لیست کلیه پارتهای رمان اولویت اول : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان اولویت اول - پارت 1
چمدانم را به سختی از صندوق اسنپ بیرون می آورم و به دنبال خودم می کشم، زنگ آیفون را می زنم و در باز می شود. به سختی چمدان را تا راه پله به دنبال خودم می کشم و چون می دانم بالا رفتن از این همه پله کار من نیست، همان جا می ایستم، کمی این پا و آن پا می کنم و دست آخر اشک هایم سرازیر می شود، هر چه تلا...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 2
ـ دخترم ما آرزوی دختر داشتن مونده بود به دلمون، با هزار بدبختی خدا این طاها رو بهمون داد، حالا که تو اومدی پیشمون به آرزومون رسیدیم، ما خوشحالیم توام سعی کن مامانتو درک کنی تا کی باید به پای اون بابای معتادت می موند؟ بعدشم تقصیر مامانت نبود که شوهرش قبول نکرد تو با اونا زندگی کنی. طاها در حالی ک...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 3
ـ برفین جان وضعیت مالی ما خوب نبود، پول رهن خونه هر سال ارزششو از دست می داد، بابات هم که چند ماه چند ماه می رفت و گم و گور می شد. اگه من با منوچهر ازدواج نمی کردم، نهایتا تا سال دیگه یه سقفی بالا سرمون بود، بعدش آواره می شدیم. اینجوری الان پول رهن خونه تو حسابمونه و هر ماه سودشو می گیریم، منم ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 4
فیلم که تمام شد، با حال خوب در حال خارج شدن از اتاق طاها بودم که گفت: ـ راستی راستی بچه از........ نگذاشتم ادامه ی حرفش را بزند و بالشتی برداشتم و به سرش زدم. ـ خاک تو سر پرروت!!! طاها موذیانه می خندد. ـ همه ی اینا رو از منم بهتر می دونی، فقط می خوای منو اذیت کنی، کرمو!!! ـ من کرموام؟؟!!! ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 5
ـ ولی من نیاز ندارم، مامان برام خرجی میفرسته به حسابم. طاها نچی می کند و کلافه دو اسکناس را داخل جیب مانتویم می گذارد. ـ بگیر دختر، کم چونه بزن دیرمون شد، اَه. همراه هم تا سرکوچه می دویم تا از اتوبوس جا نمانیم، طاها بعد از دو ایستگاه پیاده می شود. مدرسه ی من کمی دور تر بود و باید یک ایستگاه د...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 6
ـ باشه گلم، فعلا. تماس را که قطع کردم، به سراغ یخچال و فریزر رفتم. یخچال خانه دایی بدتر از خانه خودمان، خالی بود. فقط یکی دو بسته گوشت قرمز و مرغ داخل یخچال بود و من قید غذا درست کردن با گوشت و مرغ را زدم، شاید برای روز مبادا کنار گذاشته بودند. تصمیم گرفتم کوکوی سیب زمینی درست کنم اما به غیر ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 7
کفگیر را برداشتم و خصمانه به طاها نگاه کردم. ـ فقط اگه جراتشو داری بزن، خونت حلاله. طاها که دید شوخی ندارم، قید این کارش را زد وگرنه هم کتک می خورد، هم حال من خراب می شد. ـ من تو پذیرایی روبه روی تلویزیون می شینم، اون سبزی خوردن و بیار با هم پاک کنیم. با طاها مشغول سبزی پاک کردن بودیم که ما...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 8
با این حرف طاها پدر و مادرش کلی قربان صدقه اش رفتند تا احیانا طاها از حسادت به من جوان مرگ نشود. من و طاها سفره را جمع کردیم و خودمان هم ظرف ها را شستیم تا دایی و زن دایی استراحت کنند، خدا طاها را بعد از سال ها به آن ها داده بود و آن ها حالا 55 ساله و 45 ساله بودند ولی با این حال هر دو برای پی...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 9
ـ اگه این گریه کردن هاتو تموم نکنی از این به بعد هر شب میام تو جات می خوابم تا صبحم از دستم خواب نداری. بین خودم و طاها، ارتباط احساسی ورای پسردایی و دختر عمه حس می کردم اما بیش تر اوقات این احساسات را نادیده می گرفتم چرا که سن هر دوی ما کم بود و مسیر طولانی را باید طی می کردیم و اینکه من می ت...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 10
زن دایی صورتش را برمی گرداند. ـ این سمتم بنداز بزار صورتم تابه تا نشه. طاها همان طور که با دقت به بند انداختن من نگاه می کرد، گفت: ـ درد نداره؟؟؟ مادرش می گوید: ـ نه خیلی، دست برفین هم که خیلی سبکه. طاها به پیشانی اش اشاره می کند. ـ می تونی اینجای منم یه بند بندازی، این قدر مو درمیاد. من ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 11
