لیست کلیه پارتهای رمان راز گل بهارنارنج : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 41
- خـ... خودش شد. احساس میکرد در برابر این زن حسابی کم آورده. گونه هایش تب کرده بود و عرق شرم از کنار شقیقه هایش روی گردن میچکید. خم شد و با حرص پاچه های شلوار سینا را بالا زد و با لحنی که حالا در کنترل کلامش بیش از همیشه عاجز بود لب زد: - خودتو به جایی نمال تا بریم تو حموم لباساتو عوض کنم....
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 42
فــــــصل پنــــــــجم *** حیاط ساختمان بهشت از هیاهوی بچه ها پر بود. بچه ها این بار عموزنجیر باف را صدا میزدند و با صدای سگ و گربه و پلنگ قهقهه میزدند. خانم نجفی با چهره ای خندان دستی برای بچه ها تکان داد و از بینشان رد شد. پله های سنگی حیاط را سمت آشپزخانه بالا رفت و یک راست سراغ عز...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 43
- من خیلی نگرانم هومن. میترسم سینا دووم نیاره... عزیزه رو چیکار کنم؟ از روزی که بهش گفتم سینا رو تو بهشت ثبت نام کردم یه بند داره گریه میکنه. اگه یه وقت بلایی سرش بیاد... هومن برای چند لحظه چشم از خیابان و ماشینها گرفت و به او چشم دوخت: - من نمیدونم شماها چرا موضوع به این سادگی رو اینقدر پیچ...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 44
نگار همینطور که ترانه میخواند سری به نشانه ی تایید جنباند و نگاه نمناکش را به خیابان دوخت. لبانش میخندید و دلش لبریز حسی عجیب بود اما چشمانش حال دلش را فریاد میزد و این حال تا بعدازظهر هم گریبانگیرش بود. ساک کوچک سینا کنار اتاق آماده بود. چند دست لباس و دفترچه نقاشی و مدادشمعی کل فضای مختصر س...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 45
. صدای خوش و بش شهاب با سینا و عزیزه توی سرش بیش از حد بلند بود. عادت به اینهمه بی توجهی و نادیده گرفته شدن نداشت. هنوز با افکار تند و تیزش در ستیز بود که صدای شهاب به جدال درونیاش پایان داد: - خب کجا باید ببرمتون؟ - از کار و زندگیت نیفتی مادر؟... زحمت شد برات. - نه عزیزه . امروز با استاد...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 46
این را گفت و جلوتر از آنها از اتاق خارج شد و به سمت سالن اجتماعات، پله ها را بالا رفت. دورتا دور سالن صندلیهای سفید فایبرگلاس چیده بودند و روی دیوارها پوشیده از هنر دست بچهها بود. بعضی با تابلوهای نقاشی و برخی دیگر با رنگآمیزی طرحهای ساده روی در و دیوار و پنجره. عدهای از بچهها روی صندلیها ن...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 47
نفس عزیزه آهی شد و به سختی روی پا ایستاد: - بچهم غصه میخوره - ما اینجا شش دنگ حواسمون بهش هست عزیزه خانم. گلولهی بزرگی که وسط گلوی نگار معلق مانده بود صدایش را میلرزاند: - میشه... دو روز دیگه بیام ببرمش؟ آخر هفته مراسم نامزدیمه. میخوام سینا حتما باشه. - بله عزیزم البته که میتونی ب...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 48
صبح روز بعد با صدای برخورد پایههای میز و صندلی به کف حیاط از خواب بیدار شد. دستی به چشمان پفآلودش کشید. اشعهی کمجان آفتاب از لابلای تار و پود حریر پرده به چشمهایش میتابید. کمی خودش را روی تخت بالا کشید و گوشهی پرده را کنار زد. دو مرد جوان مشغول پیاده کردن وسایل از پشت وانت بودند. چراغهای ریز...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 49
میان گفتگوی او با هومن، عزیزه آرام پچ زد: - من خوبم نگار بلند شو برو به کارت برس. هنوز حواسش به حرفهای هومن بود وقتی در جواب توی گوشی گفت: - آره یادمه... اگه بیاد که عالیه... آره حتما... ممنونم ازت... لبش به لبخندی ملایم کش آمد و سرش پایین افتاد: - محبت میکنی... امیدوارم همین طور ب...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 50
لبخندش عمیق و نگاهش هیجان زده بود: - بله. خانم نجفی در آستانه ی در ایستاد و با اشاره به بیرون گفت: - بریم تو حیاط. بچه ها اونجا دارن بازی میکنن. دلش برای سینا تنگ شده بود و برای در آغوش کشیدنش ثانیهشماری میکرد. اما اگر او کنار بچه هایی که شبیه خودش بودند احساس بهتری داشته باشد قطعا ب...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 51
