لیست کلیه پارتهای رمان مهمیزهای سیاه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 41
چشمهایش را که باز کرد یک پتوی نازک تا شانههایش بالا آمده بود. سرش روی کوسن مبل بود و سیاهی شب و ستارههایش از پس شیشههای تراس پیدا بودند. اطرافش را نگاهی انداخت... یک کاسه بزرگ آب و یک حوله... نیلی از او پرستاری کرده بود؟ خودش کجاست؟ خانه غرق سکوت و نور لوسترها بود. دستی به گردنش کشید... ت...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 42
هوا کاملا تاریک شده بود. دختری نوجوان در حالی که یک کلاسور قرمز را توی آغوشش میفشرد، کنار ورودی یک فروشگاه بزرگ مواد غذایی ایستاده بود و کولهای مشکی به شانهی چپش آویزان بود. - من همینجا منتظرم تا برگردی! - چیزی نمیخوای؟ - نه بابا مرسی! پدرش قدم توی فروشگاه روشن گذاشت و دختر کنار قفسهی ...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 43
نیلی گفته بود چهارشنبه توی یک سالن کوچک تئاتر اجرا دارند و سورن فکر کرد دلش میخواهد او را بر روی صحنه ببیند! حالا توی ردیف اول نشسته بود... در حالی که پا روی پا انداخته و نگاهش مستقیما روی پردهی سرخ رنگ مقابلش بود. فضای سالن کاملا تاریک و ساکت بود و همه هیجان زده منتظر بودند تا اجرای آن گ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 44
*شروع موسیقی* نیلی پشت پیانو نشسته بود و قطعهی عجیبی میزد! سورن گفته بود دلش یک قطعهی آرامبخش میخواهد؛ اما نه اینکه باعث شود درگیریهای ذهنیاش را فراموش کند! نیلی همیشه انتخابهای معجزه گری داشت... همیشه! سورن پشت سر او کف سرامیکهای روشن خانه طاق باز دراز کشیده بود و دستانش را از هم باز...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 45
همایونفرها اگر کسی را حذف میکردند، نشانههایش هم باید حذف میشدند. مثل حالا، ساعت ده صبح توی کنفرانس شرکت که به جای اشکان اکبری؛ میکائیل خرسند به عنوان مدیر مالی نشسته بود! نگاه سورن میان افراد حاضر چرخید و صدایش را توی گلو صاف کرد. - بسیار خب... امروز برای بررسی مشکلات موجود و راههای سود د...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 46
از میان تختخای سفرهخانه عبور کرد... آدمها با دیدنش مثل فنر بلند میشدند تا به احترامش بایستند. روز بود و با این حال تمام چراغها روشن. میکائیل در راس سالن دستانش را روی تکیه گاه برش خورده یک صندلی گذاشته بود. - آشپزخونه روسها لو رفته! سورن نامفهوم اخمی کرد... منتظر یک توضیح بیشتر ماند. ...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 47
نور چراغهای توی حیاط خیلی ضعیف توی اتاق کنفرانس ویلا میآمد. پاهایش را روی میز کارش کشیده بود و سیگار میکشید. - میدونی؟ اولین باری که فهمیدم بابام واقعا چه کارهاس... پونزده سالم بود! حریر سفید پنجره با نسیمی تا کنار میز میآمد و میرفت... - تا قبل از اون هیچوقت چیزی ما رو تهدید نکرده ب...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 48
ماشینش را کنار ساختمان خانه متوقف کرد. از پشت فرمان نگاهش را آرام توی اطرافش چرخاند... مردی تا کمر توی سطل زباله خم شده بود... پاکبان نارنجی پوشی جاروی بلندی توی دستش بود و تمیز کاری میکرد. آدمهای خودش بودند. توی لباسهای مبدل! کلید توی قفل خانه انداخت. تهمینه با شنیدن صدای در توی راه پله د...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 49
سورن خیلی خشک مقابلش ایستاده بود. انگار منتظر بود که از او نظری درمورد ظاهرش بگیرد! - اومدم دنبال دورهی آموزشیم! نیلی ابرویی بالا پراند. - فکر کنم جدی جدی مشتاق موسیقی هستی! - نه فقط چون هزینهی دوره رو کامل پرداخت کرده بودم. وگرنه تو نباشی بقیه هستن! گند زده بود... اما ارزشش را داشت! حد...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 50
ابروهایش را با نوک انگشتانش رو به بالا حالت داد و بعد عطرش را دو طرف گردنش اسپری کرد. زنی که امروز صبح برای نظافت آمده بود همه جا را آنقدر برق انداخته بود که حالا میتوانست تصویر خودش را روی وسایل خانه ببیند. مقابل ساعت نشسته بود و انتظار میکشید... ربع ساعتی از قرارشان گذشته بود. زنگ خانه ...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 51
