پارت شصت :

به باشگاه که می رسیم، امین در حال تی کشیدن کف سالن است.
ـ بچه ها یکم صبر کنید کارم تموم بشه، امروز باشگاه دیر تعطیل شد.
نگاهی به ساعت می اندازم و متراژ باشگاه را هم از نظر می گذرانم، حالا حالا ها امین کار داشت و اینگونه وقتمان هدر می رفت. به سمتش می روم و دسته ی تی را می گیرم اما مقاومت می کند و تی را به دستم نمی دهد.
ـ چیکار می می کنی؟
ـ تو برو طاها رو گرم کن، من اینجا رو تی می کش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .

    0

    عالیه😀بخونیدش به نظرم

    ۱ سال پیش
  • سما

    0

    بهترین رمان سال

    ۱ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️