لیست کلیه پارتهای رمان مهمیزهای سیاه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 1
«هر انسانی شایستهی آن است که در آغوش کشیده شود... به وقت غم، به وقت عصیان و به وقت شادی!» فصل اول به مرد بلند قد مقابلش خیره مانده بود که چشمان سیاه و نافذش درست به او نگاه میکردند. از دیگران خیلی نامحسوس شنیده بود که چهرهی این مرد شیطنت شرارت باری دارد و همین باعث شده بود در لحظه اول ...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 2
سورن همایونفر از کافه بیرون زد. نفسهایش توی هوای سرد مثل یک مه لرزان حرکت میکردند. در حالی که دستکشهای چرمیاش را میپوشید، گفت: - بسپار امشب فرودگاه چشم و گوشش بسته باشه! صدای دستیارش را از پشت سرش شنید. - بله آقا! هر چی شما امر بفرمایید. - این نعشها رو هم جمع کن از اینجا... جلالی ...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 3
میان ازدحام فرودگاه، هر دو مرد آرام و سنگین به سوی هم قدم برداشتند. پدرش صمیمانه او را به خود فشرد و چند ضربهی آرام به شانهاش نواخت. - چطوری مَرد؟ - خوبم! خودت چطوری منوچهرخان؟ - آدمی که از کنار سواحل بر میگرده، چطوره؟ لبخند موذیانهاش به لبهای سورن نیز سرایت کرد. - اشکان کجاست؟ - د...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 4
هر چهار مرد با اشاره سورن بیرون رفتند و بعد صدای بسته شدن در... - بذارین برم... لباسهای مشکی دختر حسابی خاکی شده بودند. سورن اخم ریزی کرد تا چهره او را توی کافه به یاد بیاورد... چیزی یادش نمیآمد. دختر با صدایی آرام و خفه اشک میریخت و سورن خطی صاف را شروع به قدم زدن کرد. - حداقل بذارین ب...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 5
در را پشت سرش بست و فریاد زد: - جلالی؟ جلالی مثل همیشه در عرض چند ثانیهی کوتاه سروکلهاش پیدا شد. - این دختره اونی نیست که ما رو دیده! ردش کن بره! فورا رفت تا خودش را به ماشینش برساند و به سوی خانه براند. تمام طول مسیر فکر کرد باید تا پیش از آنکه پدرش از این موضوع بویی ببرد، آن آدم را پید...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 6
کاغذ را توی دستش مچاله کرد. اگر دوربینهای مداربسته باشگاه را برای آن لحظه از کار نیانداخته بودند؛ قطعا که مسئله به راحتی حل میشد! وقتی همایونفرها شخصا دست به کار میشدند، نباید هیچ ردی به جا بماند... نه یک فیلم و نه چیز دیگر! نمیخواست جنجال کند و پدرش موضوع را بفهمد. پس خیلی خونسرد به طر...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 7
جلالی توی اتاق دوید و سورن با اشارهای به میعاد دستور داد: - راهنماییش کن! و بعد به سمت پنجرهی قدی پشت سرش رفت. با دستانی در جیب خیره برجهای مقابل ماند. صدای گیج و ویج میعاد را از پشت سرش شنید. - چی شد یه دفعه؟ جلالی راهنماییاش کرد. - بفرمایید! میخواست خودش هم پشت سر میعاد خارج شود ک...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 8
سیاست توی دنیا چیز عجیبی بود. حتی بین حیوانات هم همینطور بود... آنهایی که حتی کنترل دنیا را هم به دست ندارند. آدمها تا به قوی تر از خودشان نرسند، دور بر میدارند و حیوانات هم همینطور! سیاست حتی توی دنیای حیوانات هم چیز کثیفی است. مثل بعضی کانگروها که هنگام خطر فرزندشان را قربانی میکنن...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 9
*شروع موسیقی* مردی در حالی که مدام به پشت سر خود نگاه میکرد توی تاریکی میدوید... سریع و بی وقفه! در میان انبوه درختان و شاخههای خشکیدهشان... ناگهان پایش به سنگ کوچکی که در خاک گرفتار بود، برخورد کرد و سکندری خورد تا زانوانش خم شد که زمین بخورد؛ اما فورا خود را کنترل کرد. ناشناسها ...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 10
ایستاده بود پشت پنجره و نگاه دوخته بود به نم نم باران توی چالههای شهر... به این فکر میکرد که همین روزها نقشهاش برای مجازات سهند، عملی خواهد شد. - حالا برنامهات چیه مَرد؟ سورن چشم از پنجره خیس برداشت و به سمت پدرش چرخید که پشت میز چوبی مجللش نشسته بود و هنوز هم پیپ میکشید. - نگران نباشی...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 11
