پارت چهارم :


هر چهار مرد با اشاره سورن بیرون رفتند و بعد صدای بسته شدن در...

- بذارین برم...

لباس‌های مشکی دختر حسابی خاکی شده بودند.

سورن اخم ریزی کرد تا چهره او را توی کافه به یاد بیاورد... چیزی یادش نمی‌آمد.

دختر با صدایی آر ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!