مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت ده :
ایستاده بود پشت پنجره و نگاه دوخته بود به نم نم باران توی چالههای شهر...
به این فکر میکرد که همین روزها نقشهاش برای مجازات سهند، عملی خواهد شد.
- حالا برنامهات چیه مَرد؟
سورن چشم از پنجره خیس برداشت و به سمت پدرش چرخی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

آریانا
0در هر صورت جناب ولیعهد برنده ست😎😂