لیست کلیه پارتهای رمان راز گل بهارنارنج : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 81
بیرون از این خانه، نگار بعد از یک خداحافظی نه چندان عاشقانه از ماشین هومن پیاده شد و وقتی هومن و ماشینش از بن بس بهار دور میشدند با قدمهایی کند و بی جان سمت خانه رفت اما با شنیدن فریاد سعید قدمهایش در جا خشک شد. راهش را کج کرد و چند قدم آن طرف تر پشت در حیاط خانه حاج سعید گوش ایستاد. - من تو ر...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 82
سعید کمی دورتر از مژده تسبیح فیروزه ای رنگش را چرخی داد و نفسش را شبیه آهی عمیق و طولانی بیرون داد. سینا کنار عزیزه نشسته بود و با دهانی نیمه باز و چشمان پف آلود و نگاه کنجکاوش گاهی به مژده خیره میشد و گاهی به آقا سعید. عزیزه دستی به سر سینا کشید و با لحنی دلگرم کننده به مرضیه گفت: - قربون دست...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 83
نه اینکه من شرمم بشه از گفتنش نه... ترسم اینه که نگار دلخور بشه. نگاه گیج و حیران سعید از خط و خطوط چهره ی پیرزن سُر خورد و تا روی دستان چروکیده اش پایین آمد. عزیزه دستان پیرش را مقابل او گرفت و با صدایی که تلاش میکرد صاف و بدون خش باشد گفت: - هشت سال پیش دوماد جوون و دختر دسته گلمو ... با ه...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 84
عزیزه بغضش را با اندک بزاق دهانش بلعید و وقتی به چشمان متعجب و پرسشگر حاج سعید زل زده بود با صدایی مرتعش ادامه داد: - بعدم تو روم خندید و گفت« کی بهتر از پسر حاج نعیم؟... نذار دیر بشه. تا قبل از تموم شدن فصل شکوفه های بهارنارنج دست نگارو بذار تودستش.» چشمان بهت زده ی آقاسعید حالا به اندازه ...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 85
لحظه ای ساکت شد و دستان چروکیده اش را به هم سایید. کمی بعد در ادامه گفت: - بترس از روزی که پاره ی تنت عینهو شمع جلو چشمت آب بشه و یه روزی به خودت بیای و ببینی واس خاطر حرف مردم نه خودت زندگی کردی نه گذاشتی اون دختر طفل معصوم زندگی کنه. سعید سرش پایین بود و حتی به اندازه ی یک پلک زدن هم جنب ...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 86
همان وقت نگار با ذهنی آشفته و ناآرام توی خانه مشغول بسته بندی هدیه های سینا بود. میان این همه سوژه برای استرس و نگرانی، نمیدانست جشن تولدی که قولش را پیشتر به سینا و عزیزه داده بود کجای دلش بگذارد. خسته و بی حوصله بسته های کادوپیچ و جعبه ی کیک را داخل ساک بزرگی گذاشت و نخ بادکنکهای رنگارنگ را به...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 87
همان وقت بیرون از ساختمان، پراید دودی شهاب کمی پایینتر از مجتمع بهشت ایستاد و شهاب با دستی پر، از ماشین پیاده شد. بستهی بزرگ کادویی را در دستش جابجا کرد و قبل از ورود نگاهش به تعمیرکار یونیفرمپوشی که کنار جعبهی برق ساختمان مشغول فعالیت بود افتاد. صدای آشنای نگهبانِ مجموعه کمی دورتر نگاهش را از...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 88
اما خبری از سینا نبود. دل نگار آشوب شده بود و فشار خون عزیزه بالا رفته بود. چند دقیقه طول کشید تا برق سالن اجتماعات دوباره روشن شد و صدای شادی بچهها فضا را پر کرد. لبخندی نیمبند که حاکی از آرامشی اجباری بود روی لبهای نگار نشست و نگاهش تند و عجولانه روی چهره های خندان بچه ها سر خورد. اما وقتی چشم...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 89
سالن اجتماعات یک سالن پهن و عریض بود که هیچ جای پنهانی نداشت. همه چیز در نهایت وضوح، آشکار و قابل رؤیت بود. چیزی توی دل نگار فرو ریخت و با پاهایی لرزان دنبال شهاب و نجفی راهی شد. عاقبت بغض عزیزه هم شکست و تن بیجانش روی موکت نرم و پرزبلند آبی رنگ سالن فرو ریخت. فدایی و یکی دونفر دیگر که برای کمک ...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 90
هنوز از دیدن آنهمه خلوت عاشقانه آرام نگرفته بود. نفسی سنگین از سینه بیرون داد و با حالی خراب لب زد: - پیدا میشه نگران نباش. پله های طبقهی دوم را به سرعت پایین رفت و از نیمهی راه صدای مکالمهتلفنی نجفی را شنید: - بله ... تقریبا یکی دو ساعت پیش ... نخیر برق ساختمون مشکل داشت ... زیاد طو...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 91
