لیست کلیه پارتهای رمان اولویت اول : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان اولویت اول - پارت 41
طاها می خندید اما امین نگران، حالم را می پرسید: ـ طاها یه دقیقه نخند، ببینم چش شده؟ خوبی؟ ـ آره، آره طوریم نیست. سرعت تردمیل زیاد بود. ـ تقصیر من بود، یکم این تردمیل ایراد داره، حواسم نبود بهت بگم. ـ مغزت معیوب نشده برفین؟ به طاها چشم غره ای می روم و در حالی که از روی زمین بلند می شوم، می گو...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 42
بعد از چند ثانیه کشمکش میانشان طاها با کف دست روی تشک می کوبد و امین رهایش می کند. طاها در حال نفس نفس زدن از امین جدا می شود و با سوء ظن به من نگاه می کند. ـ تو این زمانی که من دستشویی بودم بهش یاد دادی چیکار کنه، آره؟ لبخندی می زنم که تا فیها خالدون طاها را می سوزاند. ـ مگه دستم بهت نرسه بر...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 43
به زور چند تکه شکلات به طاها می دهم اما طاها از همین حالا شروع به چرت و پرت گفتن کرده است. ـ امین پاشو بریم یه دور دیگه با هم کشتی بگیریم، الان یه قدرتی تو خودم حس می کنم که می تونم ضربه فنیت کنم. امین آرام روی شانه اش می زند. ـ باشه، باشه. فعلا بشین این از سرت بپره اون وقت دوباره خواسته اتو ت...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 44
به چشم های طاها که از شدت خواب آلودگی کوچک تر از همیشه شده بودند، نگاه می کنم و لبخند می زنم. ـ حرف دل تو، حرف دل منم هست، ولی ما از آینده خبر نداریم. نمیشه از الان هر کاری دلمون خواست بکنیم، من به مامانم یه قولی دادم که مواظب رفتارم باشم، خونه ی شما هم زندگی می کنم، درست اما مهمونم باید حرمت خو...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 45
دایی و زن دایی که می روند، من می مانم و طاها و سه فرش و کلی پتو که اگر تا شب شسته نشوند و پهن نشوند، بو می گیرند. طلبکار به طاها نگاه می کنم. ـ الان خوب شد طاها؟ طاها در حال پارو کردن فرش است و می گوید: ـ به من چه؟ مگه من چیکار کردم؟ ـ اینقدر غر زدی تا همه ی کار ها افتاد گردن خودمون. با تنی...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 46
سفره را که می چینم و ظرف کتلت تزیین شده را وسط سفره می گذارم، امین ابرویی بالا می اندازد و در حالی که چهار زانو سر سفره نشسته است، می گوید: ـ بچه چه بویی راه انداختی؟ آشپزی هم بلدی؟ تار مویی که جلوی دیدم را گرفته است، پشت گوشم می اندازم و با افتخار بله ای می گویم. طاها سریع یکی از کتلت ها را ب...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 47
بعد از خوردن شام، امین قصد رفتن می کند و من و طاها تا جلوی در برای بدرقه اش می رویم. دایی و زن دایی هم تماس گرفته اند که خودشان را تا قبل از ساعت دوازده می رسانند و من خیالم راحت شده است. طاها که می بیند بعد از تماس پدر و مادرش دیگر استرس ندارم رو به امین می گوید: ـ نگاش کن نامرد و تا فهمید پ...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 48
امین کلافه دستی روی پیشانی اش می کشد اما حرفی نمی زند که طاها می گوید: ـ من به حسابش رسیدم، گفتم حق نداره این طرف ها پیداش بشه، مرتیکه مفنگی!!! به زحمت سرپا می ایستم و چند قدمی داخل حیاط راه می روم. ـ چیکار می کنی برفین؟ عروسک را که می بینم، چشمانم بارانی می شود، عروسک را برمی دارم و در حالی ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 49
ـ آخ.... آخ.... سرم شستشو و گاز استریل را حتی هنوز نزدیک زخمش نکرده بودم و طاها صدایش در آمده بود. ـ طاها بزار من بگم بسم الله بعد تو شروع کن به آه و ناله کردن. کمی از سرم شست و شو را روی ابروی شکسته اش می ریزم که قیامت به پا می کند. ـ آی..... آی مردم، می سوزه، می سوزه..... ـ تو با این کولی ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 50
طاها کمی فکر می کند و کنار ابروی شکسته اش را می خاراند و بعد با کف دستش به سینه اش می زند و می گوید: ـ مَنِت که نمرده، خودم میام غیبتتو موجه می کنم. ـ می خوای چی بگی؟ ـ میگم یکی از اقواممون فوت کرده و اینکه داداشتم، اگه زیاد راهت به دفتر نخورده باشه، گیر نمیدن ته توی قضیه رو در بیارن و ماجرا خ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 51
