پارت پنجاه و دوم :

ـ دِ منم حرفم همینه دختر خوب، تو که مادر و پدر بالا سرت نیست، بیا با من ازدواج کن و خودت صاحب یه خانواده شو تا کی می خوای سربار این و اون باشی؟؟!!
اتوبوس که می ایستد، می خواهم حتی با اینکه ایستگاه من نیست از اتوبوس پیاده شوم و دیگر حرف های مرتضی را نشنوم چرا که حرف هایش حقیقت محض بود. من به غیر از سربار مگر طور دیگری حساب می شدم؟؟
ـ صبر کن دختر کجا، اینجا که ایستگاهت نیست.
و بعدم دس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    وایی این *** شون منو میترسونه🥲

    ۱ سال پیش
  • ...

    0

    🥰🥰🥰 عاشقتم امین

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️