لیست کلیه پارتهای رمان مهمیزهای سیاه : پارت های 161 تا 177
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 161
باید با این کابوس طولانی کنار میآمد... این حرف توی سرش مدام تکرار میشد. حتی صدای میکائیل دست از سرش بر نمیداشت. او هم قرار بود طعم خاک را توی دهانش احساس کند... خودش را به شیشه حمام چسبانده بود و به همین خزعبلات فکر میکرد. به طعم خاک، به پلکهای متلاشی شده و به تنی که حشرات به جانش می...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 162
هوای اردیبهشت ماه بی اندازه خنک بود و شبها را توی تراس میخوابید. آفتاب صبحگاهی و صدای گنجشکها که بیدارش میکردند، نگاهش را به آسمان آبی میدوخت. به پهلو شد و از پس نردههای سنگی به زمین نگاه کرد. به جای خالی آفتابگردانها... تور اطراف تخت را کنار زد و رفت توی آشپزخانه. صدای متوالی فندک...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 163
استانبول شهر قشنگی بود. ساختمانهای گنبد دار و منارههای زیبا... پل بزرگ بُسفر و سلطان محمد فاتح... همه چیز یک طور خاصی قشنگ بود! سورن اولین باری بود که میآمد؛ اما هیچ کدام از قشنگیهایش را نگاه نکرد... چشمش فقط به تاکسی مقابلش بود که کمی جلوتر میرفت و هر چند لحظه یک بار به راننده میگفت: ...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 164
فصل سوم « به هنگام شب وقتی شهروندان در خواب هستند... مافیا بیدار میشود! » صدای سکوت توی گوشش پیچید... یک بوق ممتد. نه درکی از زمان داشت و نه از مکان... کاملا گیج شده بود. پلک زد... فقط یک باریکه نور از زیر آن پارچه سیاه! دست و پا زد... به یک جایی بسته بود! دست و پا زد... دست و پا زد.....
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 165
تن سورن یخ بست... مادرش... وای مادر سادهاش... دانهای عرق روی تیره کمرش راه گرفت و ذهنش به کلی مختل شد... - تو... پسر بابامی؟ صدایش پر از شک و شبهه بود. پر از ترحم برای مادرش! هامون خیلی آرام خندید... - معلومه که نه! شانههای سورن فورا سبک شدند... یک لحظه یادش آمد مریم گفته بود هامون ...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 166
تقریبا سه روز بود که حمام نکرده بود و کت و شلوارش توی تن آشفته شده بودند. پرسید: - ساعت چنده؟ مرد درشت هیکل کنارش گفت: - یک بعدازظهر قربان! سورن نگاهی به ساختمان هتل انداخت و بعد وارد شد. لابیمن با دیدنشان لبخندی زد؛ اما مردهایی که همراهش بودند، راهنماییاش کردند به طبقات بالاتر... در ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 167
به همراه میز صبحانه برایش یادداشتی فرستاده بودند. « امروز میشه چهار روز که مهمون منی برادرزاده. یه ساعت دیگه دو تا ماشین میان سراغت. اگه ماشین سفید رو انتخاب کردی یعنی تصمیم گرفتی جا بزنی و تموم بشی ولی اگه ماشین سیاه رو انتخاب کردی یعنی میخوای منو ببینی تا هم رفیقت رو داشته باشی و هم اسم هما...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 168
لابیمن آمدنش را به تهمینه خبر داده بود و او توی چند قدمی در مستحکمی ایستاده بود. از مادرش دلخور بود... با ستایش دستش توی یک کاسه بود تا او را توی زندان بیندازند. این زن مادر همیشه مهربانش نبود و یک بار دیگر ثابت کرده بود که هیچ زنی با هیچ عنوانی او را نمیخواست. نور عصرگاهی توی راهروی هتل خطی ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 169
