لیست کلیه پارتهای رمان اولویت اول : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان اولویت اول - پارت 101
ـ آفرین بچه. خوشم اومد که بهم اطمینان داری. ـ فقط یه چیزی. ـ چه چیزی؟ ـ امین من توانایی تهیه ی جهیزیه ندارم، اینو بهش گفتی؟ یه وقت تو رودربایستی گیر نکنه، مجبور شه منو بگیره. ـ خیلی خودتو دست کم گرفتی بچه!!! ـ من فقط واقع بینم، جهیزیه وظیفه ی دختر و خانوادشه که من از تهیه ی اون عاجزم. ـ باش...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 102
حرف های زندایی دلم را می سوزاند، می دانستم این حرف ها را برای چه می گوید، می خواست کاری کند که هر طور شده امشب این وصلت سر بگیرد و از شر من خلاص شود. با سکوت من ساکت نمی شود و ادامه می دهد. ـ تو که قرار نیست ازدواج کنی، حداقل بیا بریم آرایشگاه پول میوه و شیرینی امشبتو بتونی دربیاری! با حرص لبا...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 103
دایی که می آید با اندوه به رفت و آمد و جنبش من نگاه می کند، گویا باورش برایش سخت بود که بعد از طاها اصلا فکر ازدواج به ذهنم برسد و اگر می دانست که من نه فقط برای ازدواج بلکه فرار کردن از این خانه و زورگویی های زنش که خونم را در شیشه کرده است، می خواهم از این خانه فرار کنم. قرار بر این بود مهمان ...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 104
هر دو دستم را روی کابینت آشپزخانه می گذارم و نفس عمیقی می کشم تا جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. قبلا چه فکری در سر داشتم، خواستگاریم را در این خانه تصور می کردم اما نه به این صورت، خودمان بودیم و دایی، من را از مادرم برای طاها خواستگاری می کردند. اما حالا اوضاع طور دیگری بود، قرار نبود من جلوی طا...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 105
در حالی که به صداها گوش می دهم، حدس می زنم باید کمتر از ده نفر و حدود شش یا هفت نفر باشند، همان طور که به دیوار تکیه داده ام و پوست ناخونم را می جوم، مادر به آشپزخانه می آید و روبه رویم می ایستد. ـ بیا چایی بریز دخترم. بعد هم دستی به شالم می کشد و دستی به ابروهایم می کشد تا مرتبشان کند. با تعج...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 106
زن با محبت سلام و احوال پرسی گرمی با من می کند و خودش برای پسر بزرگش چایی برمی دارد تا من خسته نشوم. و از همین حالا می توانم حدس بزنم من با این زن می توانم در آینده کنار بیایم. چهره ی برادرهای داماد خیلی برایم آشنا می آیند اما هر چه فکر می کنم، کمتر به نتیجه ای نمی رسم. مادر و زندایی هم چایی ب...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 107
با سینی چایی جلوی پدر امین خم می شوم و چایی را روبه رویش می گیرم که می گوید: ـ اینم خیلی کمرنگه، میشه یکم پر رنگ تر بیاری؟ من که دیگر این مراسم از نظرم تمام شده است، با آرامش دوباره به آشپزخانه برمی گردم. دلم نمی خواهد به خانواده ی امین بی احترامی کنم، حتما به خاطر من قید خیلی از خواسته هایش ر...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 108
این بار زندایی می گوید: ـ مثلا از چه چیزهایی خبر دارید؟ یه جوری میگید از همه چیز با خبرید، انگار مارو مثل کف دست می شناسید. پدر امین که حالا متوجه شده ام، اسمش محمد است، می گوید: ـ امین کامل شما رو می شناسه، و این برای ما کافیه. در مورد شرایطتون هم کامل به ما همه چیزو توضیح داده. این بار مادر...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 109
با این حرفم امین به سمتم برمی گردد. و قاطع و با اطمینان به من خیره می شود. ـ تو می خواستی هر چه زودتر ازدواج کنی و از این خونه بری، مگه نه؟ منم دارم تورو به خواسته ات می رسونم. سوزش دستانم زیاد شده است به سمت کمد می روم و کرم دستم را برمی دارم و کمی به دست هایم کرم می مالم، بلکه سوزش پوست دستم...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 110
ـ پس برای چی داری این کارو می کنی؟ چرا نمیذاری به درد خودم بمیرم؟ ـ درسته که من خیلی مراقب رفتار و حرکاتم بودم که تو یه وقت متوجه علاقه ام نسبت به خودت نشی و هیچ وقت نگاهم هرز نرفت ولی قبول داری که توام خیلی گیجی که تا حالا هیچی نفهمیدی!!؟؟؟ این کلمات مدام در ذهنم تکرار می شوند ( علاقه ام نسبت ...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 111
