راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت دوم :
تاکسی زرد رنگ ابتدای کوچهی بهار ایستاد و نگار با دستانی پر از ماشین پیاده شد. دسته ی چرمی کیف سیاهش را روی شانه بالا کشید و پلاستیک سبزی و میوه را در دستش جابجا کرد تا جعبه ی پیتزا از دستش نیفتد. لحن بانمک پسربچه ای که با هیجان مشغول گزارش بازی فوتبال خیابانی بود فضای کوچه را پر کرده بود و او را به خنده می انداخت. کمی جلوتر به عطاری حاج نعیم که رسید قدمهایش را شل کرد و وارد عطاری شد. موجی از یک عطر خوش زیر مشامش چرخید و تا مغزش بالا رفت. بیهوا لبش نرم خندید و نگاهش دورتا دور مغازه به گونیهای گیاهان معطر و شیشه های عرقیاتی که توی قفسه ها لم داده بودند چرخید و در آخر روی مرد جوانی که پشت پیشخوان مشغول حساب و کتاب خرید مشتری بود ثابت ماند. مرد جوان آخرین بسته ی رازیانه را داخل پاکت گذاشت و آن را با رویی خوش به دست مشتری داد و گفت:
- برگ آلوئهورا هم هفته دیگه برامون میرسه، یه سر بزنین.
هنوز جمله اش تمام نشده بود که چشمش به نگار افتاد. بی اختیار لبخندش عمیق تر شد و با همان حال سلام داد.
- بهبه سلام... باد آمد و بوی عنبر آورد!... چه عجب خانم ستوده! خبر میدادی گاوی، گوسفندی...
نگاه نگار پر از دلتنگی بود، این را خودش خوب میدانست. اما به همان جواب سلام ساده و لبخند کمجان اکتفا کرد و همینطور که جعبه پیتزا را روی پیشخوان میگذاشت جواب داد:
- عجب عطری توی مغازه پیچیده!... چیه این گیاه؟ مست شدم از بوش...
- بهار نارنجه. تازه از شیراز رسیده. موقع رفتن یادت باشه یه کم بدم ببری.
نگاهش گرمتر از قبل روی صورت مرد جوان نشست:
- عاشق بوشم شهاب. منو یاد مادرم میندازه.
- ولی منو یاد تو میندازه.
شرمگین نگاهش را از او گرفت و احساس کرد گونه هایش داغ شد. صدای شهاب دوباره نگاهش را بالا کشید:
- ازین ورا؟!...
- اومدم از اون داروی همیشگیت بگیرم. همون که واسه دستوپادرد عزیزه میدادی. این روزا دردش خیلی شدید شده طفلی.
خط خنده از گوشه ی لبان شهاب پرکشید و درست جایی میان ابروانش نشست:
- پس الانم برای دیدن من نیومدی.
پلاستیک میوه و سبزی در دستانش سنگینی میکرد. خم شد و بار دستش را زمین گذاشت و با همان لبخندی که حالا فقط در حد یک طرح لبخند بود گفت:
- به خدا خیلی گرفتارم شهاب. خودت که میدونی این روزا چقدر درگیر سینا و عزیزهم.
با همان اخم نگاهش را از او گرفت و سرتاس را از داخل گونی برگ بابونه برداشت.
- درگیر سینا و عزیزه یا اون جناب شریعت و آتلیه عکاسیشون؟...
دیگر توان نگه داشتن آن لبخند دروغین را نداشت. انرژی از نگاهش رفت و با همان حال به دستان شهاب خیره شد که گاهی داخل ظرف رزماری میرفت و گاهی داخل گونی اسطوخودوس.
- حواست به فشار خونش هست؟ این دارو ممکنه یه کم فشار خون رو بالا ببره.
نگار همچنان در سکوت به حرکت دستان او نگاه میکرد و حرفی برای گفتن نداشت. شهاب در آخر تکه ای زنجبیل هم داخل پاکت انداخت و در پاکت را منگنه کرد. بسته را مقابل نگار روی میز گذاشت و ادامه داد:
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
منتظر خواندن نظراتت هستم 🥰🌺
۱ سال پیشریحانه
1عالی است و بینظیر
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌺🌿
۱ سال پیشمژگان
1عالیییییی بود
۱ سال پیشJanan
3یه لحظه احساس کردم بوی بهار نارنج تا اینجا اومد این گیاه واقعا بوی خوبی داره و آرامبخشه
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌺🥰
۱ سال پیشباران
1خیلی عالی بود
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥰🙏
۱ سال پیشریحانه ام
1عالی بود ✅
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🙏🌺
۱ سال پیشسمیرا
1قلم بسیار زیبایی دارید نویسنده جان
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
سپاسگزارم . مرسی از همراهیتون🌺
۱ سال پیشعلی
1خوب
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
خیلی ممنون🙏🏻🌺
۱ سال پیشجانا
1انشاالله جالب عالی باشه
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
مرسی از همراهی🌺
۱ سال پیشفاطمه زهرا
2احساس میکنم این رمان بوی زندگی میدهه
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
چه خوب مرسی از حس قشنگتون
۱ سال پیشخوب
0خوب بوذ
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌺🙏🏻
۱ سال پیشغزل
0عالی
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌺
۱ سال پیشمنتظر مهدی
1نمی تونم نظرم رو بگم تا اینجا بسیار عالی😊 سپاسگزارم🙏
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما🌺🙏🏻
۱ سال پیشمنتظر مهدی
1نمی توانم نظرم رو بگم😊 عالی.... سپاس 🙏
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
نوش نگاهتون🌺 مرسی از همراهی
۱ سال پیشعالی
0نیلوفر
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مَثه
1باید بیشتر بخونم تا نظرم رو بگویم