نخ را از دور گردنم پاره می کنم و بی محلش می کنم و به آشپزخانه پیش زن دایی می روم و دوباره با هم کلی به طاها و عکس العملش می خندیم. صبح پنج شنبه، با رفتن طاها چشمانم را باز می کنم و آهی می کشم، دلم می خواست به کوه بروم اما از طرفی هم نمی توانستم زن دایی را دست تنها بگذارم. با زن دایی آرایشگاه ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 12
آن قدر محکم در آغوشش گرفته ام که طاها می گوید: ـ یواش تر مامانتو له کردی. زن دایی با تشر می گوید: ـ چیکارش داری دلتنگ مادرشه. بعد از اینکه از آغوشش جدا می شوم، سریع اشک هایم را پاک می کنم تا ناراحتش نکنم و بعد در حالی که دارد حالم را می پرسد با ذوق به صورتش که حالا شاداب تر است نگاه می کنم. ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 13
و حالا روز موعود است، قرار است مربی باشگاهی که طاها تعریفش را می کرد، بعد از کشتی گرفتن داوطلبینی که می خواستند وارد باشگاه شوند، افرادی که می خواهد را انتخاب کند و طاها برای فردا حسابی استرس داشت برای اینکه برای فردا آماده باشد و کمتر فکر کند، فیلم مسابقات کشتی را نشانش می دهم تا با تکنیک ها و ف...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 14
دایی به آشپزخانه می رود. ـ پس من تا یه چایی برای خودم می ریزم، آماده شید بریم فرشگاه. من تا جایی که می توانستم از نگاه کردن به طاها فراری بودم و خیلی سریع برای رفتن آماده شدم. در فروشگاه برای خودم نایلونی برداشتم و خرید های مورد نیازم و مقداری خوراکی برای روز هایی که به مدرسه می رفتم، برداشت...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 15
طاها آرام روی شانه ام می زند و می گوید: ـ برفین نه تنها دختر عمه امه، بلکه مشوق و همیار اصلی منم هست. امین لبخندی به هر دوی ما می زند. ـ سوای این چیزای دیگه، انگار خبرای دیگه ای هم هست!!! با این حرفش من کاملا سرم را داخل یقه ی کاپشنم فرو می برم اما طاها با صدای بلند می خندد و عین خیالش هم نیس...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 16
دایی و زن دایی که می آیند، همان اول کار با جعبه به استقبالشان می رویم و خبر موفقیت طاها را به گوششان می رسانیم. دایی در حالی که دست دور گردن طاها می اندازد، پیشانی اش را می بوسد. ـ پس چرا به ما چیزی نگفتی؟ طاها که حسابی از این توجهات خرسند است، دستی به گردنش می کشد. ـ نمی خواستم بیخودی استرس ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 17
البته که طاها با این حرف مادرش ساکت نمی شود و به نحس گفتن هایش ادامه می دهد تا عاقبت دایی پس گردنی نثارش می کند و بالاخره طاها خفه می شود. زنگ تفریح با دلربا در مورد آرایشگاه زن دایی صحبت می کنم و اینکه جدیدا کمک حال زن دایی شده ام و گاهی به آرایشگاه می روم. ـ خسته نمیشی؟ ـ خسته که چرا ولی بهم...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 18
در خانه طاها مشغول سرخ کردن سوسی و سیب زمینی برای شام است و با دیدن من در حالی که کفگیر را می چرخاند، می گوید: ـ امشب که مامان و بابا بیان و بفهمن شامو من درست کردم، قراره کلی به پسرشون افتخار کنن. بی حوصلگی از سر و رویم می بارد اما تلاشم را می کنم طاها متوجه این موضوع نشود. بالای سر گاز می رو...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 19
شب موقع شام، زن دایی زلیخا به حرف می آید. ـ برفین امروز اون خانومه بود تو آرایشگاه بهت گیر داده بود. نگاه معناداری به طاها می اندازم که یعنی ( دیدی گفتم ) و بعد رو به زن دایی می کنم. ـ خب. ـ تو رفتی، گیر داد که الا و بلا باید یه جلسه بزارید بیایم خونتون، پسرم، دخترتونو ببینه. طاها عصبی رو ب...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 20
حداقل اشاره ای کنم که کمی آرام تر راه بروند تا امین من را با این وضعیت نبیند. سعی می کنم به روی خودم نیاورم که امین من را با این وضعیت دیده است اما انگار امین قصد دارد، آبرویم را ببرد. در حالی که بالای کوه نشسته بودیم و برایمان از فلاسک آب جوش می ریخت تا نسکافه بخوریم، دستم را دراز کردم تا لیوا...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
