راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت سوم :
سعی کن زیاد ازین جوشونده بهش ندی. اون بنده خدا باید دارو مصرف کنه اینا جوابگوی دردش نیست.
نگار بسته را از روی میز برداشت و عصبی لندید:
- این تحریمها پدر مردمو درآورده. دارو پیدا میشه مگه!...
گره کور ابروان شهاب از هم باز شد و به چهرهی کلافهی نگار کوتاه و بانمک خندید:
- چه خشن!...
- بخدا داروهای عزیزه رو به بدبختی پیدا میکنم. خیلی جاها سپردم، نیست لعنتی.
کارتش را با همان حال از داخل کیفش بیرون آورد و سمت او گرفت و ادامه داد:
- اگرم باشه قیمتش خیلی بالاست.
این بار شهاب کمی مهربانتر بود. کارت را آرام پس زد و گفت:
- پولی نیست.
- نمیشه که شهاب!... هر بار مارو شرمنده میکنی. اینا رو نگفتم که تو اینو بگی.
- دارو مال تو نیست که. عزیزه عین مادر...مه
جمله ی شهاب با صدای داد و فریاد بچه ها که این بار شبیه دعوا بود بریده شد. نگار بی اختیار سوی کوچه سر چرخاند. صدای گریه ی بچه ای که به نظرش شبیه صدای سینا بود بند دلش را پاره کرد و همان وقت سراسیمه از مغازه بیرون زد. با نگرانی سمت صدا دوید و وقتی یقه ی لباس سینا را در دست پسرک تخس همسایه دید خونش به جوش آمد. دیگر چشمانش چیزی جز اشکهای مظلومانه ی سینا نمیدید. نفس بریده وارد حلقهی بسته ی بچه ها شد و با یک حرکت سریع چند نفری را از دور سینا دور کرد. گوش مرتضی را محکم پیچی داد و با عصبانیت به او توپید:
- چه خبرتونه؟... ضعیف گیر آوردین؟ چرا میزنیش؟
مرتضی که حالا از درد به خود میپیچید گردنش را با دست نگارکه از گوشش کنده نمیشد بالا کشید و در حالیکه ترس به خشمش غلبه کرده بود جواب داد:
- بـ ... بازیمونو خراب میکنه... هی گل به خودی میزنه...
علی که کمی بزرگتر از بقیه بود و نقش گزارشگر بازی را داشت، هندز فری سیاه را از گوشش بیرون کشید و با دلخوری گفت:
- خوب تقصیر خودشه دیگه... هی میاد وسط بازی همه چی رو به هم میریزه. بازی بلد نیست که.
نگار گوش مرتضی را با غیظ رها کرد و رو به علی گفت:
- خب حالا ... جام جهانیه مگه؟!... برین یه جا دیگه بازی کنین. یالا... زود باشین جمع کنین بساطتون رو.
میان همهمهی بچه ها چشمش به سینا افتاد که کمی دورتر به دیوار آجری خانهشان تکیه داده بود و هنوز از شدت فشار دست مرتضی روی گلویش سرفه میکرد و چشمان سرخش به اشک مینشست. بغض گلویش را پس زد و با نگرانی سمت سینا رفت. جلوی پایش زانو زد و صورت خیس او را با دست پاک کرد:
- چرا میای قاتی این بچه ها میشی؟ اینا انصاف ندارن، دیدی داشتن میزدنت.
پسرک بیچاره در دنیای پاک و بیآلایشش معنی این زورگویی ها و قضاوتهای بیجا را نمیفهمید. در دنیای کودکانهی او همه به یک اندازه از شادی ها سهم داشتند حتی آنهایی که کمی متفاوت بودند. ذهن بینوایش هرگز نمیفهمید کمبود یک کروموزوم ناقابل در بدن کوچکش چقدر میتواند در رفتار دیگران با او مهم و تاثیرگذار باشد. صدای سینا وقتی لب باز کرد نامفهوم و بغضآلود بود:
- دوست ... دارم... بازی کنم
- این بچه های بی ادب به درد بازی نمیخورن سینا. فکر کردی همه تو بازی مث شهاب و عزیزه هواتو دارن؟
- تو ... گفتی شهاب... دیگه نیاد خونهمون ... خودت گفتی...
- شهاب مگه همسن توئه سینا؟
- آخه...دوستمه....
لبخندی که به روی سینا پاشید تلخ و غم انگیز بود:
- تو باید یاد بگیری با بچه هایی که مثل خودتن بازی کنی دورت بگردم. دیگه نباید مزاحم شهاب بشی.
لحظه ای ذهنش به آنچه سینا گفته بود پرت شد. راست میگفت خودش خواسته بود. نه آنطور که به زبان آورده باشد. به زبان بی زبانی شهاب را پس زده بود. دنیای ایثارگر شهاب کمی برایش دور از ذهن به نظر میرسید. صدای آرام شهاب را که از پشت سرش شنید همه تنش به یک چشم به هم زدن خیس عرق شد...
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناشناس
1رمانش خیلی قشنگ بود دوست داشتم
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
خوشحالم ازین بابت🥰🌺
۱ سال پیشمَثه
1شخصیت اصلی نگاره؟
۱ سال پیشریحانه
0عالی است بینظیر
۱ سال پیشریحانه
0عالیه عالیه
۱ سال پیشترکفر هستم
0خیلی خوبه اموزندهاست
۱ سال پیشترکفر هستم
0خیلی خوبه اموزندهاست
۱ سال پیشمژگان
0عالییییییی
۱ سال پیشJanan
2مگه سینا چه مشکلی داره؟
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
پارتهای جلوتر توضیح داده عزیزم سینا سندروم داون داره
۱ سال پیشریحانه ام
1جالب داره پیش میره
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥰🙏
۱ سال پیشبهاره
0عاشق این روانی و جذابیت قلمتم ویدا جانم
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ممنونم از لطف و محبتت بهاره جان🙏❤️
۱ سال پیشمجید
2جالب است داستان رمان
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها برای شما جذاب و دوست داشتنی باشه
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1اخی بمیرمم واسش
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
زنده باشید 🥰🌺🌺
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🙏🏻🌺
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1تا اینجا خیلی خوب بود ولی خیلی غمگین 😔