پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت نوزده :
رد کمرنگی از لبخند روی لبهایش نقش بست. ولی برخلاف او که تمام تلاشش را میکرد که لبخند عیانی که برای نشستن روی لبهایش کاملا مصر بود را پس بزند، من به خندیدنم با صدای بلند، ادامه دادم.
- بخدا راست میگم، از این همه سردیِ خودت، بخاری لازمت نمیشه؟
تمام تلاشش را کرد تا عادی پاسخم را بدهد. ولی من تلاشی که برای مهار کردن لبخندش میکرد را به وضوح دیدم.
- نه.
پشت به او شدم و یک ق
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...