دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان طنز,رمان اجتماعی,رمان اولویت اول,نویسنده سعیده براز,دنیای رمان

رمان اولویت اول

  • زبان فارسی
  • 405K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

برفین به خاطر ازدواج مجدد مادرش مجبور میشه به خونه ی داییش بره وباپسردایی که بهش علاقه داره زیر یه سقف زندگی کنه،دراین بین احساساتشون بهم بیشتر میشه وبرفین به طاها کمک میکنه تا تو رشته ی ورزشی کشتی موفق بشه و با دوست طاها امین همیشه بطور پنهانی وآشکار به کمک طاها میرسه تا اینکه....

پارت اول

چمدانم را به سختی از صندوق اسنپ بیرون می آورم و به دنبال خودم می کشم، زنگ آیفون را می زنم و در باز می شود.
به سختی چمدان را تا راه پله به دنبال خودم می کشم و چون می دانم بالا رفتن از این همه پله کار من نیست، همان جا می ایستم، کمی این پا و آن پا می کنم و دست آخر اشک هایم سرازیر می شود، هر چه تلاش کرده بودم قوی به نظر برسم، نشد، نتوانستم.
روی چمدانم می نشینم و بدون صدا اشک می ریزم.
ـ برفین!!
سرم را بالا می گیرم و طاها را می بینم که با تعجب نگاهم می کند.
ـ داری گریه می کنی؟
ـ طاها لطفا ساکت باش و بزار به درد خودم بسوزم.
طاها در حالی که به زور جلوی لبخندش را گرفته است، می گوید:
ـ حداقل از رو چمدونت بلند شو، من برات ببرم بالا، بعدشم تو راه پله زشته در و همسایه فکر می کنن ما از خونه پرتت کردیم بیرون، داری گریه می کنی، بیا خونه تا دلت می خواد گریه کن.
اشک هایم بند آمده است و حالا با حرص به طاها نگاه می کنم.
ـ به جای اینکه بگی گریه نکن و بهم قوت قلب بدی، میگی بیا خونه گریه کن.
طاها در حالی که پیشانی اش را می خاراند، می گوید:
ـ والا من نمی دونم با شما دختر ها چطور باید حرف زد، هر چی میگیم، بهتون بر می خوره.
طاها جلوتر از من با چمدانم می رود و من در حالی که زیر لب به جانش غر می زنم که ( معلوم نیست با چند تا دختر حرف زده که این قدر اطلاعاتش کامله ) به دنبالش می روم.
به طبقه سوم که می رسیم، طاها صبر می کند تا اول من وارد خانه شوم و وقتی تعلل من را می بیند با دست مرا به داخل خانه هل می دهد.
ـ داری استخاره می کنی دختر؟؟ بیا برو تو دیگه.
پشت چشمی برای طاها نازک می کنم، اصلا نمی فهمید من خجالت می کشم.
وارد خانه که می شوم، دایی و زن دایی به استقبالم می آیند.
ـ دخترم خوش اومدی.
با این حرف دایی و آغوشی که برایم باز کرده بود، دوباره گریه ام می گیرد.
طاها در حالی که به اپن آشپزخانه تکیه داده است، می خندد.
ـ باز شروع کرد.
زن دایی به سمتم می آید و او هم در آغوشم می گیرد.
ـ دخترم گریه نکنی، اینجارو مثل خونه ی خودت بدون قشنگم.
طاها جلو می آید.
ـ آفرین مامان، منم همینو میگم تا قبل از امروز برفین از هفت روز هفته، هشت روزشو خونه ی ما بود، الان این گریه برای چیه؟ واسه اینکه با چمدون اومده؟
دایی و زن دایی به طاها تک پسرشان که خدا بعد از سال ها دوا و درمان به آن ها داده بود، چشم غره ای می روند بلکه ساکت شود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان اولویت اول

  • تارا

    در پارت 1960

    خیلی زیبا بود و بنظرم یکی از بزرگ ترین پیام هاش این بود که زن ها به مردی امن نیاز دارن کسی که اون هارو اولویت اول قرار بده.ممنون از نویسنده عزیز بابت این داستان فوق العاده:)))

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون تارای عزیزم دقیقا

    ۳ ماه پیش
  • امیری

    در پارت 1961

    ممنونم از خانم براز. رمان بسیار زیبا و آموزنده و نکات خیلی آموزنده داشت

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1961

    خیلی ممنونم خیلی خوب بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    سلام خوبین من میتونستم هفته ای ی پارت رایگان بخونم ولی الان ک این هفته اومدم بخونم نشد بسته شدن برام وگرنه باید پارت ۱۸۶ رو میخوندم ببخشید چرا اینطوری شده؟

    ۴ ماه پیش
  • صدف

    در پارت 1961

    بسیار عالی ممنون ازت

    ۴ ماه پیش
  • صدف

    4

    عزیزم چرا پارت های پایانی من قفل شدن

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1962

    ممنون بابت رمان زیبا که رایگان در اختیار ما گذاشتی

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1911

    واقعا بهترین رمانی بود که خوندم تشکر

    ۴ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 1961

    خیلی دوست داشتنی بود...مرسی که رمانو رایگان در اختیارمون قرار دادید.

    ۴ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 1671

    میدونم که برفین خیلی نسبت به سنش عاقل تره ولی اینکه با وجود امین اینجوری برای طاها به تب و تاب میوفته بهم حس بدی میده...

    ۴ ماه پیش
  • Mahsa

    در پارت 1962

    چقد دوسش داشتم مرسی از هنر زیبات:)

    ۴ ماه پیش
  • Zari

    در پارت 1962

    من لذت بردم واقعا ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • ونوس

    در پارت 1963

    واقعا داستان قشنگی بود . ممنون از نویسنده عزیز بابت پارتهای رایگان . منتظر کتاب های بعدیتون هستیم.

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    در پارت 1962

    خیلی قشنگ و عالی بود نویسنده عزیز .. ممنون که رایگان کردید ..

    ۴ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 401

    واقعا امین و برفین بهم میان. حتی اسمشونم بهم میادددد

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️