پارت یک :

❌تمامی اتفاقات و شخصیت‌های این رمان، زاده ذهن نویسنده بوده است و هر گونه تشابه، کاملا اتفاقی‌ می‌باشد❌
- چرا هیچ‌وقت هیچی اون‌طوری که می‌خوام نیست؟!
با لبخندی تلخ و بغضی سمج نگاهم کرد و به پارک اشاره زد.
- داری همون‌جایی که شروع کردی تمومش می‌کنی. آره؟!
با کمی خشونت موهای پخش و پلایی که مقابل پیشانی‌اش ریخته‌ بود را به عقب هل داد و با همان حالت قبل خیره‌ی ورودی پارک ماند.
- همون‌جا بود آره. همون‌جا بود که اعتراف کردی.
یاد آن روز در ذهنم نقش بست.
- درست همون‌جا بهم گفتی نسبت به من بی حس نیستی.
صدایش کمی اوج گرفت.
- همون‌جا منو اسیر خودت کردی و قول دادی تا آخرش باهامی. پس کو آخرش، من‌که به آخر نرسیدم. تو از کدوم آخر حرف می‌زدی که باهامی؟
بی اختیار قطره اشکی آهسته از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌اش چکید.
از این‌که او را به این حال و روز درآورده بودم از خودم بدم آمد.
- برای من آخر یعنی مرگ.
با کمی خشونت ضربه‌ای روی قلبش کوبید.
- این بیچاره که داره کار می‌کنه و من زنده‌ام‌، هنوز که به آخر نرسیدم. چرا داری به آخر نرسیده ولم می‌کنی؟!
سرش را تا جایی که امکان داشت نزدیک‌تر آورد و مقابل صورتم غرید.
- دستی دستی می‌خوای خودت منو به آخر برسونی مگه نه! می‌خوای خودت با رفتنت منو جون به لب کنی. همین رو می‌خوای، آره؟ می‌خوای خودت زمینم بزنی. می‌خوای خودت با دست‌های خودت قلبم رو از سینه دربیاری و با خودت ببری.
گریه‌‌ام شدت گرفت و این عملم او را عصبی‌تر کرد.
- چیه؟! مگه همین رو نمی‌خوای پس این اشک‌ها واسه چیه؟ اگه دلت به رفتنه. اگه منو نمی‌خوای. اگه بهم علاقه نداری و وجودم برات مهم نیست. این گریه کردن نداره که حالا که داری می‌ری باید خوش به حالت باشه.
- فرهاد من ...
صدای خشدارش قلبم را مچاله کرد.
- نکن قسم، نکن جونم، نکن گلم، نکن عمرم، نکن ... با خودت و من این کارو نکن. این چشا داره داد می‌زنه که دروغ می‌گی. بین اون چیزی که به زبون می‌آری با اون چیزی که چشات داد می‌زنن و بهم می‌گن یه دنیا فرقه قربونت برم. منو این‌طور ذلیل نکن. تو رو خدا نکن. حالا که همه چی داره حل می‌شه. این حرف‌ها رو از کجا آوردی؟! نمی‌شه ...
ضربه‌ی محکمی روی فرمان کوبید.
- نمی‌شه. این حرف، تو باور من نمی‌گنجه وقتی که ازت اون حرف‌ها رو شنیدم، الان یهویی بشنوم که همشون دروغ بودن. نمی‌گنجه گلم می‌فهمی، تو باور من این حرف نمی‌گنجه. چرا بهم حقیقت رو نمی‌گی؟!
صبرم لبریز شد و عاصی در ماشین را باز کردم و با عجله پیاده شدم.
- این تقصیر توئه، مشکل توئه، چکار کنم نمی‌تونم باهات ادامه بدم. نمی‌شه فرهاد، باور کن نمی‌شه.
همین را گفتم و به سمت ماشینم پا تند کردم. امّا از پشت سرم صدایش را شنیدم که با عجله از ماشینش پیاده شد و به سمتم دوید.
همین‌که توی ماشین نشستم. قفل مرکزی را فشردم و به او مجال باز کردن در را به هیچ عنوان ندادم.
توجه نکردم. نه به داد زدن‌هایش توجه‌ کردم و نه به خواهش و التماس‌هایش.
