لیست کلیه پارتهای رمان اولویت اول : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان اولویت اول - پارت 61
طاها که معلوم است، اصلا دردش نیامده فقط برمی گردد و سوالی امین را نگاه می کند. ـ موقع کشتی گرفتن یادت باشه برفین چقدر هواتو داشت، همه ی تلاشتو کن تا ناامیدش نکنی. با این حرف امین، طاها سرش را به سمتم می چرخاند و آرام و با طمانینه می گوید: ـ ناامیدت نمی کنم برفین. و این حرف طاها که تلنگرش را ا...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 62
با تنی خسته از فعالیت های روزانه، وارد آپارتمان می شوم و به محض وارد شدنم، طاها را می بینم که جلوی آیینه جاکفشی در حال فیگور گرفتن است و تنها شلوارکی به تن دارد. در حالی که دلم قنج می رود برای نگاه کردن به آن اندام ورزیده، سرم را پایین می اندازم. ـ می دونم دلت می خواد، نگاه کنی و از دیدنم لذت ب...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 63
ـ طاها تو برو تو تختت پتو رو هم بکش بالا تا رو گردنت، منم میگم اومدم خونه خواب بودی اومدم لباس هامو بردارم. طاها به حرفم عمل می کند. به صورت ملتهب و سرخ خودم در آیینه نگاه می کنم و سعی می کنم نفس های عمیق بکشم تا به حالت عادی برگردم. در اتاق طاها که باز می شود، خودم را مشغول جست و جو داخل کمد ن...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 64
ـ پاشو شام حاضره، دیر بخوری نمی تونی امشب تمرین کنی، بعد فردا شب هم تنبلی می کنی، بعد بدنت از رو فرم میوفته کم کم، بعد مسابقاتو برنده نمیشی، بعد کی بیاد منو بگیره؟!!! طاها با دلخوری می گوید: ـ تو که غصه ای نداری، خواستگار تا دلت بخواد هست، من می مونم و حوضم. نزدیکش می شوم و دست دور بازویش می ا...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 65
حلقه ی گل را روی صندلی کناری می گذارم و آهی می کشم که امین نگاهم می کند. من هم متعاقبا نگاهش می کنم. ـ چیه امین؟ ـ من که چیزیم نیست، تو آه کشیدی. ـ آهان، آره بابا حلقه ی گلم خیلی کوچیکه اصلا پشیمون شدم بدم بهش. امین در حالی که آرنج هایش روی زانوهایش قرار دارد و انگشتانش را در هم قفل کرده است...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 66
جلوی در خانه ی ویلایی ایستاده ام اما برای زنگ زدن مستاصلم و همین طور این پا و آن پا می کنم که در ورودی باز می شود و دست پاچه دستی به شال روی سرم می کشم که با دیدن طاها دستم روی شالم بی حرکت می ماند. ـ زنگ خراب بود؟ ـ نه. ـ از پنجره داشتم می دیدمت، چرا یه ساعته این پا و اون پا می کنی و زنگ نمی ...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 67
نگاه سنگین یک سری از اقوام را روی خودم حس می کنم و سعی می کنم زیاد با طاها حرف نزنم تا بیشتر از این توجهات را به سمت خودمان جلب نکنم. اما نگاه خصمانه ی پریسا، زن دایی طاها را هیچ رقمه نمی شد، نادیده گرفت. اما دخترش نازنین مثل دیدار قبلی مان خونگرم به استقبالم آمد و می توانم بگویم از تمام اقوام ...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 68
آن قدر محکم یکدیگر را در آغوش گرفته ایم که انگار می ترسیم بار آخر باشد و دیگر فرصت در آغوش گرفتن یکدیگر را نداشته باشیم. بعد از اینکه از هم فاصله گرفتیم صورتش را میان دستانم می گیرم و با دقت به زخم های صورتش نگاه می کنم. اولین زخم که چشمم می بیند، شکستگی بینی اش است. سرم را جلو می برم و بوسه ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 69
پووفی می کشم. ـ پس با بردنت کلی دلم خنک شد، تا فیها خالدونشو سوزوندی! طاها لبخند می زند. ـ آره خیلی سوخت، حتی نیومد دست داور و بگیره تا فرد پیروز و اعلام کنه، داورم بدون گرفتن دستش، دست منو برد بالا. ـ بهتر، مرتیکه پُ...... چشمان طاها که درشت می شود، ادامه ی حرفم را نمی زنم و لبم را گاز می گ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 70
محکم گوشش را می پیچانم و به سمت در می روم. ـ سرمایه ملی بگیر بخواب که ساعت خوابت گذشته داری هذیون میگی. طاها می خواهد جوابم را بدهد و من نمی گذارم و در اتاقش را می بندم. اگر پدر و مادرش خانه نبودند و یا نصفه شب نبود، از اتاقش بیرون می آمد و کل خانه را به دنبالم می دوید ولی خب حالا دستش بسته بود...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 71