ماشین مقابل یک خانه سه طبقه توقف کرد که نورپردازی باشکوهی داشت. باغچهای کوچک کنار در ورودی بود و گلهای شیپوریاش توی نسیم شبانگاهی تکان میخوردند. خدمتکاری به استقبالشان آمد و کت شیری تهمینه را گرفت. تهمینه حسابی به خودش رسیده بود. در عرض چند ساعت موهایش را رنگ گذاشته بود و ناخنهایش را هم م...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 170
در را پشت سر خودش بست. تمام اتاق توی تاریکی فرو رفته بود و فضایش گرم و مطبوع بود. صدای یک خروپف آرام اخم به ابرویش آورد... کلید برق را زد و روشنایی روی دیوارهای نقشدار خزید. و همینطور روی یک مرد که نشسته بر مبلی به خواب رفته بود... ماتش برد... اشکان با چشمهای بسته روی یک مبل لمیده بو...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 171
*شروع موسیقی* سالها گذشته بود... سالها... طی این سالها آنقدر دویده بود که حالا بخواهد خودش را در آستانه فروپاشی ببیند. اما فقط در آستانه آن... وگرنه آدم جا زدن نبود! سالها گذشته بود... سالها! از آن پسربچهای که ناگهان افتاد میان گلهای آفتابگردان! که اگر روی پنجه پاهایش میایستاد... ...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 172
خانه سعادت آباد توی دل شب فرو رفته بود. حتی پشت پنجرهها هم تا حد زیادی تاریکی موج میزد. نشسته بود روی دیوار سنگی... قوز کرده در یک کت و شلوار سیاه رنگ! برای این همه بالا و پایین پریدنها لباسهایش راحت نبودند؛ اما باید مثل همیشه میبود... قوی، شسته رُفته و مرتب! مثل یک ولیعهد... نه مثل کس...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 173
باغ توی نور غلیظ مهتاب فرو رفته بود. تمام چراغهای ساختمان خاموش بودند به جز پنجره اتاق کنفرانس و احتمالا مثل همیشه سالن ورودی طبقه پایین هم همینطور! جنازهای دمر توی استخر افتاده بود و سورن پشت به آن صحنه نشسته بود روی یک مبل چرمی. جلالی با دستهایی در هم قفل شده کنارش ایستاده بود. خیره مان...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 174
باز هم نشسته بود روی همان مبل چرمی. به گلخانه مقابلش نگاه میکرد و به مردانی که با سطلهای آب به جانش افتاده بودند... بوی اجناس سوخته، تمام باغ را گرفته بود و آسمان کمی روشن شده بود. پلکهایش از بیخوابی میسوخت و دود هم سر دردی عجیب به جانش انداخته بود. دو جنازه معلق توی استخر خیلی آرام تاب...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 175
اشکان چند کاغذ تایپ شده مقابل دستهایش گذاشت. - امروز صبح حسابداری شرکتو چک کردم. یکم بخور بخور شده بود. سورن فنجان چای را روی نعلبکیاش گذاشت و یکی از کاغذها را برداشت. خیره ارقام ماند که صدای خرسند را شنید. - این مدتی که اینجا نبودی من از همه چیز مخفیانه گزارش گرفتم. نمیدونستم منو زنده می...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 176
خیره به ستارههای توی آسمان آخرین دکمهاش را هم بست. مردان سیاهپوش همایونفر، آن پایین توی حیاط پرسه میزدند و سگها اطرافشان میچرخیدند. بالاخره چشم از صحنه حیاط گرفت. حالا به جای نور آفتاب، نور زرد چراغها راهرو را روشن کرده بودند. مردانی که آن اطراف بودند به احترامش رو به او از حرکت میایست...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 177
تمام شب را نخوابیده بود... اصلا بیخوابی داشت تبدیل به سبک زندگیاش میشد. بعد از آن فیلمِ پُر از حقارت چطور میتوانست بخوابد؟ خواب حرام بود... آن مردک نیلیاش را تحقیر کرده بود... چطور میتوانست بخوابد؟ نیلیاش مرگ را به آن خفتی که میلاد برایش میخواست، ترجیح داده بود! حالا سورن باید آن آ...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