زن دایی که نفس عمیقی می کشد. می ترسم حرفی بزند و مشاجره ای بینشان رخ دهد، بنابراین سریع مانتویم را تن می زنم و می گویم: ـ هیچ کس، کسی رو برای کسی لقمه نگرفته، شما که طاقت و تحمل نه شنیدن نداری، پس اصلا خواستگاری هم نرو تا بعدش واسه مردم حرف و حدیث درنیاری. فکر می کنم با خارج شدنم از آرایشگاه از...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 52
ـ دِ منم حرفم همینه دختر خوب، تو که مادر و پدر بالا سرت نیست، بیا با من ازدواج کن و خودت صاحب یه خانواده شو تا کی می خوای سربار این و اون باشی؟؟!! اتوبوس که می ایستد، می خواهم حتی با اینکه ایستگاه من نیست از اتوبوس پیاده شوم و دیگر حرف های مرتضی را نشنوم چرا که حرف هایش حقیقت محض بود. من به غیر ...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 53
ـ دختر، عشق من عقل از سرت پرونده. ـ زر نزن بیا بریم فقط یه مدته میری کشتی سر و صورتت این قدر ضربه خورده، شبیه این خلافکار ها شدی. ـ عشقت یه مبارز جنگجوئه، بهش افتخار کن. طاها حرف می زند و به خودش می بالد و من نگاهم به آن صورت زیبا و دوست داشتنی طاهاست که به آن شکستگی ابرو جذابیتش دو برابر هم ش...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 54
جلوی در فروشگاه، من با دهان نیمه باز به امین خیره شده بودم که باعث خنده اش شد و بعد از نیم نگاهی به چشمانم گفت: ـ بچه کپ نکن، من مثل طاها نیستم بتونی حقیقتو پنهان کنی ازم، من تا نگات کنم می فهمم قضیه از چه قراره، بعدشم... با جای کارتی که دستش بود، چانه ام را به سمت بالا هل داد تا دهانم بسته شود...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 55
ناامید جزوه ها و دفتر و کتاب را کنار می گذارم، چرا که تازه چانه ی طاها گرم شده بود و در حالی که دستم را زیر چانه ام گذاشته ام، می پرسم: ـ بفرما، بگو. من سراپا گوشم. ـ اولین هدفم اینه که تو مسابقات استانی مقام خوبی بیارم و جز تیم ملی نوجوانان بشم، اینجوری دیگه نمی خواد نگران شهریه هم باشم. طاه...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 56
مادر که می رود، دایی و زن دایی سری به طاها می زنند. ـ خوابه، معلومه خیلی ناراحتِ که تو این ساعت خوابید. من هم سری به طاها می زنم و وقتی او را در خواب می بینم دیگر مزاحمش نمی شوم. ساعت یک شب است و خوابم نمی برد. با شنیدن صدای ضعیفی از اتاق طاها، بلند می شوم و آرام در اتاقش را باز می کنم. طاها ...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 57
طاها در حالی که چشمانش برق می زند و هیچ نشانه ای از غم در صورتش نمایان نیست، می گوید: ـ حدس بزن چی شده که این قدر خوشحالم؟؟ ذهنم مدام پی کشتی می رود اما مگردفتر قضیه ی کشتی بسته نشد؟؟! گیج و سوالی نگاهش می کنم. ـ نمی دونم والا خودت بگو. طاها در جایش جابه جا می شود و با هیجان می گوید: ـ البت...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 58
ـ شانس آوردی که ورزش می کنی. با این یبوستی که تو داری و ماشالله با اون اشتهات، اگه ورزشو شروع نمی کردی سریع وزنت می رفت بالا..... تقریبا به جلوی در باشگاه رسیده ایم. ساعت ده شب است و باشگاه تعطیل شده، به زحمت از دایی و زن دایی اجازه گرفتیم تا در این ساعت از خانه بیرون بیاییم. طاها شماره ی امین ...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 59
ـ این بار و شانس باهات یار بود طاها ولی دیگه نباید سرنوشت خودتو به دست شانس بسپاری. طاها کلافه یک نان خامه ای برمی دارد و داخل دهانش می گذارد و با همان وضعیت و دهان پر می گوید: ـ امین ولمون کن توروخدا، نفوس بد نزن. ـ من نفوس بد نمی زنم، میگم این قدر قوی و پر اقتدار برو رو تشک و مسابقه بده که ه...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 60
به باشگاه که می رسیم، امین در حال تی کشیدن کف سالن است. ـ بچه ها یکم صبر کنید کارم تموم بشه، امروز باشگاه دیر تعطیل شد. نگاهی به ساعت می اندازم و متراژ باشگاه را هم از نظر می گذرانم، حالا حالا ها امین کار داشت و اینگونه وقتمان هدر می رفت. به سمتش می روم و دسته ی تی را می گیرم اما مقاومت می کند ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