ـ نخیرم، به خاطر تمام زحماتی که این مدت امین برات کشیده، براش دعا کردم تا خدا آدم های خوبی مثل خودش سر راهش قرار بده. امین که مشغول تکه کردن سهم کیکش بود با این حرف من، سرش را بلند کرد و در ابتدا با کنجکاوی و بعد قدر شناسی نگاهم کرد و دست آخر پس گردنی هم نثار طاها کرد. طاها شاکی دست روی گردنش م...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 72
با دیدن امین به سرعتم می افزایم و صدایش می کنم و تا رسیدن به او چند باری پایم پیچ می خورد و نزدیک است روی زمین بیوفتم، امین که می بیند من حسابی دست و پایم را گم کرده ام به سمتم می آید. بهم که می رسیم، هر دو حرفی نمی زنیم و فقط در چشمان هم خیره شده ایم، می خواهم سوالی بپرسم اما انگار از بدو تولد ...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 73
ـ تو کدوم گاوداری به تو مدرک دادن که اینجوری جلوی مریضت حرف می زنی؟ دکتر جوان دوباره پوزخند می زند و می خواهد پز دانشگاهی که رفته را بدهد. ـ باید به حضورتون برسونم بنده فارغ التحصیل، دانشگاه.... امین نمی گذارد اسم دانشگاه از زبان دکتر بیرون بیاید و زیر دستش می زند و برگه های پرونده طاها روی زم...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 74
خم می شوم و مثل همیشه که زخم هایش را می بوسیدم، این بار پیشانی اش را بوسیدم، بلکه آرام بگیرد اما فایده ای نداشت، طاها دستش را از میان دستم بیرون کشید و پتو را روی سرش کشید و من از لرزش بدنش زیر پتو فهمیدم که در حال گریه کردن است و طاقت این حال و روز مرد جنگجوام را نداشتم و از اتاق بیرون رفتم. در...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 75
ـ این حرف ها رو نزدم که حرص بخوری بچه. برو خونه حواست به دایی و زن داییت باشه. خودتم خوب استراحت کن، فردا از ظهر می تونی بیای اینجا پیشش. اصلا براش یه غذای خونگی خوشمزه بپز، می دونی طاها چقدر شکموئه، امروز با مزه کردن غذای بیمارستان کلا روحیه اشو باخته بود. با حرف های امین قانع می شوم، الحق که م...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 76
دکتر که نسبت به دکتر دیروزی مرد جاافتاده تری بود، عینکش را کمی به سمت عقب هل می دهد و بعد از طاها می پرسد: ـ دکتر دیروزی چی بهت گفت که همراهت باهاش بحثش شد؟؟ ـ گفت که دیگه نمی تونم کشتی بگیرم و قیدشو باید بزنم. طاها مستاصل پرسید: ـ نظر شما هم همینه آقای دکتر؟؟ ـ اگه پاتو جراحی نکنی، آره. بای...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 77
حالا قضیه حسابی بودار شده بود. روی صندلی های داخل راهرو نشستیم و امین وقتی نگرانی من را دید، بشقاب غذایش را کنار گذاشت و دیگر غذایش را نخورد. زمانی نگرانی ام بیشتر شد که نازنین گفت: ـ معلوم نیست مامان و بابام چه نقشه ای توی سرشون دارن؟ با این حرفش نگرانی ام هزار برابر شد، حتما پدر و مادر خودش ...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 78
ـ مجبوره بهش حس پیدا کنه، پای آینده اش وسطه، نمیشه به خاطر یه احساس بچگونه و احمقانه که صرفا به خاطر هم خونگی به وجود اومده آینده اشو نادیده بگیره. امین می خواهد حرفی بزند که زندایی نمی گذارد. ـ رفیق پسرمی درست ولی تو بحث خانوادگی حق دخالت نداری!!! با این حرف و رفتار زندایی، امین دلخور از ما ف...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 79
وارد خانه ی دایی که می شوم، این حجم از احساس غریبی که بر دلم آوار می شود برایم تازگی دارد. من حدود یک سال و نیم در این خانه زندگی می کردم و تا به امروز احساس غریبگی نمی کردم چرا حالا.... شاید دلیلش ریسمانی بود که مرا به طاها وصل کرده بود و حس می کردم بالاخره در آینده عروس این خانه می شوم و حالا...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 80
خانه را که مرتب کردم برای شام سیب زمینی و سوسیس سرخ کردم و در حالی که سوپ طاها را هم بار گذاشته بودم به هر دو غذا رسیدگی می کردم. من اهل پا پس کشیدن نبودم، امروز در پارک گریه کرده بودم و اشک هایم تمام شده بودند و حالا آماده ی نبرد بودم و نمی خواستم هیچ گونه میدان را برای خانواده ی دایی هوشنگ، طا...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
