ماه پیشمهسا
در پارت 100من چطوری میتونم بقیه رمان هاتون رو بخونم؟
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
مهسا جان در حال حاضر رمان آنلاین دیگهم « اگر باران ببارد» هست که میتونی با خرید سکه یا عضویت در رمان اون رو بخونی البته اگه حوصله داشته باشی، هر هفته یک پارت رایگان هم داریم💝
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 220و منی که تاره فهمیدم رمان قراره حذف بشه و یادم اومد هنوز نخوندمش🥴 چقدر منتظر بودم تموم بشه بخونم 🤦
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
مهتاب جان من خیلی اعلام کردم که اگه دوستان مایل هستن بخونن عزیزم. مدت زیادی هم رایگان بود اما الان دیگه از حالت رایگان خارج شد کم سعادتی من بوده جانم💝
۳ ماه پیشمهتاب جهانفر
در پارت 220با افتخار عضو شدم و از قلم زیباتون لذت می برم💜 همیشه بدرخشی ویدا جان😘
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
خوش نشین دلت باشه مهتاب جان💝
۲ ماه پیشموسوی
در پارت 1150ویداجان لذت برم ازرمان زیبات قلمت مانا وپایدار عزیزم
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیزم مرسی از همراهی شما💝
۳ ماه پیشرزا
در پارت 1150ویدا جان عالی بود دست مریزاد چقدر زیبا و دلنشین پایان دادی ممنون عزیزم
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم مرسی از همراهیتون💝🌷
۳ ماه پیشپروانه
در پارت 1150ممنون بابت رمان بسیارزیباتون خسته نباشی خداقوت قلمت ماناعزیزم❤️❤️❤️❤️❤️
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیزم مرسی از کامنت پرمهرتون💝🌷
۳ ماه پیشاکرم بانو
در پارت 1151خسته نباشید عالی بود...شهاب واقعا مرد بود،نمیدونم اگه کسی دیگه هم بود میتونست ببخشه یانه... بهترین هارو براتون ارزو میکنم🌹🌹🌹🌹
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
گوارای جان عزیزم خوشحالم دوسش داشتید و ممنون برای تمام کامنتهای شیرین دو نظرات ارزشمندتون 💝💐
۳ ماه پیشاکرم بانو
در پارت 1140فرصت ادم ها به اندازه موندگاری بهارنارنج روی شاخه درخته.... چقدر قشنگ و بامفهوم
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌼🍃🌼🍃🌼🍃
۳ ماه پیشاکرم بانو
در پارت 1120چقد این دوتا مظلوم بودن تو این رمان🥺🥺🥺🥺🥺
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥹💔💔
۳ ماه پیشاکرم بانو
در پارت 1110چقد خوبه کسی باشه که همیشه و در هر حالی بگه نگران نباش،حواسم هست🥹🥹🥹🥹
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای جانم بله خیلی حس خوبی به آدم میده💝
۳ ماه پیش
مهتاب جهانفر
در پارت 1150خیلی قشنگ و پر از احساس بود. خسته نباشی ویدا جان، قلمت همیشه سبز💚