پارت چهل و دوم :

بعد از چند ثانیه کشمکش میانشان طاها با کف دست روی تشک می کوبد و امین رهایش می کند.
طاها در حال نفس نفس زدن از امین جدا می شود و با سوء ظن به من نگاه می کند.
ـ تو این زمانی که من دستشویی بودم بهش یاد دادی چیکار کنه، آره؟
لبخندی می زنم که تا فیها خالدون طاها را می سوزاند.
ـ مگه دستم بهت نرسه برفین.
امین که میانمان قرار می گیرد و نمی گذارد طاها دنبالم کند، می گویم:
ـ طاها خی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    5

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • لیلا

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون لیلا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️