پارت سوم :

(فلش بک)
- یه دور بچرخ.
کاری که از من خواسته بود را انجام دادم.
با دقت سرتاپایم را از نظر گذراند و با تاسف سرش را به طرفین تکان داد.
- بهت نمی‌آد، باور کن بهت این تیپ نمی‌آد. نمی‌دونم چرا این‌قدر برای پوشیدن چیزهایی که بهت نمی‌آد مُصری. همش تظاهر به چیزی می‌کنی که نیستی.
درهم رفتن اخم‌هایم دست خودم نبود.
- می‌دونی چیه، تو دوست نداری تا ببینی که من خودمم؛ همونی که هستم و بهش باور دارم. این تو هستی که بین ظاهر و باطنت کیلومترها اختلاف وجود داره. تظاهر کردن کار همیشگی توئه نازی.
موهایم را زیر کلاه گپ سورمه‌ای رنگم که به تازگی آن‌را خریده‌ بودم مرتب کردم و در همان حال با لحنی تمسخر آمیز ادامه دادم:
- همین الانم داری تظاهر به این می‌کنی که از کارهای من خوشت نمی‌آد و مخالفشونی، خودت بهتر از من می‌دونی که تو، به اون چیزهایی که می‌گی، باور عمیق نداری و هیچ‌کدوم حرف دلت نیستن.
چهره و لحن بیانم، رنگ تعجب به خود گرفت.
- من در عجبم، وقتی یکی خودش رو دوست نداره؛ چطور می‌تونه کاری کنه که دیگران دوسش داشته باشن. مهم خودم هستم. من خودم رو دوست دارم. اگه اطرافیانم منو این‌طور دوست ندارن، برام مهم نیست. چون من مسئول دوست نداشتن اونا نیستم.
نگاه گذرایی از آینه به او انداختم.
- من نمی‌دونم چرا تو این‌قدر از منو از این‌که خود واقعیمم این همه ایراد می‌گیری.
تیشرت نایکم را از بدنم کمی فاصله دادم.
- من با این لباس راحتم. این‌که تو ازش خوشت نمی‌آد مشکل توئه. منم علاقه‌ای برای برطرف کردن مشکل تو ندارم.
ساعت مچی‌ام را برداشتم.
- تو کارهای من دخالت نکن. چون من خودم رو تو جایگاهی نمی‌بینم که تو کارهای تو دخالت کنم.
به سمتش برگشتم.
- پس سعی کن، احترام متقابلی که برات کسی قائل می‌شه رو تو هم براش قائل بشی.
ساعتم را دستم انداختم.
- چون من خودم رو تو جایگاهی نمی‌بینم که تو کارهای تو دخالت کنم.
به سمتش برگشتم. چانه‌اش را بین انگشت اشاره و شستم به نرمی گرفتم.
- سعی کن خودت باشی. وقتی خودت از خودت فراری باشی؛ فکر نکن تو این قضیه که بخوای، کسی رو به خودت علاقه‌مند کنی موفق‌تری.
کمی به چانه‌اش فشار آوردم.
- اگه، بر حسب اتفاق، تونستی نظر کسی رو هم نسبت به خودت جلب کنی. اینو بدون که اون شخص، به چیزی که تو از خودت نشون دادی علاقه‌منده، نه به اون کسی که خودت هستی و زیر چندتا لایه اون رو پنهون و مخفی کردی تا شاید کسی اون رو یهو ببینه و نظرش نسبت بهت برگرده. خودت هم خوب می‌دونی؛ اونی‌که دل به اون چیزهایی که تو تظاهر به داشتن اونا کردی باخته، با دونستن واقعیت مثل آب خوردن کنار می‌ذاردت و از زندگیش حذفت می‌کنه.
از او فاصله گرفتم و به سمت کمد کفش‌هایم رفتم.
- خودت رو دوست داشته باش. هیچ‌کس لیاقت این‌رو نداره که بخاطرش خودت رو دوست نداشته باشی و تظاهر به بودن شخصی کنی که نیستی.
صدای موبایلم در اتاق پیچید؛ می‌دانستم شخص پشت خط کیست و به همین خاطر، بدون این‌که تماس را برقرار کنم، باعجله یکی از کفش‌های اسپرتم را برداشتم و بی خداحافظی از نازی بیرون زدم و سوار آسانسور شدم.
هنگامی که در پارکینگ از آسانسور خارج شدم، چشمم به فرهادی افتاد که اخم‌هایش درهم رفته بود. با زیرکی خنده بر لب نشاندم.
- جمع کن اون اخم‌ها رو فری جون که هیچم بهت نمی‌آد. نازی دوباره تو فاز ایراد گرفتن و نصیحت کردن رفته بود. یکی اون گفت و ده بیستا هم، من گذاشتم تو سینی و مثل همیشه تحویلش دادم. این شد که یکم دیر کردم.
به صندلی کناری‌اش اشاره زد.
- بشین تا دیرتر از این نشده حرکت کنیم. اگه به پیست دیر برسم و تا اون موقع، مسابقه شروع شده باشه حسابت رو می‌رسم قسم.
خندان، کنارش نشستم و هنوز در را کامل نبسته بودم که ماشین آئودی مشکی رنگ فرهاد، با تیک آفی که کرد، از زمین کنده شد و به ثانیه نکشید که از پارکینگ خارج شدیم و مسیری که به پیست ختم می‌شد را در پیش گرفت.
اگر هر شخص دیگری کنار فرهاد نشسته بود و او با سرعت زیادی که اکنون داشت، رانندگی می‌کرد، از ترس تپش قلب می‌گرفت و قالب تهی می‌کرد. ولی برخلاف دیگران که همیشه فرهاد را بخاطر چیزهایی که به آن‌ها علاقه‌مند بود سرزنش می‌کردند؛ من از سرعت بالا هیجان‌زده می‌شدم و از سبک زندگی فرهاد همیشه، حمایت و همه‌جا تعریف و تمجید کرده‌ام.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • کیان

    2

    شخصیتها معلوم نیست که چه طوره گنگه

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    بله عزیزم، هنوز ابتدای رمان هست، کمی بریم جلو با تک‌تکشون آشنا می‌شین💚🍃

    ۲ سال پیش
کپی شد!