ماشین را استارت زدم و با گریه‌ای که شدتش بیش‌تر می‌شد؛ پایم را روی پدال گاز فشردم و از او دور شدم. ولی از آینه‌ درمانده بودنش را دیدم. به وضوح می‌دانم که نمی‌تواند باور کند. نه حرف‌هایم را، نه این ناگهان رفتن و فرار کردنم را ...
به گفته‌ی خودش، من‌که برایش همه کس بودم؛ چگونه بپذیرد که همه کسش این‌گونه او را کنار بزند.
به او حق می‌دهم. ولی برای رفتن و نماندن و ترک کردن او، خودم را محق‌تر می‌دانم. سرانجام عشق ما جدایی‌ست نه چیز دیگر ...
صدای پیامک موبایلم با هق‌هق گریه‌ی بلندم درهم‌ آمیخت. می‌دانم که فرستنده‌ی این پیامک کیست؛ چرا که قبل از این‌که در اولین فرعی بپیچم، از آینه‌ی بغل دیدم که فرهاد گوشی‌اش را از جیبش درآورد و شروع به تایپ کرد.
بدون این‌که موبایلم را از کیفم بردارم و پیامکش را بخوانم؛ حتی بدون آن‌که بدانم مقصدم کجاست، بی‌هدف به راندن ادامه‌ دادم. فرهاد، سهم من از این زندگی نبود ...
* * *
نیم ساعتی‌ می‌شود که به مقصد رسیده‌ام. ولی برای داخل شدن، همچنان تردید دارم.
چرا این‌جا آمدم؟!
آخر چرا این‌جا ...
خودم هم نمی‌دانم چه مرگم است.
دقایقی بعد، دل را به دریا زدم و از ماشین پیاده شدم.
برای این‌که کمی زمان بخرم؛ با قدم‌های آرام به سمت درب ورودی ویلا رفتم.
کلیدی که از قبل آن را داشتم، داخل قفل در، جا دادم و در تلاش برای باز کردن آن بودم که، در از آن سو باز و رخ به رخش شدم.
موهای حالت‌دار و ریش‌های مرتبش آراستگی همیشگی‌اش را به رخم کشید.
فقط نگاهم کرد. هیچ چیزی نپرسید و همانند همیشه سکوت اختیار کرد.
به محض این‌که عقب کشید داخل شدم و چون می‌دانستم که با راه رفتن، با کفش، در خانه‌ مشکل دارد؛ کفش‌هایم را همان‌جا در کفش‌کن خارج کردم؛ ولی اقدامی برای پازدنِ صندلِ کنار جا کفشی نکردم و یک راست خودم را به کاناپه رساندم و تن خسته‌ام را میهمان نرمی آن، و خنکی که از اسپیلت به صورتم برخورد داشت کردم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار امینی

    0

    قلم خانم حسن زاده را دوست دارم

    ۱۰ ماه پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از مهرتون❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود قلم قوی داره این رمان

    ۱ سال پیش
  • ملیسا

    1

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از شما🌱

    ۲ سال پیش
  • مهدی مهدوی راد

    1

    شروعش خوبه خوشم اومد

    ۲ سال پیش
  • زرا

    1

    خب بود

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    نظر لطفتونه🍃

    ۲ سال پیش
  • بهار

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس بی کران از شما🍃🌱

    ۲ سال پیش
  • سحر توغدری

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • صیفوری

    1

    لذت بردم عالی بود

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از مهرتون🍃

    ۲ سال پیش
  • صیفوری

    1

    لذت بردم عالی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!