پارت دوازده :

فاطمه قفل دستانم را که با آن‌ها زانوهایم را بغل گرفته‌ بودم را باز کرد.
- می‌دونم قربونت برم، مگه می‌شه ندونم چه دردی می‌کشی، مگه می‌شه ندونم چقدر برات تحمل این شرایط سخته. ولی خب تا کی؟ تا کی می‌خوای به این منوال ادامه بدی؟ تا کی می‌خوای به خودت زجر بدی؟ بلاخره یه جا باید تکلیفت رو با خودت و این احساس مشخص کنی یا نه؟ پس هرچه زودتر بهتر. شاید اوایلش برات تحمل شرایط سخت باشه، ولی با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!