مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت بیست :
خواهرش زیبا بود و مهربان! ساده دل و یک رنگ... یک همایونفر سفید و پاکیزه بی هیچ لکهی گناهی احتمالا!
با دستی زیر چانه خیلی بی حوصله پشت میزش نشسته بود و به سورن نگاه میکرد. از آن جمعه شوم کارش فقط غصه خوردن بود.
- بالاخره تونستم برم ملاقاتش؛ وای سورن باور نمیکنی چقدر ضعیف شده! زیر چشمهاش گود افتاده و ریش هم گذاشته. بعد اون اتفاق انقدر آروم و کم حرف شده که... که...
کمی فکر
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نازنین
0چقدر سورن واقعا عذاب میکشه هیچوقت تو زندگیش دنبال چیزی که می خواستم نرفته حتما و فقط با دستور پدرش کارایی که اون میخواسته رو کرده واقعا همینجوریه که انقدر بی رحم شده
۴ ماه پیشFerferishoonam
0چجور ی پدر می تونه انقدر بی خیال و لجن باشه که بچه خودش رو هم تو این راه بیاره
۶ ماه پیشرها
0برعکس به نظرم مریم بیشتر به سورن میاد تا نیلی
۶ ماه پیشپریدخت
0چه عجب سورن یه عزیزم از اون زبون یخیش زد بیرون، متاسفانه سورن یه هیولاست 👽
۶ ماه پیشنفس
0احترام گذاشتن به والدین خوبه ولی والدین هم باید راه درستی رو به بچه ها شون یاد بدن نه که اه مردم پشت سرشون باشه و زندگی شون جهنم
۷ ماه پیشAsal
1سورن یه جوریه انگار جز پدرش هیچکس و هیچ چیزی رو نمیبینه دقیقا شبیه مهره های شطرنج باباشه منوچهرخان دستور میده سورن مهره ها رو تکون میده خیلی زندگیه سختیه
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
همینطوره💔
۱۰ ماه پیشasall
1دلم برای مادر سورن سوخت نمیدونه چه هیولایی شوهرشه پسرشم مریض کرده حالا نوبت دخترشه چقدر خانواده برای منوچهر همایونفر بی اهمیته
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اتفاقا در نظر خودش به شدت دارای اهمیته🥲
۱ سال پیشasall
2حس میکنم سورن برای پدرش دقیقا مثل همین مهره های شطرنجه ... 💔
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به چه تشبیهی😏
۱ سال پیشVia
0یه جورایی دلم واسه سورن میسوزه. منوچهر رسما مغزش رو شستشو داده از بچگیش
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ولیعهد بار اورده واسه امپراتوری سیاهش💔
۱ سال پیشهانا
1منوچهر خیلی رو مخه!
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یه پدرخوانده مقتدر و دیکتاتور همینقدر رو اعصابه💔
۱ سال پیشRoghayyeh
1والا منم انتطار نداشتم سورن شلوار اسلش بپوشه
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آدم حس میکنه آدمهای اتوکشیده مثل سورن از شکم مادر با همون لباسا زاده میشن🤭
۱ سال پیشسهیل۲۸
1مثل بچه رئیس😆😁
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای آره🤣🤣🤣
۱ سال پیشفاطمه ❤️
0خیلی خیلی عالی بود ممنون آزاده جان💜💜
۲ سال پیشگیسو کمند
0این رمان خیلی خیلی قشنگه واقعا نویسنده ی خلاقی هستید شما آدم کیف میکنه این همه زیبایی رو توی یه قلم میبینه. هر پارت زیبایی خودشو داره و هیجانیه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی خیلی ممنونم عزیزم🤩این نظر لطف شماست گلم امیدوارم تا انتها همینجوری ازش لذت ببری💚💚💚
۲ سال پیشصدف
0عالی بود
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بوس😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ناشناس
0به قیافه مریم نمیخوره خجالتی باشه