مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت دوم :
سورن همایونفر از کافه بیرون زد.
نفسهایش توی هوای سرد مثل یک مه لرزان حرکت میکردند.
در حالی که دستکشهای چرمیاش را میپوشید، گفت:
- بسپار امشب فرودگاه چشم و گوشش بسته باشه!
صدای دستیارش را از پشت سرش شنید.
- بله آقا! هر چی شما امر بفرمایید.
- این نعشها رو هم جمع کن از اینجا...
جلالی یک بار دیگر اطاعت کرد و با چند قدم سریع دوباره به داخل دوید.
سورن بی هدف اطرافش را نگاهی انداخت و چشمش بر روی شیشهی یکی از پنجرهها ثابت ماند.
چشم ریز کرد تا با دقت بیشتری ببیند.
بخشی از سطحِ صاف شیشه، با بخاری کدر شده بود.
کسی دست روی آن کشیده و بخار نفسهایش را تا حدودی پاک کرده بود تا بتواند توی کافه را ببیند.
زاویه دید پنجره به آن جنازههای روی زمین میرسید...
ناگهان فریاد کشید:
- جلالی؟؟
دستیارش سراسیمه بیرون پرید.
آنقدر هُل شده بود که نفهمید صدا از کجا میآید؛ اما بعد به سمتش دوید...
- ب... بله آقا؟
سورن به سمت یقهی او هجوم برد.
- مگه قرار نشد باشگاه پاک باشه مرتیکه؟
- چ...چ... چرا آقا! پ...پ... پاک شد آقا!
دستش به سمت شیشه اشاره رفت...
- پس این چیه؟
جلالی نگاهش را به پنجره دوخت.
لکه بخار هنوز هم روی شیشه نشسته بود؛ اما چیزی نمیفهمید.
- من که چیزی نمیبینم!
سورن آستیش کاپشن او را به سمت پنجره کشید...
- اینجا رو ببین! نفسهای یه نفره! با اون چشمهای به درد نخورت خوب نگاه کن! این پنجره دقیقا به جایی که ما نشسته بودیم دید داره. این یعنی اینکه یه نفر شاهد ما بوده!
جلالی با دهانی باز به شیشه نگاه کرد و بعد آب دهانش را ترسیده قورت داد.
- الان چی میشه آقا؟
- شیشه رو بکن بیار اثر انگشت طرف رو برداریم. اگه نیاز باشه تمام کسایی که اینجا بودن باید بیانو تست بدن... بچهها رو خبر کن بیان این اطرافو بگردن. زود باش!
جملهی آخرش را آنقدر فریاد کشیده بود که جلالی دستپاچه شد و با دستانی لرزان موبایلش را از جیب درآورد تا گروه را خبر کند.
سورن این بار خونسردانه با خودش گفت:
- تولهی هرکی که هست قبرش رو با دستای خودش کنده!
***
گروه پس از جستجو کسی را آن حوالی پیدا نکرده بود و سورن توی ویلا با تکیه بر میزش به کارشناسی نگاه میکرد که پودری را روی شیشه پخش کرده بود.
با اخمی در هم منتظر نتیجه بود و چشمش مدام به ساعت میرفت که دو بعدازظهر را نشان میداد.
با خودش فکر میکرد آن کسی که آن بیرون ایستاده بود، حتماً تا حالا در حال گزارش دادن است...
- چی شد پس؟
کارشناس سری به اطراف تکان داد.
- توی این قسمت هیچ اثر انگشتی نیست قربان! اطرافش هم انقدر زیاده که احتمالا قابل توجه نباشن چون...
نگاه سورن از این وقفه کمی تند شد.
- چون چی؟
مرد این بار صاف ایستاد تا نگاهش کند.
- چون نتیجه مشاهداتم با میکروسکوپ نشون داده که یه سری پرز سیاه اینجاست! این یعنی اینکه طرف هرکی بوده یا با آستینش شیشه رو پاک کرده یا اینکه دستکش دستش بوده واسه همین اثر انگشتی به جا نذاشته!
سورن پلکهای سوزانش را به آرامی بر روی هم گذاشت و ناامید از او رو برگرداند.
نگاهش را روی شیشههای در فرانسوی گرداند و ناگهان چیزی توی ذهنش جرقه زد!
یک دختر عصبانی که دستکشهای سیاهش را با خشم به میز کوباند...
لبخندی زد و کف دستانش را مقابل تیغهی بینیاش نگه داشت.
خیلی آرام و با افتخار گفت:
- خوبه... کارت رو خوب انجام دادی!
صدای مرد پشت سرش را پس از چند لحظه شنید:
- میتونم این پرزها رو برای مطابقت بردارم؛ قطعا به درد میخوره البته اگه بتونید مظنونی پیدا کنید!
سورن خیلی سریع پاسخ داد:
- آره! آره! همین کار رو کن!
کارشناس مشغول جمع آوری وسایلش شد و سورن با صدای بلندی که بتواند آن را به بیرون اتاقش برساند، فریاد زد:
- جلالی؟
جلالی که مثل همیشه پشت در بود، داخل دوید و دستانش را در هم قفل کرد.
- بله آقا؟
- اون دختری که امروز توی باشگاه وِر وِر میکرد که شکایت میکنم... همون! برو از زیر سنگ برام گیرش بیار!
مظنون یک دختر بود؟ جلالی کمی تعجب کرده بود.
- البته که هیچی برای شما نشد نداره جناب ولیعهد! در ضمن آقا با فرودگاه هماهنگ شده برای امروز ساعت هفت همه چی آمادهاس و اینکه منوچهرخان...
سورن اصلا از این وقت تلف کردن او خوشش نمیآمد.
فریاد زد:
- جلالی!!
صدای بلندش جلالی را آنقدر ترساند که به سمت در دوید تا آن دختر را هر طور که شده پیدا کند.
در پشت سر جلالی بسته شد و او از پشت درهای فرانسوی، نگاهش را به باغ دوخت...
سیگاری گوشه لبش گذاشت و آتشش زد.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سنا
0خیلی داستان جذاب و هیجان انگیزی داره
۳ هفته پیشSgnd
0خفن و بی نظیر
۳ هفته پیشنلا
0جلالی آی جلالی..بمیری خب وقتی یه کاری میگه بکن که نه تو قالب تهی کنی نه گلوی این بدبخت نابود شه اینقدر فامیلیتو داد زده😂🗿
۳ هفته پیشوانیا
0عالیه و پر از هیجان
۴ هفته پیش..
0تا الان جالب بوده
۲ ماه پیشهانیه
0👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌
۴ ماه پیشرها
0به نظر خوب میاد
۵ ماه پیشزهره
2دومینوروخوندم خیلی خوب بود
۵ ماه پیش•مریم•
1لعنت به اون ساعت نحسی که پاشو گذاشت توی باشگاه، لعنت به اون ساعت نحسی که سورنا اون شیشه رو دید 🙂
۵ ماه پیشتیارا
2از نظر من خیلی خوبه
۶ ماه پیشمحدثه
0نظر من چوووکارههه برم باقی رمانو بخونم مردم از فضولی😁😜
۷ ماه پیشمحدثه
0اول رمانه ولی به شدت جذابه قلمت سبززز نویسنده
۷ ماه پیشمهدیس بابایی
0بی نظیره حرف نداره خفنه
۷ ماه پیشالما
0تا اینجا ک خوندم خیلی ب دلم نشست قشنگه
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیگین
0عالی بودد