پارت پانزده :

چه عزم راسخی در بیتاب کردن دلش داشت این رئیس جوان و خوش سیما.  بزاق دهانش را پر صدا فرو داد و سرش را پایین انداخت. این لحظه ها را بارها و بارها در رویاهایش میدید و قند در دلش آب میشد. اما حالا که واقعی شده بودند ته دلش از هر وقت دیگری نومیدتر بود. وقتی لب باز کرد تا چیزی بگوید صدایش از شرم و هیجان میلرزید:
- اما... من مشکلاتم زیاده هومن. ما ... بارها در این مورد با هم حرف زدیم.
- هر مشکلی یه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    1

    عالی بود دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🌺

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    2

    عالیه

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!