با حس نور آفتاب و صدای گنجشکها چشم باز کرد. آسمان آبی بالای سرش بود و ویولن نیلی هنوز توی آغوشش... - کسی توی زندگیشه! نوک انگشتانش را با ملایمت روی سیمهای ساز کشید و حتی ذرهای هم به زخمِ زبانِ ناشناس توجه نکرد. ساز نیلی را مثل یک وسیله مقدس با احتیاط تمام توی هارد کیس گذاشت. صدای ظرف و ظ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 52
حین رانندگی از روی فرمان نیم نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. نگران بود برای دیدن نیلی دیر کند. - کسی توی زندگیشه! - چی؟ نگاهی به چهرهی متعجب مریم انداخت. - هیچی... چیزی نگفتم! پس قطعا صدای ناشناس بود که باز هم حرف بیخود میزد. سورن همایونفر تازه توی سی سالگی هورمونهایش فعال شده بود. آن هم ...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 53
ایستاده بود پشت پنجرهی اتاق و به سیاهی شب نگاه میکرد. به ستارههای پر نور و ماهی که فقط نیمی از آن پیدا بود. باید یک مزرعهی آفتابگردان برای خودش دست و پا میکرد... شبیه به همانی که توی رویا میدید! اگر آن کلبهی چوبی را هم نداشت؛ قطعا آن را میساخت! سیگارش را میان لبهایش گذاشت و کام عمیقی ...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 54
اتاق کنفرانس شرکت مثل همیشه با نور صبحگاهی کاملا روشن شده بود. اتاقی با سراسر پنجرههای قدی و یک میز طویل که توی هر جلسه، چند خانم و آقا اطرافش مینشستند. سورن مثل همیشه به جای پدرش نشسته بود و جلسه را کنترل میکرد. خیلی صاف به مردی نگاه میکرد که گوشه بینی گوشتیاش را خاراند و گفت: - این ...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 55
حوالی ظهر به منطقهای در خارج از شهر نزدیک شدند. از پس شیشههای دودی گرمای شهریور را میتوانستد ببیند که توی جاده موج میزد. انگشت شستش را روی استوری نیلی نگه داشته بود. یک عکس تمام قد از او توی یکی از میادین شهر که بی توجه به لنز دوربین، ویولن مینواخت. انگشتش روی کیبورد لغزید تا چیزی بنویس...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 56
از آنجایی که ایستاده بود میتوانست صدای فواره ویلا را بشنود و همیطور واق واق سگهای خالدار. با اخمی ناخواسته، کاغذ نت را روی پایهاش گذاشت و سعی کرد آنها را تمرین کند. پدرش ثابت کرده بود که هیچ چیز از چشمش پنهان نمیماند... با چند مجسمه از جنس آدم مقابل رفیق قدیمیاش حرفهای دو پهلو میزد...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 57
ماشین را مقابل خانه نیلی متوقف کرد. دسته عینکش را به زبری چانهاش میکشید و به نمای آجری ساختمان چشم دوخت. این خانه پدر نیلی نمیتوانست باشد. نیلی توی تهران دانشجو است و با پدرش هم میانه خوبی ندارد. از اینکه سورن هم بخواهد سوالی درموردش بپرسد، اصلا خوشش نمیآید. چطور امکان داشت یک پدر، دختری م...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 58
مقابل آن خانهی ویلایی از حرکت ایستاد. نیلی از توی ماشین نگاهش را روی دیوارهای سفید گرداند. - میدونی؟ هرکس دیگهای به جای تو بود عمرا باهاش نمیاومدم خارج از شهر! یک دست سورن هنوز هم در لمس فرمان بود. - این یعنی اعتماد؟ نیلی کمی نگاهش کرد. پرسید: - تو تا حالا به کسی اعتماد داشتی؟ سورن فک...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 59
سورن با نوک انگشتانش دو ضربهی کوچک به دستههای صندلی زد. انگار که میخواست با این حرکت فکرش را جمع کند. - من مسئولیتهای زیادی به گردنمه نیلی! - از چه بابت؟ - نپرس! خیرهی یکدیگر ماندند. نیلی به جلو خیز برداشت و آرنجهایش را روی زانوانش ستون کرد. - اگه قراره کنار هم باشیم نباید چیزی رو ا...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 60
زیر سایهبان پارکینگ، توی تاریکی چند نفر ایستاده بودند. مثل سایههای سیاه...قدم میزد. سورن به سمتشان میرفت... نیم نگاهی به ساختمان پشت سرش انداخت. شاخ و برگ درختان آنقدر زیاد بود که خیالش را راحت میکرد. اینکه نیلی نمیتوانست از پس هیچ پنجرهای این همه آدم را ببیند. - چه خبره اینجا؟ میکائی...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
