پارت پانزده :

ابتدا تکیه‌اش را از ماشین گرفت و بعد اخم آلود نگاهم کرد. از دور برایش بوسه‌ای فرستادم. لبخند دلربایی بر لب نشاند و منتظر ماند تا نزدیکش شوم. به چند قدمی‌اش که رسیدم، با صدای بلندی شروع به آواز خواندن کردم.
- سلامِ من به تو یار قدیمی، منم همون هوادار قدیمی...
فاطمه هم در جوابم با صدای دوبلوری‌اش پاسخ داد:
- آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بی وفا، حالا که من افتاده‌ام از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!