به خاطر اینکه هنوز حرفش را باور نکرده ام و حسابی گیج و منگم، متوجه اطرافیانم و صحبت هایشان نمی شوم اما به محض اینکه بحث در مورد پدرم می شود، شش دانگ حواسم جمع حرف های مادر می شود. -من نمی دونم این همه عجله شما برای چیه؟ اما به هر حال پدر برفین نیست که اجازه ی ازدواج بده و حالا حالاها باید صبر کن...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 112
مادر که هنوز مبهوت است، جلو می آید و در آغوشم می گیرد و به امین هم تبریک می گوید، دایی و زندایی ناباور و دلخور جلو می آیند و تبریک می گویند و من می دانم که امشب باید کلی توضیح بدهم و قسم و قرآن بخورم که بین من و امین چیزی نبوده است و از حالا استرس گرفته ام. قرار می شود فردا صبح با امین به آزمایش...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 113
بعد هم تیر آخر را می زند: -برفین تو این مدت که خونه ی شما بود، پنهانی میرفت خرید می کرد واسه خونتون، خودم تو فروشگاه دیدمش، اون وقت تو ازش بیگاری میکشی؟ اصلا میدونی این دختر گوشواره هاشو فروخت تا پول شهریه پسرتونو جور کنه؟ با این حرفش مادر بهت زده می گوید: -اونا که یادگاری بابات بود خیلی دوستش...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 114
هنگ می کنم جدی جدی همه چیز داشت رنگ واقعیت به خود می گرفت. -برفین؟ شنیدی چی گفتم؟ -هان؟ آره آره، باشه آماده میشم. تماس را قطع می کنم. مادر هم در جایش می نشیند. -بیدار شدی مامان؟ چرا نرفتی خونه ات؟ مادر دستی به گردنش می کشد. -یه شب نرم خونه منوچهر نمی میره. ابرویی بالا می اندازم، امین دیشب ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 115
سری بالا می اندازم و وقتی پرستار می خواهد سرنگ را داخل دستم فرو کند، امین رو برمی گرداند و می فهمم که خودش می ترسد. اما وقتی نوبت خودش می شود با اینکه تمام حواسم پی حرکاتش است، آتو دستم نمی دهد و نمی گذارد ترسش نمایان شود. بعد از خوردن کیک و آبمیوه از آنجایی که باید برای گرفتن نامه به دادگاه می...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 116
می خواهم مخالفت کنم که مادر نمی گذارد و آرام در گوشم می گوید: -دختر تنها که نیستی، چقدر سفتی، بذار بریم ببینیم راس راسی وضع خونه زندگیشون خوبه یا الکی میگن. -مامان می خوای بگی از ماشینشون متوجه نشدی؟ مادر با شانه اش ضربه ای به شانه ام می زند. -کار از محکم کار عیب نمی کنه. بذار بریم خیالمون را...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 117
با وارد شدن به واحد بالا باورم نمی شود قرار است اینجا را به ما بدهند، دقیقا هم متراژ طبقه ی پایین بود، ابتدا گیج داخل پذیرایی قدم برمی دارم، امین تمام حرکات مرا زیر نظر دارد. چانه ام می لرزد بغض به گلویم چنگ می اندازد، حالا داشت همه چیز درست می شد، محل سکونت، کار، هزینه ازدواج ولی طاها نبود. انگ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 118
سر فرصت باید از امین می پرسیدم چه شرط و شروط هایی را برای ازدواج با من پذیرفته است. ناهید خانوم اجازه نمی دهد من و مادر ظرف ها را بشوییم و از آنجا که قبلا امین گفته بود که مادرش وسواس دارد من هم اصرار نمی کنم. بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم، امین مادر را به خانه اش می رساند و بعد هم مسیر خا...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 119
امین چند لحظه سکوت می کند و ادامه می دهد. -آدم های مهم دیگه تو زندگی نمیان، گاهی همون یه باره اگه از دستشون بدی دیگه نمیتونی اون آدم ها رو پیدا کنی، فرصتش از دست میره. باید سفت بچسبیشون، سر فرصت وقتی پشت همیم می تونیم برای آینده امون تصمیم بگیریم. باورم نمی شود امینی که به خاطر همین هدف و آرزوی...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان اولویت اول - پارت 120
منتظر واکنش طاها نمی مانم از کنارش رد می شوم و قبل از اینکه او و مادرش به دنبالم بیایند و متوجه شوند، دکمه ی آیفون را می زنم تا وقتی امین رسید، در باز باشد. دست هایم را مشت کرده ام و تمام سعی ام بر این است که قوی باشم، دلم نمی خواست طاها بداند چقدر ناتوان و ضعیف شده ام و از دوری اش چه بر سرم آم...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