- آره اونجا تو کمد چند دست رختخوابه. یه بالش هم واسه این بنده خدا بیار بذارم زیر سرش. صادقی با قدمهای بلند به طرف کمد دیواری رفت و در نیمه باز را گشود. کوهی از مواد شوینده و دستمال کاغذی و تعدادی ملافهی سفید تا سقف کمد را پر کرده بود. - صادقی جان رختخوابا اون طرفِ کمده، قفل اون در خرابه. د...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 92
انگار چیزی توی دل نگار فرو ریخت و عاقبت بعد از چند دقیقه نفسش بالا آمد . تصویر مقابلش از هجوم قطره های اشک تار و مواج شده بود. پاهای بی جانش کنار سینا از زانو خم شد و با دستانی لرزان سینای مظلومش را در آغوش گرفت و بغضش میان مویه های بیتاب عزیزه با صدای بلند شکست. کمی دورتر صدای زنگ گوشی نجفی ا...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 93
گاهی تنها با یک نگاه ، گاهی فقط با یک لبخند و حتی گاهی با یک رایحهی همیشگی و آشنا مثل عطر خوش بهار نارنج که یادآور عاشقانه های نه چندان دورت باشد. بیرون از این فضای دلهره آور هومن با بسته ی بزرگ کادویی پله های سنگی ساختمان بهشت را دوتا یکی بالا رفت و مقابل دفتر مدیریت که رسید دو ضربه ی آهسته...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 94
اما او رفته بود. عزت بسته ی بزرگ هدیه را در دستش جابجا کرد و نگاهش تا مسافتی طولانی پشت ماشین هومن کش آمد. کمی بعد چانه ای بالا انداخت و با مشتی سوال بی جواب پله های ساختمان را بالا رفت و در ورودی موسسه را پشت سرش قفل کرد. *** ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 95
- شهاب؟!... شهاب دیگه کیه؟ تا حالا اسمشو نشنیده بودم. سکوت نگار کمی طولانی شد وکمی بعد پلکهای پف آلودش را روی هم فشرد. و وقتی چشم باز کرد همه چیز برایش تمام شده بود: - فرض کن یه دوست قدیمی، یه آدم باوجدان، ... یه کسی که درد دیگران براش مهمه. چه فرقی میکنه؟... مهم اینه که همیشه تو شرایط سخت ...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 96
بوسه ای آرام به دست سینا زد و از روی صندلی برخاست. کمی جلو رفت و یک قدمی هومن ایستاد و نگاه محزونش را تا ته چشمان او هول داد: - من خیلی فکر کردم... من... نمیتونم هومن. - نمیتونی؟!... چی رو نمیتونی؟ نگاهش از هجوم قطره های اشک باز مواج شد و گلویش حجیم: - من خیلی سعی کردم اتفاق اون روز آت...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 97
درست همان وقت کمی دورتر از بیمارستان، مژده مثل تمام روزهای گذشته داخل اتاقش طاق باز روی تخت افتاده و به سقف زل زده بود. سقفی که به بلندای آرزوهایش نبود و حتی اکسیژن به قدر کافی نداشت. سرش جولانگاه افکاری شده بود که این روزها بدجوری آزارش میدادند. دنیای هفت رنگ دخترانه اش خیلی زود تبدیل به تلی خاک...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 98
توجهی نکرد و این بار گوشش را به در شیشه ای آی سی یو چسباند. کسی میگفت « اکسیژنش خیلی پایینه» دیگری از تزریق وریدی حرف میزد و این میان کسی انگار به قلبش چنگ میزد و جان را از پاهایش بیرون میکشید. صدای هیاهوی گنگی که از داخل آی سی یو شنیده میشد طاقتش را طاق کرد و زن بیچاره در حالیکه نمیدانست آنسوی ا...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 99
مرضیه همان وقت دستانش را به نشانه ی شکرگذاری به آسمان بلند کرد و آمین غلیظی گفت. اشک امانش نمیداد و از شنیدن این خبر روی پا بند نبود. - مژده کجاست؟... اومدم خوشحالش کنم. مرضیه خانم نم چشمانش را با پشت دست پاک کرد و دست نگار را گرفت و همینطور که به طرف اتاق مژده میرفت جواب داد: - تو اتاق...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان راز گل بهارنارنج - پارت 100
این بار نگاه نگار خشمگین و عصبی بود. نفسی با حرص بیرون داد و در حالیکه به سمت در میرفت با عصبانیت جواب داد: - خون داره به پا میشه مرضی خانم. برای این کار نیازی به کمک پدرشم نیست خودش داره کار ایشونو راحت میکنه. زود باش تا دیر نشده بریم پیداش کنیم. مرضیه دستش را ناباورانه به صورتش کوبید و زی...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
