پارت پنجاه و چهارم :

جلوی در فروشگاه، من با دهان نیمه باز به امین خیره شده بودم که باعث خنده اش شد و بعد از نیم نگاهی به چشمانم گفت:
ـ بچه کپ نکن، من مثل طاها نیستم بتونی حقیقتو پنهان کنی ازم، من تا نگات کنم می فهمم قضیه از چه قراره، بعدشم...
با جای کارتی که دستش بود، چانه ام را به سمت بالا هل داد تا دهانم بسته شود و گفت:
ـ تو چرا چشمات هم رنگ دلت نیست، بچه؟!
من که تازه از حرف هایش گیم اور شده بودم، گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    3

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    3

    توبی نظیری

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون بابت محبتت رقیه عزیز

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️