ناگهان دو پسر جوان توی یکی از تختها دست به یقه شدند. آدمهای اطرافشان خودشان را میان آنها انداختند و کمی کتک کاری شد... نگاه سورن به سمت جمعیت کشیده شد. پسر درشت هیکلی لنگ توی دستش را با عصبانیت به مسح سرش میکشید. طرف دعوا فحش رکیکی داد و پسر دوباره به سمتش هجوم برد. دوباره دعوا... یقه کشید...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 12
سورن به دیوارِ آجری مقابل مغازه تکیه داده بود و به نوارهای زرد رنگی نگاه میکرد که به دور محل جنایت بسته بودند. مردی داشت جسد را بررسی میکرد. کسی یادداشت مینوشت... شخصی عکس برداری میکرد و دیگری کروکی صحنهی جرم را میکشید. مردم هنوز هم متفرق نشده بودند و عدهای از ماموران مدام تلاش میکردند...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 13
ساعت چیزی بود هول و حوش هشت و نیم شب احتمالا! و باران بی وقفه میبارید... بدون اینکه لحظهای نفس بگیرد بر سر مردم شهر آوار شده بود... چترهایی با عجله این طرف و آن طرف در حرکت بودند و لباسهای ضخیمی هر کدامشان با عجله به سمتی میدویدند. برگهای تپه شدهی کنارِ خیابان که از شدت باران به یکدیگر ...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 14
آنقدر سرعت ماشین بالا بود که اشکان دستگیره بالای سرش را محکم توی دست گرفته بود. ناگهان خاکی که از چرخها بلند شد از لای پنجره نیمه باز داخل آمد. اشکان اخم کرد. - ببین چیکار کردی... سورن شیشهها را بالا برد و همچنان توی جاده تاریک سرعت گرفت. نگاهش را به نورهایی دوخت که یک جایی در انتهای این ...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 15
مرد اسلحهای بالای سر خودش ندید... به دور از عقل بود؛ اما یک لحظه زانویش را بلند کرد تا فرار کند. سورن فریاد زد: - بتمرگ! اشکان لوله برنو را خیلی سریع به سمت مرد کشید. حال سورن از اتفاق روز گذشته خوب نبود و حالا فقط یک جنایت میتوانست جنایت قبلی را از یادش ببرد! دندانهای مرد تند تند روی هم ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 16
هدایتی پاهایش را از تخت آویزان کرد و موهای یکدست سیاه و شقیقههای سفیدش، توی نور ضعیف پیدا شدند. - زن و بچهی من... - آره اونها اینجا نیستن... کاملا اطلاع دارم! سورن خیلی لطیف توی صدای لرزانش آمد و بعد با ابرو اشارهای به تختخواب کرد.. - اگه زنت اینجا بود که من الان توی اتاقت نبودم! من ...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 17
سه شنبهی هر هفته باشگاه سوارکاری... این برنامهی ثابت او بود! با یک کت مشکی دنباله دار و شلوار چسبان کِرم رنگی بر روی زین نشسته و حواسش را کاملا به اسب قهوهای اش داده بود. تک اسبِ توی مانژ، گامهای محکم و بلند بر میداشت و سوارش با حفظ کاملِ تعادل، نگاهش را به مقابلش داده بود. اسب ماهرانه به ...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 18
چهارم بهمن ماه هوای سوزناکی داشت. قلههای البرز را برفها در آغوش گرفته بودند و بی شک زاگرس هم درگیر همین عاشقانه بود... سورن روی یک نیمکت سرد توی یکی از پارکهای سرما زدهی شهر، نشسته بود و به صدای موسیقی ویولنی که از میان جمعیتِ در نزدیکیاش بر میخاست گوش میداد. زنها و مردها، پیر و جوان پ...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 19
یک مهمانی پر زرق و برق توی یکی از ویلاهای خارج از شهر بر پا بود. آدمها با لباسهای رنگارنگ بیتوجه به سرمای بهمن ماه، توی باغش میرقصیدند. پر هیجان! زنان با زیورآلات و مردان با کراواتهای رنگی. سورن دورتر از ساختمان ویلا توی ماشینش نشسته بود و اشکان به کنارش. در سکوت به ورودی ویلا نگاه میکر...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 20
خواهرش زیبا بود و مهربان! ساده دل و یک رنگ... یک همایونفر سفید و پاکیزه بی هیچ لکهی گناهی احتمالا! با دستی زیر چانه خیلی بی حوصله پشت میزش نشسته بود و به سورن نگاه میکرد. از آن جمعه شوم کارش فقط غصه خوردن بود. - بالاخره تونستم برم ملاقاتش؛ وای سورن باور نمیکنی چقدر ضعیف شده! زیر چشمهاش گ...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