خیلی دلش میخواست آنچه در مورد سینا گفته بود را عمیقا باور کند و دلش آرام گیرد. اما هنوز در پنهانیترین زوایای قلبش خبری از این آرامش خیال نبود. فـــــــصل ششــــــم *** حیاط جنوبی خانه زیر چراغهای رنگی و الوان چشمکزن م...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 52
مراسم نامزدی نگار و هومن با حضور مهمانان انگشتشمارشان گرم و باصفا برگزار شد. فخری برای عروسش سنگ تمام گذاشته بود و خنده از لبهای هومن محو نمیشد. همه چیز در نهایت سخاوت و دست و دلبازی مهیا شده بود اما جایی در پنهانیترین لایه های وجودی نگار زن حساس و بیمنطقی بود که هنوز سعی داشت مقابل این دل سپر...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 53
نگاهش به او پرغیظ و خصمانه بود: - زیاد به اوضاع خوشبین نباش ... خانم ستوده. صدایش آمیختهای از حسرت و کینه بود. این را گفت و در مقابل چشمان بهتزدهی نگار تنهای به او زد و از کنارش رد شد. ********* هومن آخرین عکس قاب گرفته را پشت ماشین گ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 54
لحظه ای ساکت ماند. کمی بعد نفسی که توی سینهاش گره خورده بود آه شد و بیرون آمد: - ... خیلی دلم میخواد وَر خوشباور ذهنم الان وایسه جلوم و بگه «همینه» اما راستش ... باورش یه کم سخته رئیس. این بار لبخندی که به چهره میگذاشت کمی واقعی تر از قبل بود. دستش را آرام زیر چانه ی نگار برد و کمی سمت خ...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 55
- سلام پدر جان صدای منو میشنوین؟... سکوت پیرمرد کمی معذبش میکرد. مقابل پیرمرد زانو زد و به چهره ی پر چین و شکنش زل زد: - پدر جان من کارم عکاسیه. میخوام ازت عکس بگیرم اجازه میدی؟ نگاه پیرمرد برای لحظه ای از قطرههای آب کنده شد و به صورت آرام و معصوم نگار نشست. صدایش کمجان اما گرم و مهربان...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 56
آسمان شهر رو به تاریکی میرفت، اما دلش هنوز میان برگهای سبز درختان و زندگیِ جاری در لحظهبهلحظهی شهر جا مانده بود. با وجود آنهمه خستگی و دردی که در مفاصل پا و کمرش احساس میکرد اما باز هم خیابان اندیشه را تا مسافتی طولانی پیاده رفت. ذهنش هنوز هم پیش آن پیرمرد عاشق و دخترک دستفروش میدان تجریش و ش...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 57
نگاهش به دختر و پسران جوان دیگری که ته سالن کوچک انتظار روی مبل نشسته بودند چرخی زد و باز روی مژده با لبخند ثابت ماند. کمی بعد موزیک ملایم بیکلامی فضای کوچک خانه را پر کرد. دختر جوان با فنجانی قهوه از آشپزخانه بیرون آمد. ظاهرا کمی مهربانتر به نظر میرسید. قهوه را روی میز مقابل نگار گذاشت و با لبخن...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 58
نگار لحظه ای ساکت ماند و موزیک بیکلام با صدایی نسبتا بلند نظم ذهنش را بهم ریخت. از اینکه پیش چشم مژده ناتوان و بی وجود به نظر میرسید از خودش دلخور بود. نفسش شبیه آهی شد و از سینه بیرون زد. لبخندی یک وری گوشه ی لبش نشست و با حالی نه چندان خوش گفت: - زندگی خیلی سخته مژده. از وقتی یادم میاد سعی ک...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 59
نگار با اشتیاق لبخندی زد. - فکر میکردم تو گروه موسیقی با هم آشنا شدین. - نه من و رفیقم پیمان چندساله یه گروه موسیقی خیابونی داریم که برای مناسبتهای خاص موسیقی اجرا میکنیم مث همین جشنواره ای که این بار دعوت شدیم. مژده رو هم خودم به گروه معرفی کردم. خیلی با استعداده. البته میدونم خانوادهش مو...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 60
نگار با لبخندی نه چندان گرم سری جنباند و بابک آهسته لب زد: - مراعاتم چیز خوبیه مژده. - نگار منو میشناسه. حرف تو دل من نمیمونه، زودی میشینه رو زبونم. حالا شاید بعدا بتونم بعنوان شوهر خواهر قبولش کنم اما فعلا نمیتونم. لبخند نگار عمیق تر شد و توی ذهنش صداقت مژده را تحسین کرد. نمیدانست دقیقا چ...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
